سایه عشق
(سایه عشق )
پارت ۷۲
اتاق به رنگ سیاه تبدیل شده بود فقد نور ماه کامل اتاق را کمینورانی کرده بود تا حدی که فقد بشه انگشت های دست را ببینه هنوزم همان جا نشسته بود رو زمین بدنش خشک شده بود از سختی کفه زمین ... به نامه ای که روبه رو اش گذاشته بود خیره شد
ات ؛ وقت های که میگفت داداشم کجاست ... شاهزاده تهیونگ چقدر تو دلت بهم میخندیدی .... مگه نه ژنرال فیلیکس.
تنها در آن اتاق به رنگ سیاه فقد صدا لرزیده و پر از بغض فقد صدا او میگذشت گوشه به گوشه دیوار ها صداش اکو میشد
ات: اینجا هوا سرد است
ومن چه تنها پیراهن لحظه های دلتنگیم
را می تکانم
که جیب هایش پراز قافیه های با تو
بودن است
هوا اینجا سرد است
وشعرهایم یخ میزند از سردی نگاه تو
وقتی کودکان رویا در سراشیب کوچه سرسره بازی میکنند وفروشنده دوره گرد با یک فنجان چایی داغ لخند میزند زندکی را من چه تنها وامروز هوا چه سرد تر ٱینه ها یخ بسته وماهی های سرخ حوض ٱبی حیاط یک دیگر را در ٱغوش می کشند واینجا بازهم هوا سرد است ومن به انتظار هیاهوی کودکان کوچه پرسه میزنم لحظه ها را اینجا هوا سرد است ومن چه تنها میتکانم وقتی های که بهش فکر میکنم که پیشم نیستی برام دردناک
چشم هایش را بست و اشک هایش سرازیر شدن
___________
آن شب گذشت و صبح جلو پنچره ایستاده به بیرون نگاه میکرد طلوع زیبایی به چشم اش میخورد با گذشتن آن شب طولا نی با این همه افکارش به سمته نامه رفت و از رو زمین برداشت اش گوشه ای اتاق سرد رو زمین نشست ...
نامه رو باز کرد و با دیدن سه ورقه یکیش را برداشت شروع به خوندن کرد
" دخترم تو شکمم اذیت که نمیشی نه اوف دل تو دلم نیشت دختر مامانی تا وقتی میایی پیشم دیونه میشم ... بابات که شب روز کار میکنه اصلا وقت نمیکنه بیاد پیشه ما اشکالی نداره از دستش ناراحت نشو وقتی شبا دیر وقت میاد وقتی من خوابم اون میاد و دستش رو میزاره رو شکمم من بیدارم ولی نمیخواهم بزنم تو ذوق ش میدونی دخترم بابات چی میگه: دخترم مادرت رو اذیت نمیکنی دیگه نه دخترم تو ماه منی ببخشید که روزا کنارت نیستم ولی قول میدم جبران کنم ولی اومدی پیشم تا وقتی ازدواج میکنی و عاشق میشی پیشه خودم میمونی
بعدش شکمم رو بوس میکنه داداشم از وقتی فهمیده باردارم همش میگه خواهرم شبیح منه خواهرم نازه دستاش کوچيکه منم بهش میگم مگه دست های خودت رو چی میگی همیشه عصبانی میشه و با چشم های درشت نگاهم میکنه میگه من بزرگم دست های من کوچیک نیست "
پارت ۷۲
اتاق به رنگ سیاه تبدیل شده بود فقد نور ماه کامل اتاق را کمینورانی کرده بود تا حدی که فقد بشه انگشت های دست را ببینه هنوزم همان جا نشسته بود رو زمین بدنش خشک شده بود از سختی کفه زمین ... به نامه ای که روبه رو اش گذاشته بود خیره شد
ات ؛ وقت های که میگفت داداشم کجاست ... شاهزاده تهیونگ چقدر تو دلت بهم میخندیدی .... مگه نه ژنرال فیلیکس.
تنها در آن اتاق به رنگ سیاه فقد صدا لرزیده و پر از بغض فقد صدا او میگذشت گوشه به گوشه دیوار ها صداش اکو میشد
ات: اینجا هوا سرد است
ومن چه تنها پیراهن لحظه های دلتنگیم
را می تکانم
که جیب هایش پراز قافیه های با تو
بودن است
هوا اینجا سرد است
وشعرهایم یخ میزند از سردی نگاه تو
وقتی کودکان رویا در سراشیب کوچه سرسره بازی میکنند وفروشنده دوره گرد با یک فنجان چایی داغ لخند میزند زندکی را من چه تنها وامروز هوا چه سرد تر ٱینه ها یخ بسته وماهی های سرخ حوض ٱبی حیاط یک دیگر را در ٱغوش می کشند واینجا بازهم هوا سرد است ومن به انتظار هیاهوی کودکان کوچه پرسه میزنم لحظه ها را اینجا هوا سرد است ومن چه تنها میتکانم وقتی های که بهش فکر میکنم که پیشم نیستی برام دردناک
چشم هایش را بست و اشک هایش سرازیر شدن
___________
آن شب گذشت و صبح جلو پنچره ایستاده به بیرون نگاه میکرد طلوع زیبایی به چشم اش میخورد با گذشتن آن شب طولا نی با این همه افکارش به سمته نامه رفت و از رو زمین برداشت اش گوشه ای اتاق سرد رو زمین نشست ...
نامه رو باز کرد و با دیدن سه ورقه یکیش را برداشت شروع به خوندن کرد
" دخترم تو شکمم اذیت که نمیشی نه اوف دل تو دلم نیشت دختر مامانی تا وقتی میایی پیشم دیونه میشم ... بابات که شب روز کار میکنه اصلا وقت نمیکنه بیاد پیشه ما اشکالی نداره از دستش ناراحت نشو وقتی شبا دیر وقت میاد وقتی من خوابم اون میاد و دستش رو میزاره رو شکمم من بیدارم ولی نمیخواهم بزنم تو ذوق ش میدونی دخترم بابات چی میگه: دخترم مادرت رو اذیت نمیکنی دیگه نه دخترم تو ماه منی ببخشید که روزا کنارت نیستم ولی قول میدم جبران کنم ولی اومدی پیشم تا وقتی ازدواج میکنی و عاشق میشی پیشه خودم میمونی
بعدش شکمم رو بوس میکنه داداشم از وقتی فهمیده باردارم همش میگه خواهرم شبیح منه خواهرم نازه دستاش کوچيکه منم بهش میگم مگه دست های خودت رو چی میگی همیشه عصبانی میشه و با چشم های درشت نگاهم میکنه میگه من بزرگم دست های من کوچیک نیست "
- ۸.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط