پارت ۱۳
پارت ۱۳
فلیکس : اذیت نمیشم اشکالی نداره
_مگه حتماً باید تو اذیت بشی ؟ من اذیت میشم...
لینو: بیا پایین بببینم کوچولو منو بغل نمیکنی حسودیم شد
+لینو؟ توام اومدی؟...
از بغل فلیکس پایین اومدم و توی بغل لینو رفتم
+چرا بهم خبر ندادید که میاین ها ؟
لینو: فلیکس میخواست بگه بهت ولی گفتم سوپرایز بشی بهتره
+پسرای احمق خیلی دلم براتون تنگ شد..
هیون با صدایی که معلوم بود عصبی شده حرفمو قطع کرد
_ اگه ابراز دلتنگیت تموم شده بیا بریم بالا پیش مادرت!
+اها راستی، ببخشید پسرا من باید برم پیش مامانم
فلیکس: خیلی خوب ماهم بریم پیش آقا بزرگ
_باشه بعدا باهم میریم بیرون مگه نه؟
لینو: معلومه کوچولو
+اخجون ، هیون بیا بریم دیگه
دست هیونو گرفتم و کشیدمش بیرون و اونم متعجب همراهم اومد که یهو عمه هایون سر راهمون رو گرفت
عمه هایون: چیکار میکنی دختره ی احمق ؟ مگه تو حیا نداری ؟ پسر عموته زشته حیا کن هرچی هیچی بهت نمیگم
+اما...
عمه: میخوای بگی برادرمه ؟ نه نیست دختر نامحرمته نامزد داره خودش اینقدر بهش نزدیک نشو
+نا...نام..نامزد؟
_ اینطور نیست یونا بزار...
با صدای تیر اندازی جیغی کشیدم و پشت سر هیون قایم شدم
چان: لعنتی حمله کردن به عمارت ، فلیکس یونا و بقیه رو از در پشتی ببر بیرون
+نه..نه...هیون...چان... بچه ها خودتونم بیاین
_ یونا برو زود باش...
+نه هیون
_یونا میگم برو! (داد)
فلیکس دستمو گرفت و به سمت در پشتی عمارت بردم ، در همون عین بادیگاردا زن های دیگه رو هم اوردن و میخواستیم فرار کنیم که یکی از بادیگاردا اسلحه ای رو سمت من نشونه گرفت
چشمامو بستم و با صدای گلوله بازشون کردم و با دیدن بدن خونی مامانم جیغی کشیدم
+مامان...مامان...مامانی...
مامان: دخترم.. عزیزم....برو
+نه مامان...یکی کمک کنه ، فلیکس...فلیکس... مامانم...هیوننن
چند دقیقه بعد هیون اومد و دستشو زیر پاهام گذاشت و بلندم کرد
_بیا بریم یونا...
+نه هیون مامانم...مامانم..
_ دارن میارنش فقط ساکت باش یونا...
دستمو دور گردنش حلقه کردمو سرمو توی سینه اش قایم کردم و هق زدم
_هیش، آروم باش عزیزم ، آروم باش دختر خوب
و بعد از چند دقیقه بیهوش شدم.....
فلیکس : اذیت نمیشم اشکالی نداره
_مگه حتماً باید تو اذیت بشی ؟ من اذیت میشم...
لینو: بیا پایین بببینم کوچولو منو بغل نمیکنی حسودیم شد
+لینو؟ توام اومدی؟...
از بغل فلیکس پایین اومدم و توی بغل لینو رفتم
+چرا بهم خبر ندادید که میاین ها ؟
لینو: فلیکس میخواست بگه بهت ولی گفتم سوپرایز بشی بهتره
+پسرای احمق خیلی دلم براتون تنگ شد..
هیون با صدایی که معلوم بود عصبی شده حرفمو قطع کرد
_ اگه ابراز دلتنگیت تموم شده بیا بریم بالا پیش مادرت!
+اها راستی، ببخشید پسرا من باید برم پیش مامانم
فلیکس: خیلی خوب ماهم بریم پیش آقا بزرگ
_باشه بعدا باهم میریم بیرون مگه نه؟
لینو: معلومه کوچولو
+اخجون ، هیون بیا بریم دیگه
دست هیونو گرفتم و کشیدمش بیرون و اونم متعجب همراهم اومد که یهو عمه هایون سر راهمون رو گرفت
عمه هایون: چیکار میکنی دختره ی احمق ؟ مگه تو حیا نداری ؟ پسر عموته زشته حیا کن هرچی هیچی بهت نمیگم
+اما...
عمه: میخوای بگی برادرمه ؟ نه نیست دختر نامحرمته نامزد داره خودش اینقدر بهش نزدیک نشو
+نا...نام..نامزد؟
_ اینطور نیست یونا بزار...
با صدای تیر اندازی جیغی کشیدم و پشت سر هیون قایم شدم
چان: لعنتی حمله کردن به عمارت ، فلیکس یونا و بقیه رو از در پشتی ببر بیرون
+نه..نه...هیون...چان... بچه ها خودتونم بیاین
_ یونا برو زود باش...
+نه هیون
_یونا میگم برو! (داد)
فلیکس دستمو گرفت و به سمت در پشتی عمارت بردم ، در همون عین بادیگاردا زن های دیگه رو هم اوردن و میخواستیم فرار کنیم که یکی از بادیگاردا اسلحه ای رو سمت من نشونه گرفت
چشمامو بستم و با صدای گلوله بازشون کردم و با دیدن بدن خونی مامانم جیغی کشیدم
+مامان...مامان...مامانی...
مامان: دخترم.. عزیزم....برو
+نه مامان...یکی کمک کنه ، فلیکس...فلیکس... مامانم...هیوننن
چند دقیقه بعد هیون اومد و دستشو زیر پاهام گذاشت و بلندم کرد
_بیا بریم یونا...
+نه هیون مامانم...مامانم..
_ دارن میارنش فقط ساکت باش یونا...
دستمو دور گردنش حلقه کردمو سرمو توی سینه اش قایم کردم و هق زدم
_هیش، آروم باش عزیزم ، آروم باش دختر خوب
و بعد از چند دقیقه بیهوش شدم.....
- ۸.۰k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط