با دستهایم چه کنم
با دستهایم چه کنم
با اندیشه هایم چه کنم
کاش نمانده بودم....رفته بودم
به سکوت می اندیشم
و به اینکه
جاده های تاریک
به شب می رسند
من مانده ام با دردها
با غمهای تنیده در سکون
که نمی روند....می مانند....بزرگتر می شوند
دستهایم خالی از نان و گندم
و دستهایم کوتاه
در پوشاندن برهنگی ی پای کودکان
و اندیشه هایم ناتوان
در تغییرِ ملتهب و بی بارورِ سکوتی
که بی معناست
من در گفتمانِ غریبی شریک شده ام
که عصیانِ کلمات شاید
دردی را دوا نخواهد کرد
کاش نمانده بودم....رفته بودم
من فقط نوشته ام
همین و بس.
با اندیشه هایم چه کنم
کاش نمانده بودم....رفته بودم
به سکوت می اندیشم
و به اینکه
جاده های تاریک
به شب می رسند
من مانده ام با دردها
با غمهای تنیده در سکون
که نمی روند....می مانند....بزرگتر می شوند
دستهایم خالی از نان و گندم
و دستهایم کوتاه
در پوشاندن برهنگی ی پای کودکان
و اندیشه هایم ناتوان
در تغییرِ ملتهب و بی بارورِ سکوتی
که بی معناست
من در گفتمانِ غریبی شریک شده ام
که عصیانِ کلمات شاید
دردی را دوا نخواهد کرد
کاش نمانده بودم....رفته بودم
من فقط نوشته ام
همین و بس.
۵۹۷
۱۹ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.