{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک ماه از ناپدید شدن آسا گذشته بود.

یک ماه از ناپدید شدن آسا گذشته بود.

تهیونگ، همون شاهزاده‌ی سرد، حالا سردتر از همیشه شده بود. دیگه نه با کسی حرف می‌زد، نه لبخند می‌زد. اتاقش... تبدیل شده بود به یک دنیای یخ‌زده.
دیوارها، پنجره‌ها، حتی تخت و صندلی‌ها... همه‌چیز پوشیده از یخ و برف.

هر بار که وارد اتاقش می‌شد، با دستش چیزی رو منجمد می‌کرد، بعد با خشم یخ‌ها رو می‌شکست. انگار که داشت قلب خودش رو بارها و بارها خرد می‌کرد.

خدمتکارها دیگه جرئت نمی‌کردن بهش نزدیک شن. فقط نامجون گاهی از پشت در صدایش می‌کرد:
«تهیونگ، باید بخوری... خواهش می‌کنم.»

ولی جوابی نمی‌شنید. فقط صدای ترک خوردن یخ بود، صدای شکستن چیزها، و گاهی... صدای نفس‌های سنگین تهیونگ.

روزی، جین به هوپی گفت:
«نمی‌تونیم همین‌طور نگاه کنیم. داره خودش رو نابود می‌کنه.»

هوپی گفت:
«اون فقط آسا رو می‌خواد. هیچ‌کس دیگه براش مهم نیست.»

تهیونگ، پشت دیوار یخی که خودش ساخته بود، نشسته بود و توی دفتر کوچیکی، با خط لرزون نوشته بود:

> «نمی‌دونم کجایی آسا... ولی من دیگه نمی‌تونم بدونت نفس بکشم.»



بعد با یخ، همون دفتر رو پوشوند... و شکستش.
دیدگاه ها (۰)

صبح زود، هوای قصر سنگین‌تر از همیشه بود. همه نگران تهیونگ بو...

شب همان روز، هوای قصر پر از اضطراب شده بود. همه‌ی خدمه در سک...

آسا با قدم‌های آهسته در خیابون‌های شلوغ شهر راه می‌رفت. صدای...

پارت ۸۹ – تهیونگ کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. ساعت‌ها بود...

#تاج_و_طوفان پارت ۶: شایعه‌ای که خطرناک شدسوآ هنوز به مسیری ...

پارت: 10اسم: رویایی ترسناکتهیونگ همیشه از صدای بارون خوشش می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط