حكيمي بر سر راهي ميگذشت. ديد پسر بچهاي گربه خود را در ج
حكيمي بر سر راهي ميگذشت. ديد پسر بچهاي گربه خود را در جوي آب ميشويد. گفت: گربه را نشور، ميميرد! بعد از ساعتي كه از همان راه بر ميگشت ديد كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزاي او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، ميميرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!
- ۵۶۳
- ۱۷ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط