{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۴)

🔹 #او_را ... (۴۴)





شوکه شدم .

آدرس بیمارستانو از علیرضا گرفتم و سریع حاضر شدم .

بدو بدو رفتم پایین ، قبل اینکه به در خونه برسم صدای مامان و بابا بلند شد ...



برگشتم طرفشون

- سلام. خسته نباشید



- علیک سلام ترنم خانوم ! کجا !؟؟



- بابا یه کار خیلی ضروری پیش اومده ، یکی از دوستام حالش خوب نیست ... بیمارستانه

یه سر برم پیشش زود میام ...


- کدوم دوستت؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۴۵)گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۳۹)دستشو بخیه کردن و بهش یه سرم وصل کردن .علی...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط