فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁰
با کمی شک به گوشیش و اطراف نگاه کرد که داهی راه افتاد و جونگکوک هم ناچار دنبالش...
کمی که راه افتادن دور تا دورشون پر از درخت شد و همه چیز به نظر جدید بود و این موضوع نگران کننده بود.
جونگکوک گوشیش رو درآورد و گفت:" این راه اشتباست"
و به اطراف نگاه کرد." باید برگردیم.."
_این همه راهو؟
داهی هم به اطراف نگاه کرد." ساعتها طول میکشه ..بعدشم کلی پیچیدیم گیج میشیم"
"نه.. نمیشیم"
_کلی پیچیدیم خب یادمون نیست
"من یادمه"
_هوا تاریک شده همه جاهم که شبیه همه.. اشتباه میکنی
و با کمی فکر گفت:" میانبر بزنیم"
با غیض گفت:" مثلا از کجا؟"
_اینطرف
"اصلا منطقی نیست.. باید از اینور برگردیم"
با غیض جواب داد:" تو از کجا میدونی.. داری حدس میزنی؟.. میانبر اینه باید از اینجا بریم"
جونگکوک:" آهان شما از کجا بلدی اونوقت؟"
_اینجا جنگله جناب مهندس.. همه سمتش به هم راه داره
و راه افتاد.
ولی جونگکوک رو نمیدید که باهاش بیاد؛ از طی کردن همچین راهی به تنهایی ترسیده بود ولی نمیخواست چیزی بروز بده.
همچنان با ترس به راهش ادامه میداد.
گوشیش رو در آورد، شارژ و آنتنش کم بود هوا و اطراف هر لحظه تاریک تر میشد و ترسش رو خیلی بیشتر کرده بود ولی اصلا جرئت برگشتن رو نداشت و نمیخواست جونگکوک فکر کنه برده.
ترس بدی توی وجودش بود و مدام به این فکر میکرد که اگه حیوونی چیزی بیاد چی؟ یا کسی اینجا باشه و خفتش کنه چی؟
تاریکی هم که خودش به تنهایی ترس داشت.
از ترس بعد از طی کردن چند قدم می ایستاد و دوباره حرکت میکرد.
نگران و ترسیده به اطرافش نگاه کرد که جونگکوک پشتش نفسش رو بیرون داد و عصبی گفت:" لجباز"
و صدای قدمهاش پشت سرش پیچید...
50 لایک
۱۵ بازنشر
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁰
با کمی شک به گوشیش و اطراف نگاه کرد که داهی راه افتاد و جونگکوک هم ناچار دنبالش...
کمی که راه افتادن دور تا دورشون پر از درخت شد و همه چیز به نظر جدید بود و این موضوع نگران کننده بود.
جونگکوک گوشیش رو درآورد و گفت:" این راه اشتباست"
و به اطراف نگاه کرد." باید برگردیم.."
_این همه راهو؟
داهی هم به اطراف نگاه کرد." ساعتها طول میکشه ..بعدشم کلی پیچیدیم گیج میشیم"
"نه.. نمیشیم"
_کلی پیچیدیم خب یادمون نیست
"من یادمه"
_هوا تاریک شده همه جاهم که شبیه همه.. اشتباه میکنی
و با کمی فکر گفت:" میانبر بزنیم"
با غیض گفت:" مثلا از کجا؟"
_اینطرف
"اصلا منطقی نیست.. باید از اینور برگردیم"
با غیض جواب داد:" تو از کجا میدونی.. داری حدس میزنی؟.. میانبر اینه باید از اینجا بریم"
جونگکوک:" آهان شما از کجا بلدی اونوقت؟"
_اینجا جنگله جناب مهندس.. همه سمتش به هم راه داره
و راه افتاد.
ولی جونگکوک رو نمیدید که باهاش بیاد؛ از طی کردن همچین راهی به تنهایی ترسیده بود ولی نمیخواست چیزی بروز بده.
همچنان با ترس به راهش ادامه میداد.
گوشیش رو در آورد، شارژ و آنتنش کم بود هوا و اطراف هر لحظه تاریک تر میشد و ترسش رو خیلی بیشتر کرده بود ولی اصلا جرئت برگشتن رو نداشت و نمیخواست جونگکوک فکر کنه برده.
ترس بدی توی وجودش بود و مدام به این فکر میکرد که اگه حیوونی چیزی بیاد چی؟ یا کسی اینجا باشه و خفتش کنه چی؟
تاریکی هم که خودش به تنهایی ترس داشت.
از ترس بعد از طی کردن چند قدم می ایستاد و دوباره حرکت میکرد.
نگران و ترسیده به اطرافش نگاه کرد که جونگکوک پشتش نفسش رو بیرون داد و عصبی گفت:" لجباز"
و صدای قدمهاش پشت سرش پیچید...
50 لایک
۱۵ بازنشر
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
- ۱۹.۷k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط