{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم
باهم سوار موتور شدین و یه گوشه شینیچیرو زد کنار و پاچه هاشو داد بالا رفت تو حوض اونجا پلیس دنبالتون کرد و فرار کردین
بعد هم رفتین یه مشروب گرفتین همون جایی که هم دیدین نشستین و به طلوع آفتاب نگاه کر دید که زا بالای آبی زلال میومد و کل شهر رو در بر می‌گرفت
_ حواست باشه نیفتی ا/ت
+ حواسم هست
شینیچیرو مثل همیشه روی پاهات و از کشید و توهم سرش رو نوازش کردی
_ ا/ت من... من دوست دارم
+ منم دوست دارم
_ اما بنظرت ما بهم می‌رسیم؟
ا/ت یخ زد و حرفی نزد
_ اگه نظر منو بخوای معلومه که می‌رسیم حتی شده میدزدمت
+ اوهوم آره
ا/ت توی دلش خیلی استرس داشت
اون روز شینیچیرو ا/ت رو برد خونش و خدافظی کرد و خداروشکر کسی نفهمید که بیرون بوده
اما توی دل شینیچیرو و ا/ت هردو اشوب بود
اون روز ا/ت چهاربار بالا آورد ( گلاب به روتون) اما فکر کرد بخاطر استرسه اما دفعه بعد که بالا آورد مادرش اون رو برد به بیمارستان
دکتر : تبریک میگم خانم شما دارید مادر میشید
+......... چی؟
دکتر : شما مادر یه بچه هستید. حامله اید
+ حامله ام؟ ام... اما.. من
مامان : دخترم تو....... تو چیکار کردی؟
ا/ت یاد شبی افتاد که با شینیچیرو بود و زبونش بند اومده بود
اونها به سرعت با سمت خونه رفتن
ا/ت فکر می‌کرد کارش تمومه چون مادرش به پدر میگه اما اون چیزی نگفت
ا/ت میخواست به شینیچیرو بگه و دلش می خواست اون بچه رو نگه داره هنوز جنسیتش مشخص نشده بود اما ا/ت خیلی دوست داشت موهاشو شونه کنه
مادرش سر سفره خیلی استراب داشت و هی اینور و اونور رو نگاه می‌کرد و کل شام ا/ت به استرس گذشت
امرزو به شینیچیرو زنگ زد و باهم قرار گذاشتن که برن یه کافه
امروز آماده شد و رفت کافه و شینیچیرو رو دید که از دور براش دست تکون میده
رفت و کنارش نشست
چهره اش گرفته بود و حالش خوب نبود اما شینیچیرو سعی کرد با جک های مسخره حالش رو خوب کنه.... فایده نداشت
_ ببینم حالت خوبه؟ از صبح گرفته ای
+ شین..... من.. من
_؟؟؟؟؟؟
+ شین من حامله ام
شینیچیرو خیلی جا خورد و اصلا خوشحال نشد.. عصبانیم نشد فقط خشکش زد
قاشق توی دستش رو گذاشت روی میز بدنش رو کامل به سمت ا/ت چرخوند
_ شوخی میکنی دیگه؟
+ جدیم
_ اما..... پس یعنی اینکه باهام ازدواج میکنی؟
+ چی چه ربطی داشت؟
_ خودت تنها میخوای بچه رو بزرگ کنی؟ من باباشم دیگه پس باید باهم بزرگش کنیم
+ پدرم احاطه نمیده نگهش دارم هنوز خبر نداره اما اگه بفهمه قیامت به پا میشه
شینیچیرو دیگه چیزی نگفت از ا/ت خواست غذاشو بخوره
مثل همیشه شین ا/ت رو رسوند اما اینبار نرفت صب کرد و بعد از چند دقیقه بلند داد زد
_ هعیییییی منم دوست پسر دخترت
ا/ت سرجاش خشکش زد و با چشماش داشت میگفت شین دستم بهت نرسه
اما خب ذات شینیچیرو کلا همینطوری بود از گندتر از خودش نمی‌ترسید
پدر ا/ت که پشت میز کاریش نشسته بود تعجب کرد و رفت دم پنجره و دید که یه پسر با موهای زغالی و چشمای سیاه داشت از موتورش پیاده میشد
به سرعت به سمت پایین دویید و از در اومد پایین
ا/ت منتظر دعوا بزن بزن بود اما وقتی چشماشو باز کرد دید اون دوتا همو بغل کردن
درسته شینیچیرو و پدرش هم رو میشناختن
درواقع پدر ا/ت با پدر شین رفیقی فاب هم بودن و همجا باهم بودن و شین از بچگی بابای ا/ت می‌شناخت
ا/ت چشماش از حدقه زد بیرون و چهارتا شد و چند بار پلک زد تا بفهمه دروغه اما راست بود
+ چطو.. چطور ممکنه؟
شین و پدرش همه ی رفاقت با پدر شین رو توضیح دادن البته تو دم در نه تو خونه
شین درحالی که داشت چایش رو می‌خورد ا/ت اشاره کرد ( خب حالا که اینجوری شد من و شین و مامان باید به شما یه چیزی بگیم )
شینیچیرو کم چایی تو دهنش رو تف کنه بیرون اما جلوی تو شو گرفت و با چهره ای سراسیمه گفت
( مامانم خبر داره؟)

هعی اینم از این ✨✨
دیدگاه ها (۳)

حاجی پارتا یادم. نمیاد همینجوری میزارم دیگهخب بریمهمینطور که...

مانگا خونا اا دستا بالا ✨

سناریو بی نظمی زیبا

پارت هفتمشینیچیرو سر سفره شما نشسته بود و سرشو آورد بالا و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط