اهوی من
اهوی من
پارت ۸۹
(اهو)
چشامو وا کردم ک تو بغل اراد بودم
اراد:بیهوش امدی عشقم؟
اهو:اره چم شده؟
اراد:جای پنجره بودی ک جیغ زدی امدیم دیدیم غش کردی چی دیدی مگه؟
اهو:مادر دختر دیدم ک پشتشون یک دود سیاه بود بعدش توجه نکردم از پنجره دور شرم ک صدای پرتاب یک چیزی شنیدم رفتم به طرف پنجره ک دیدم اون مادر دختر ماشین بهشون زده مردن و روحشون به یک گودال پر نور رفت
بهار:یعنی چی؟ من قاطی کردم
اراد: اهو یعنی تو مرگ رو میبینی؟
اهو: نمدونم ولی اگه اینجوری باشه من نمتونم زندگی کنم
اراد: حتما اینجوری نیست پاشو بریم بیرون یک بادی به سر کلت بخوره
(اهو)
لباس انا رو پوشیدم خودمم حاظر شدم سوار ماشین شدیم همنجور ک میرفتیم بعضی از مردم میدیدم ک دود سیاه دنبالشون بود توجه ی نمکردم وسعی میکردم حواسمو پرت کنم مردم لباس هایی زمستونش هاشون به تن کرده بودن زمستان داشت میشد و هوا هم داشت کم کم سرد میشد
بعد از یک روز دور دور زدن تفریح کردن امدیم خونه ک ماشین پارسا رو دم خونه دیدم
اهو:اراد ماشین پارسا ک
اراد:اره اینجا چیکار میکنه
اهو: مننمیام داخل خودت برو هروقت اینا رفتن من میام من میرم تو پارک اینجا میشینم
از ماشین پیاده شدم به طرف پارک رفتم نشستم روی نیمکت و همنجور اشک هام اروم اروم روی صورتم قل میخورد ک انا با دست هایی کوچکش اشک هامو پاک میکرد یک عطر اشنا داشت به سمتم میومد ک امدم بلند شم دستمو گرفت
پارسا: کی از باباش خودشو قایم میکنه ک تو دومشی؟
اهو: اسم بابا لیاقت میخواد ک بعضی ها ندارن
پارسا: حالا من شدم بی لیاقت ها اهو؟
اهو: اسم منو نیار من بابایی به نامپارسا نداشتم از شبی ک مارو از خونه انداختی بیرون بابام برام مرد
پارسا: ولی من یک دختری به نام اهو دارم بیرون انداختنم هم دلیل داشت
اهو: دلیلش این بود میخواستی راحت تره با غزل باشی
پارسا: ولی این دلیلش این نیست
اهو: هرچی میخواد باشه من نمخوام بشنوم
پارسا: تا حرف هامو نشنوه ی نمزارم یک قدم هم جای بری بشین(با عصبانیت)
پارت ۸۹
(اهو)
چشامو وا کردم ک تو بغل اراد بودم
اراد:بیهوش امدی عشقم؟
اهو:اره چم شده؟
اراد:جای پنجره بودی ک جیغ زدی امدیم دیدیم غش کردی چی دیدی مگه؟
اهو:مادر دختر دیدم ک پشتشون یک دود سیاه بود بعدش توجه نکردم از پنجره دور شرم ک صدای پرتاب یک چیزی شنیدم رفتم به طرف پنجره ک دیدم اون مادر دختر ماشین بهشون زده مردن و روحشون به یک گودال پر نور رفت
بهار:یعنی چی؟ من قاطی کردم
اراد: اهو یعنی تو مرگ رو میبینی؟
اهو: نمدونم ولی اگه اینجوری باشه من نمتونم زندگی کنم
اراد: حتما اینجوری نیست پاشو بریم بیرون یک بادی به سر کلت بخوره
(اهو)
لباس انا رو پوشیدم خودمم حاظر شدم سوار ماشین شدیم همنجور ک میرفتیم بعضی از مردم میدیدم ک دود سیاه دنبالشون بود توجه ی نمکردم وسعی میکردم حواسمو پرت کنم مردم لباس هایی زمستونش هاشون به تن کرده بودن زمستان داشت میشد و هوا هم داشت کم کم سرد میشد
بعد از یک روز دور دور زدن تفریح کردن امدیم خونه ک ماشین پارسا رو دم خونه دیدم
اهو:اراد ماشین پارسا ک
اراد:اره اینجا چیکار میکنه
اهو: مننمیام داخل خودت برو هروقت اینا رفتن من میام من میرم تو پارک اینجا میشینم
از ماشین پیاده شدم به طرف پارک رفتم نشستم روی نیمکت و همنجور اشک هام اروم اروم روی صورتم قل میخورد ک انا با دست هایی کوچکش اشک هامو پاک میکرد یک عطر اشنا داشت به سمتم میومد ک امدم بلند شم دستمو گرفت
پارسا: کی از باباش خودشو قایم میکنه ک تو دومشی؟
اهو: اسم بابا لیاقت میخواد ک بعضی ها ندارن
پارسا: حالا من شدم بی لیاقت ها اهو؟
اهو: اسم منو نیار من بابایی به نامپارسا نداشتم از شبی ک مارو از خونه انداختی بیرون بابام برام مرد
پارسا: ولی من یک دختری به نام اهو دارم بیرون انداختنم هم دلیل داشت
اهو: دلیلش این بود میخواستی راحت تره با غزل باشی
پارسا: ولی این دلیلش این نیست
اهو: هرچی میخواد باشه من نمخوام بشنوم
پارسا: تا حرف هامو نشنوه ی نمزارم یک قدم هم جای بری بشین(با عصبانیت)
- ۳.۴k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط