{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³¹

لبخند زد و با خیال راحت ادامه داد.

کم کم دیگه صدای پرنده ها و طبیعت به گوش نمی‌رسید و انگار خبری از مسیری که بهشون گفته شده بود نبود.

چند دقیقه بعد ناگهانی بارون گرفت.

متعجب و نگران دستش رو بالاسرش گرفت.. تو این وضع بارون اصلا خوب نبود.

اطرافشون تا جایی که چشم می‌دید فقط گِل و درخت های بلند بود و هیچ چیزی دیگه ای وجود نداشت.
کامالا از مسیریابی بازمونده بود، درمونده برگشت." حالا چیکار کنیم؟"

جونگکوک در حالی که چک میکرد به داخل کوله آب نره خیلی سرزنشگر گفت:" اینم از راه جنابعالی"

و عصبی گفت:" نگفتم برگردیم؟"

بارون شدید شده بود و داهی هم حسابی سردش شده بود. با غیض بازوهاشو بغل کرد و گفت:" وقت سرزنش کردن نیست.. اصلا کی گفته بر می‌گشتیم به مقصد میرسیدیم؟"

جونگکوک عصبی از اینکه آب از سر روشون می‌چکید گفت:" اصلا دیگه حرف نزن"

_باهام اومدی و کل راه منتظر بودی من گند بزنم و پشیمون شم که سرکوفت بزنی و سرزنش کنی نه؟

از اینکه دنبالش اومدن رو اونجور تعبیر کرده بود عصبی شد." چی؟ ساکت شو.. رفتارت خیلی غیر منطقی و بچگانس"

_رفتار من یا تو؟

اخم کرد." به لطف مسیر یابی افتضاحت گم شدیم طلبکارم هستی؟"

_فقط بلدی سر کوفت بزن‍...

"بیشتر از این رو مخم نرو"

عصبی شد و داد زد" واسه کی تو این جنگل اومدم.."

اخم غلیظی کرد" چه ربطی به هم داره.. تو مارو کشیدی تو این مسیر، گم و گور و خیس شدیم.. داریم یخ میزنیم نمیدونیم از کدوم ور بریم اونوقت توقع داری قربونت برم؟"

از رو زمین گل برداشت و پرت کرد سمتش." فقط دهنتو ببند"

به پالتوی گلیش نگاه کرد و شوکه و عصبی گفت:" رو من گل میریزی؟...

دوستان پارتای خیلی باحالی در پیش داریم پس حمایت کنید تا انرژی بگیرم⭐
بازنشرا بالاااا


#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۹)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

باغ//جونگکوک« داداشی؟»& بله جونگکوک« میخوای سوار تاب بشی؟»& ...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

سناریو جونگکوک

پدرخواندهp³ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.+ا.ت، پاکت رو...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط