رفته بودیم مشهد این جلو این مغازه هایی که عکس میزنن
رفته بودیم مشهد این جلو این مغازه هایی که عکس میزنن
رو بشقاب اینا بابام واساده به پسره میگه : اقا عکسو رو در قندونم میزنین!
یارو گفته نه !
بابام اومده به من میگه : حیف شد !
میگم : چرا؟
میگه : هیچی میخواسم بدم عکستو رو در قندون بزنن دیگه بچه ها دور قندون نرن!
خدایی بابای با محبتی من دارم
رو بشقاب اینا بابام واساده به پسره میگه : اقا عکسو رو در قندونم میزنین!
یارو گفته نه !
بابام اومده به من میگه : حیف شد !
میگم : چرا؟
میگه : هیچی میخواسم بدم عکستو رو در قندون بزنن دیگه بچه ها دور قندون نرن!
خدایی بابای با محبتی من دارم
- ۱.۲k
- ۰۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط