part: ⁹
part: ⁹
نمی دونم چه اتفاقی افتاده که اون با من این طوری رفتار کرد و نابود شدم دفتر طراحی رو برداشتم و توی بالکن نشستم به حیاط و درخت ها نگاه کردم اون هایی که با هر نسیم خنک صبحگاهی می اومدن تکون میخوردن شاید من هم نیاز به تکون دارم ولی مگه من کلا چند سالمه من هنوز خیلی کوچیکم . شنیده بودم جین اصلا دلش نمی خواد به وصیت پدربزرگش گوش کنه و برای عمارت چند تا تی وی سفارش داده این خوشحال کننده است تازه خودم دست فریا هم گوشی دیدم ولی من خودم برای خودم میگیرم . قبلا که مدرسه میرفتیم اون استادمون که از آمریکا اومده بود نحوه ی استفاده از گوشی رو بهمون یاد داده بود . با یه دوش و آماده شدن یعنی مجبور بودم با کرم پوستم و کاور کنم تا جای اون کبودی ها درست بشه . به تینت صورتی هم زدم ولی انگار که نمی تونم برم پایین این منو ناراحت میکنه . من حتی نمی تونم برم حیاط مورد علاقم . در اتاق با شتاب باز شد جین اومد تو .
جین : به خاطر توی لعنتی دیروز حال فریا خراب شد الان میخوام ببرمش بیمارستان تو هم باید با من بیای .
ات: باشه ولی اون حالش چطوره یعنی چشه
جین : حرف اضافی نزن که..... هووووففف بیا بریم
اون بدون توجه به من از اتاق رفت که منم دنبالش رفتم بیرون و به ماشین رسیدم سوار شدم فریا رو پشت خوابونده بود با اومدنش ماشین با سرعت به حرکت افتاد و مسیر بیمارستان و در پیش گرفت و با رسیدن به بیمارستان ماشین ایستاد و سوکجین با براید بغل کردن فریا به بیمارستان رفت . منم با دو دنبالش رفتم . با دیدن سوکجین پرستار ها سریع برانکارد آوردن و فریا رو روش خوابوندن و بردن اتاق جین بیرون وایستاده بود که دکتر اومد و گفت :
دکی : شما همسر ایشون هستید .
جین : بعله اگر میشه لطفا بگید چی شده .
دکی : این اتفاق درست دیروز افتاد و ایشون بخاطر داشتن ۴ عمل سقط جنین توانایی دوباره باردار شدن رو از دست دادن و به خاطر فشاری که به ر*حمشون اومده ایم اتفاق افتاده و ایشون خون ریزی داشتن .
سوکجین خشک مثل مجسمه بود معلوم بود از اون حرف ها با درد اومده . نابود شده میدونی دلم هم براش میسوزه هم نمی سوزه . واقعا از نوع حرف زدن فریا میشه متوجه شد که اون چجور آدمیه حالا خانوم چجوری داره نار میکنه .
پرستار : بیمار تون به هوش اومده.
ات: باشه ممنون .
رفتم توی اتاق .
فریا :اَ ههها بازم تو جین کجاست من حالم بده فقط بخاطر تو .
ات: نه دکتر توضیح داد که بخاطر چی حالت بده
رنگ از صورتش پریده بود .
ات: دقیقا همون رو گفت که داری فکر میکنی گفت که بخاطر سقط چهار تا جنین اینطوری شدی و گفتش که هر کدوم از جنین هایی که در آوردن با یه تخم بوده .
این جا ،جا نشد کامنت ها میزارم
نمی دونم چه اتفاقی افتاده که اون با من این طوری رفتار کرد و نابود شدم دفتر طراحی رو برداشتم و توی بالکن نشستم به حیاط و درخت ها نگاه کردم اون هایی که با هر نسیم خنک صبحگاهی می اومدن تکون میخوردن شاید من هم نیاز به تکون دارم ولی مگه من کلا چند سالمه من هنوز خیلی کوچیکم . شنیده بودم جین اصلا دلش نمی خواد به وصیت پدربزرگش گوش کنه و برای عمارت چند تا تی وی سفارش داده این خوشحال کننده است تازه خودم دست فریا هم گوشی دیدم ولی من خودم برای خودم میگیرم . قبلا که مدرسه میرفتیم اون استادمون که از آمریکا اومده بود نحوه ی استفاده از گوشی رو بهمون یاد داده بود . با یه دوش و آماده شدن یعنی مجبور بودم با کرم پوستم و کاور کنم تا جای اون کبودی ها درست بشه . به تینت صورتی هم زدم ولی انگار که نمی تونم برم پایین این منو ناراحت میکنه . من حتی نمی تونم برم حیاط مورد علاقم . در اتاق با شتاب باز شد جین اومد تو .
جین : به خاطر توی لعنتی دیروز حال فریا خراب شد الان میخوام ببرمش بیمارستان تو هم باید با من بیای .
ات: باشه ولی اون حالش چطوره یعنی چشه
جین : حرف اضافی نزن که..... هووووففف بیا بریم
اون بدون توجه به من از اتاق رفت که منم دنبالش رفتم بیرون و به ماشین رسیدم سوار شدم فریا رو پشت خوابونده بود با اومدنش ماشین با سرعت به حرکت افتاد و مسیر بیمارستان و در پیش گرفت و با رسیدن به بیمارستان ماشین ایستاد و سوکجین با براید بغل کردن فریا به بیمارستان رفت . منم با دو دنبالش رفتم . با دیدن سوکجین پرستار ها سریع برانکارد آوردن و فریا رو روش خوابوندن و بردن اتاق جین بیرون وایستاده بود که دکتر اومد و گفت :
دکی : شما همسر ایشون هستید .
جین : بعله اگر میشه لطفا بگید چی شده .
دکی : این اتفاق درست دیروز افتاد و ایشون بخاطر داشتن ۴ عمل سقط جنین توانایی دوباره باردار شدن رو از دست دادن و به خاطر فشاری که به ر*حمشون اومده ایم اتفاق افتاده و ایشون خون ریزی داشتن .
سوکجین خشک مثل مجسمه بود معلوم بود از اون حرف ها با درد اومده . نابود شده میدونی دلم هم براش میسوزه هم نمی سوزه . واقعا از نوع حرف زدن فریا میشه متوجه شد که اون چجور آدمیه حالا خانوم چجوری داره نار میکنه .
پرستار : بیمار تون به هوش اومده.
ات: باشه ممنون .
رفتم توی اتاق .
فریا :اَ ههها بازم تو جین کجاست من حالم بده فقط بخاطر تو .
ات: نه دکتر توضیح داد که بخاطر چی حالت بده
رنگ از صورتش پریده بود .
ات: دقیقا همون رو گفت که داری فکر میکنی گفت که بخاطر سقط چهار تا جنین اینطوری شدی و گفتش که هر کدوم از جنین هایی که در آوردن با یه تخم بوده .
این جا ،جا نشد کامنت ها میزارم
- ۵.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط