{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁹

با خمیازه ای مشغول جمع کردن وسایلش بود.
اصلا حس و حال تفریح و کمپ و هیچی رو نداشت ولی آشی بود که خودش پخته بود.

قرار بود با ماشین برن جایی که اتوبوس های کمپ قرار داره و از اونجا همه باهم سمت کمپ راه بیوفتن.

طرفای ظهر وارد منطقه حفاظت شده‌ی کمپ شدن.
جایی سرسبز که صدای پرنده ها و طبیعت به گوش می‌رسید.
نفس عمیقی کشید و هواش حسابی سرحالش کرد.

قرار بود اول کمی استراحت کنن و ناهار بخورن بعد برن مناطق دیدنی و گشت زنی.

بعد از استراحت و ناهار، جونگکوک رفت سمت مدیر کمپ و مشغول صحبت باهاش شد و بعد از اون مدیر همه رو دور خودش جمع کرد.

کمی از خودشون تعریف کردو از امتیازات‌شون گفت و بعد از همه خواست تا موبایل یا لپ تاپ و وسایلی از این قبیل رو بهشون تحویل بدن.

بعضیا اعتراض کردن و به نظرشون غیر منطقی بود ولی مدیر گفت برای دور شدن از گوشی و بیشتر لذت بردنه و همیشه اینکارو میکنن.

راهنما رو به هر گروه معرفی کرد و کلی نکته گفت که از گروه به هیچ وجه جدا نشن و همینطور از منطقه حفاظت شده.

کمی که با گروه جلو رفتن، از گروه جدا شدن و به جایی که از قبل قرار گذاشته بودن رسیدن.

یکی از افراد کمپ اومد و کیف بزرگ و سنگین رو تحویلشون داد و همینطور آدرس دکه‌ای که فرد مورد نظرشون اونجا بود و گفت از مسیر خارج نشن چون ممکنه حیوون یا حتی منطقه و زمین شخصی باشه.

نقشه‌ی داهی بود که به بهانه کمپ موبایل ها و لپ تاپ از کارمندا جدا بشه و ببرن کنترلش کنن تا دستگاهی که اطلاعات ازش درز کرده رو پیدا کنن.

جیمین اومد سمتشون و آروم گفت:" مواظب باشین"
سر تکون دادن و راه افتادن، تقریبا غروب بود و جونگکوک و داهی با کوله‌ی پر از گوشی و لپ تاپ کم کم از منطقه خارج میشدن تا به مقصد برسن.

هوا تاریک شده بود و مسیریابی سخت.

جونگکوک نگاهی به گوشیش انداخت و بعد از کمی فکر گفت:" باید از اینطرف بریم.."

_مطمئنی؟.. آخه یادمه راهنما گفت به اینجا که رسیدیم از اون طرف بریم

"نه اونطرف بریم دوباره به کمپ میرسیم"

داهی به گوشیش نگاه کرد." ولی راه درست همینه
شاید گوشیت آنتن نمیده"

با کمی شک به گوشیش و اطراف نگاه کرد که داهی راه افتاد و جونگکوک هم ناچار دنبالش...

میبینم از ایده‌ی رمان یا سناریو هاش خیلی تابلو اسکی رفتن😐
نمیدونم چی بگم...
همچین چیزی دیدین زیرش کامنت بزارین و افشاشون کنیدಠ‿ಠ



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
دیدگاه ها (۱۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁰با کمی شک به گوشیش و اطراف نگاه کرد که ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³¹لبخند زد و با خیال راحت ادامه داد. کم ک...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁸وارد شرکت شد و سمت میز منشی رفت و به به...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبـᵖᵃʳᵗ-²⁷همه متعجب نوبتی بهم نگاه میکردن. جیمین:"...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁴وحشت زده به جلوش خیره بود ودست جونگکوک ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶جیمین، اون سو، جونگ وو و به زور داهی خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط