پارت ۴۵:سکوت عاشقانه
پارت ۴۵:سکوت عاشقانه
(Rose)
۲۰ ام آوریل سال ۱۹۹۸.
(سولار)
به طور دقیق یک ماه از ازدواج مون گذشته. توی این یک ماه هیچ اتفاق خاصی بین من و تهیونگ نیافتاده. سونگ آه به پیش دبستانی میره و من هم مشغول کارهای ریاست لس آنجلس هستم.
ه فی کشیدم و چنگی به موهام زدم. خوندن این همه قرارداد و پرونده بدجور کلافه ام کرده از طرفی ذهنم بد درگیر سونگ آه بود. به خاطر هوش بالایی که داشت لوکاس پیشنهاد کرد به پیش دبستانی شبانه روزی بره.
جایی که فقط مال خاندان سلطنتیه. نمیتونستم روی هرچیزی تمرکز کنم. دیدن اینکه چقدر تهیونگ به سونگ آه علاقه میورزه و چقدر به هم وابسته شدن حالم رو یجوری می کرد. هرچند همون شب ازدواج مون تمام قضیه رو گفت ولی با این حال، چطور درد اون ۵ سال رو فراموش کنم؟
تهیونگ از این موضوع خبر داشت و سپردش به من، معتقد بود من سونگ آه رو خوب میشناسم و بهتره خودم براش تصمیم بگیرم. ولی نمیدونم. واقعا نمیدونم.
از طرفی من هم دوست دارم دخترم پیشرفت کنه چون میدونم استعداد داره، ولی چطور دوری اش رو تحمل کنم؟
توی این یک ماه، متوجه شدم زن و مرد مسن عتیقه فروشی خاله و شوهر خاله ی یوجین و دلین هستن. و پسرشون توی همین شرکت یوجین کار میکنه. از وقتی به کشف رسیدم دوست دارم بیشتر برم پیششون نمیدونم چرا، ولی حس خانواده رو بهم القا میکنن. البته همه ی چوی ها اینطوری ان.
یادم نمیره روزهای اول ورودم به آمریکا چطور یوجین و دلین هوامو داشتن.
هیچ وقت یادم نمیره چقدر توی این ۵ سال برای بزرگ کردن سونگ آه زحمت کشیدن.
اونا واقعا خانواده ی من هستن.
هنوز نتیجه ی آزمایش دی ان ای نیومده. از همون اول میدونستم فایده ای نداره. آخه من رو چه به خانواده؟
کجای عمرم یکی رو از خون خودم داشتم که الان بخوام داشته باشم؟
تمام این افکار دیوونم کرده بود. مثل روزهای دیگه. ولی یک چیز اینجا اشتباه بود. افتضاح بود.
اونم احساس من به تهیونگ بود. همون احساساتی که ۵ سال پیش دفن شون کردم.
نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم که بهش فکر نکنم و این واقعا روی اعصابم تاثیر گذاشته. این مرد دیوونم کرده.
~~~~~~~~~~
بعد از خوردن شام سونگ آه مثل جت سمت اتاقش رفت و به سه نرسیده غش کرد. با بوسه ای به روی پیشونی اش از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مثلا مشترک خودم و تهیونگ رفتم. لعنت به روزی که اجازه دادم یوجین خونه مون رو انتخاب کنه.
مثل هر شب دیگه ای، هرکدوم گوشه ای تخت رو اشغال کردیم و باز هم همون سکوت پر از حرف.
"امروز، سالگرد ازدواج مونه"
"اهوم"
"سالگردمون مبارک"
و بقیه ی شب، در سکوتی پر از عشق به سر برد. عشقی که ناخواسته ریشه میزد و روز به روز بلندتر میشد.
(Rose)
۲۰ ام آوریل سال ۱۹۹۸.
(سولار)
به طور دقیق یک ماه از ازدواج مون گذشته. توی این یک ماه هیچ اتفاق خاصی بین من و تهیونگ نیافتاده. سونگ آه به پیش دبستانی میره و من هم مشغول کارهای ریاست لس آنجلس هستم.
ه فی کشیدم و چنگی به موهام زدم. خوندن این همه قرارداد و پرونده بدجور کلافه ام کرده از طرفی ذهنم بد درگیر سونگ آه بود. به خاطر هوش بالایی که داشت لوکاس پیشنهاد کرد به پیش دبستانی شبانه روزی بره.
جایی که فقط مال خاندان سلطنتیه. نمیتونستم روی هرچیزی تمرکز کنم. دیدن اینکه چقدر تهیونگ به سونگ آه علاقه میورزه و چقدر به هم وابسته شدن حالم رو یجوری می کرد. هرچند همون شب ازدواج مون تمام قضیه رو گفت ولی با این حال، چطور درد اون ۵ سال رو فراموش کنم؟
تهیونگ از این موضوع خبر داشت و سپردش به من، معتقد بود من سونگ آه رو خوب میشناسم و بهتره خودم براش تصمیم بگیرم. ولی نمیدونم. واقعا نمیدونم.
از طرفی من هم دوست دارم دخترم پیشرفت کنه چون میدونم استعداد داره، ولی چطور دوری اش رو تحمل کنم؟
توی این یک ماه، متوجه شدم زن و مرد مسن عتیقه فروشی خاله و شوهر خاله ی یوجین و دلین هستن. و پسرشون توی همین شرکت یوجین کار میکنه. از وقتی به کشف رسیدم دوست دارم بیشتر برم پیششون نمیدونم چرا، ولی حس خانواده رو بهم القا میکنن. البته همه ی چوی ها اینطوری ان.
یادم نمیره روزهای اول ورودم به آمریکا چطور یوجین و دلین هوامو داشتن.
هیچ وقت یادم نمیره چقدر توی این ۵ سال برای بزرگ کردن سونگ آه زحمت کشیدن.
اونا واقعا خانواده ی من هستن.
هنوز نتیجه ی آزمایش دی ان ای نیومده. از همون اول میدونستم فایده ای نداره. آخه من رو چه به خانواده؟
کجای عمرم یکی رو از خون خودم داشتم که الان بخوام داشته باشم؟
تمام این افکار دیوونم کرده بود. مثل روزهای دیگه. ولی یک چیز اینجا اشتباه بود. افتضاح بود.
اونم احساس من به تهیونگ بود. همون احساساتی که ۵ سال پیش دفن شون کردم.
نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم که بهش فکر نکنم و این واقعا روی اعصابم تاثیر گذاشته. این مرد دیوونم کرده.
~~~~~~~~~~
بعد از خوردن شام سونگ آه مثل جت سمت اتاقش رفت و به سه نرسیده غش کرد. با بوسه ای به روی پیشونی اش از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مثلا مشترک خودم و تهیونگ رفتم. لعنت به روزی که اجازه دادم یوجین خونه مون رو انتخاب کنه.
مثل هر شب دیگه ای، هرکدوم گوشه ای تخت رو اشغال کردیم و باز هم همون سکوت پر از حرف.
"امروز، سالگرد ازدواج مونه"
"اهوم"
"سالگردمون مبارک"
و بقیه ی شب، در سکوتی پر از عشق به سر برد. عشقی که ناخواسته ریشه میزد و روز به روز بلندتر میشد.
- ۱۴۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط