اهوی من
اهوی من
پارت ۹۱
(اراد)
بعد دوساعت دکتر از اتاق عمل امد بیرون ک رفتم به سمتش
اراد: خانوم دکتر حال خانمومم چطوره؟
دکتر: حال خانومتون خوبه ولی شما از پنج تا بچه یکیشون تونستیم نجات بدیم
اراد: چرا مگه چیشده؟
دکتر: بیاین اتاقم ک بهتون توضیح بدم
غزل پارسا بهار الیس ارسلان رفتن تو اتاق
دکتر: این قلب همسرتونه و این هم مغز ایشون و این عکس هم قفسه سینه ایشون
(عکس فیزوتراپی اگه درست گفته باشم تو کامنت ها بهم بگید)
دکتر: خانوم شما کلا بدنش با یک دختر یا زن فرق میکنه مغزش بیشتر از یک انسان سلول و رگ داره قلبش میتونه برای چند روز نبض نزنه ولی اون شخص زنده بمونه قفسه سینش مثل سنگه انگار استخون هاییشو با سنگ درست کردن و این واقعا چیز غیر عادی حالا در خصوص بچه ها همنجور ک گفتم انگار همسرتون بیش از حد قدرت داره برای همین اون پنج تا بچه بخاطر قدرت زیاد خانومتون مردن و فقط یکی ک اونم با کلی سختی نگهداشتیم
اراد:نمدونمچی بگم
دکتر: من اینو باید بررسی کنم باید چند تا عکس دیگ بگیرم
پارسا: به نظرم باید حافظشو پاک کنیم
اراد: منم نظرم همینه
اراد حافظه دکتر پاک میکنه به بخش میره وقتی اهو رو نگاه میکنه شروع میکنه به گریه کردن
بهار: اخه خونشامم گریه میکنه نکن اراد
اراد: الان این بیدار بشه من چی بهش بگم دوبار داره بچشو از دست میده من چیکار کنم
غزل: دکتر ک گفت یکی از بچه هارو نجات داده
(اهو)
با درد شدید چشامو وا کردم ک همه بالایی سرم وایستاده بودم منتظر خبر بد بودم از قیافه هایی همشون معلوم بود
اهو: اراد فقط بگو چیشده(باگریه)
اراد: میریم خونه بهت میگم
اهو:همین الان بگوووووو(باداد)
اراد: ۴ تا از بچه هامون از دست دادیم فقط یکشون سالم موندن ک اونم دکتر گفت معلوم نیست ک اونم بمونه یا نه
اهو: میدونستم
اراد: خوشگلم ناراحت نباش فدات شم چیزی نیست همچی درست میشه
اهو: من خوبم بریم خونه فقط الان ساعت چنده؟
غزل: ۸ صبح
اهو: اوو برین لباس هامو بیارین بپوشم بریم وقت صبحانه دادن انا
پارسا: فکر کنم دیوونه شد رفت
ارسلان: از غم زیاد داش
پارت ۹۱
(اراد)
بعد دوساعت دکتر از اتاق عمل امد بیرون ک رفتم به سمتش
اراد: خانوم دکتر حال خانمومم چطوره؟
دکتر: حال خانومتون خوبه ولی شما از پنج تا بچه یکیشون تونستیم نجات بدیم
اراد: چرا مگه چیشده؟
دکتر: بیاین اتاقم ک بهتون توضیح بدم
غزل پارسا بهار الیس ارسلان رفتن تو اتاق
دکتر: این قلب همسرتونه و این هم مغز ایشون و این عکس هم قفسه سینه ایشون
(عکس فیزوتراپی اگه درست گفته باشم تو کامنت ها بهم بگید)
دکتر: خانوم شما کلا بدنش با یک دختر یا زن فرق میکنه مغزش بیشتر از یک انسان سلول و رگ داره قلبش میتونه برای چند روز نبض نزنه ولی اون شخص زنده بمونه قفسه سینش مثل سنگه انگار استخون هاییشو با سنگ درست کردن و این واقعا چیز غیر عادی حالا در خصوص بچه ها همنجور ک گفتم انگار همسرتون بیش از حد قدرت داره برای همین اون پنج تا بچه بخاطر قدرت زیاد خانومتون مردن و فقط یکی ک اونم با کلی سختی نگهداشتیم
اراد:نمدونمچی بگم
دکتر: من اینو باید بررسی کنم باید چند تا عکس دیگ بگیرم
پارسا: به نظرم باید حافظشو پاک کنیم
اراد: منم نظرم همینه
اراد حافظه دکتر پاک میکنه به بخش میره وقتی اهو رو نگاه میکنه شروع میکنه به گریه کردن
بهار: اخه خونشامم گریه میکنه نکن اراد
اراد: الان این بیدار بشه من چی بهش بگم دوبار داره بچشو از دست میده من چیکار کنم
غزل: دکتر ک گفت یکی از بچه هارو نجات داده
(اهو)
با درد شدید چشامو وا کردم ک همه بالایی سرم وایستاده بودم منتظر خبر بد بودم از قیافه هایی همشون معلوم بود
اهو: اراد فقط بگو چیشده(باگریه)
اراد: میریم خونه بهت میگم
اهو:همین الان بگوووووو(باداد)
اراد: ۴ تا از بچه هامون از دست دادیم فقط یکشون سالم موندن ک اونم دکتر گفت معلوم نیست ک اونم بمونه یا نه
اهو: میدونستم
اراد: خوشگلم ناراحت نباش فدات شم چیزی نیست همچی درست میشه
اهو: من خوبم بریم خونه فقط الان ساعت چنده؟
غزل: ۸ صبح
اهو: اوو برین لباس هامو بیارین بپوشم بریم وقت صبحانه دادن انا
پارسا: فکر کنم دیوونه شد رفت
ارسلان: از غم زیاد داش
- ۴.۰k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط