{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی مطلق سنگین و خفهکننده بود جونگکوک با تمام وجود

تاریکی مطلق، سنگین و خفه‌کننده بود. جونگ‌کوک با تمام وجود تلاش می‌کرد تا هانا را پیدا کند. دستش را در هوا تکان می‌داد، اما انگار او را در مهی غلیظ گم کرده بود. "هانا! هانا جواب بده!" صدایش در تاریکی گم می‌شد و هیچ پاسخی دریافت نمی‌کرد، جز همان زمزمه‌های وهم‌آلود که حالا دیگر به گوش همه جای بدنش می‌رسید.

ناگهان، احساس کرد چیزی سرد و لغزنده از کنار دستش عبور کرد. شبیه موی بلند. وحشت‌زده دستش را عقب کشید. صدای هق‌هق آرامی را از سمت چپش شنید. "جونگ‌کوک... کمکم کن..."

با تمام توان به سمت صدا رفت. در تاریکی، دستش به چیزی نرم و آشنا برخورد کرد. هانا بود! اما چرا اینقدر سرد بود؟ و چرا بدنش می‌لرزید؟

"هانا، حالت خوبه؟ چی شده؟"

هانا به سختی زمزمه کرد: "یه چیزی... یه چیزی منو گرفت... از پله‌ها..."

جونگ‌کوک سعی کرد چراغ قوه‌اش را دوباره روشن کند، اما فایده‌ای نداشت. انگار باتری‌اش تمام شده بود. در همین لحظه، نور ضعیف و مرموزی از انتهای راهرو شروع به تابیدن کرد. نوری که رنگ صورتی کم‌رنگ و وهم‌انگیزی داشت و سایه‌های کشیده‌ای روی دیوارها ایجاد می‌کرد.

آن نور، از دری باز در انتهای راهرو می‌آمد. دری که قبلاً آنجا نبود!

"اون چیه؟" هانا با صدایی که انگار از دوردست می‌آمد، پرسید.

جونگ‌کوک، با وجود ترس شدیدی که وجودش را گرفته بود، حس کنجکاوی و شاید یک حس وظیفه، او را به سمت آن نور کشاند. هانا به سختی قدم برمی‌داشت، انگار وزنی نامرئی او را عقب می‌کشید.

وقتی به آن در رسیدند، منظره‌ای عجیب مقابلشان قرار گرفت. اتاقی که باید انبار یا اتاق خوابی قدیمی می‌بود، حالا با پارچه‌های صورتی رنگ و کهنه پوشانده شده بود. در وسط اتاق، یک گهواره چوبی قدیمی قرار داشت و در داخل آن، عروسکی پارچه‌ای و کهنه نشسته بود که چشم‌هایش به نظر می‌رسیدند به آنها خیره شده‌اند.

اما ترسناک‌ترین بخش، خود نور بود. نور از داخل عروسک بیرون می‌زد!

ناگهان، عروسک شروع به تکان خوردن کرد. آرام، سپس سریع‌تر. و بعد... شروع به خندیدن کرد. همان صدای خنده بچگانه که قبلاً شنیده بودند، اما این بار بلندتر و دیوانه‌وارتر.

هانا فریاد کشید و عقب پرید. جونگ‌کوک او را پشت سرش کشید و سعی کرد با پای خود در را ببندد. اما در به سختی بسته می‌شد، انگار کسی از آن سمت آن را هل می‌داد.

همانطور که تقلا می‌کردند، زمزمه‌ها دوباره شروع شدند، این بار قوی‌تر و واضح‌تر: *"بمونید... بازی کنیم... همیشه..."*

جونگ‌کوک ناگهان حس کرد نفسش بند آمد. نه از ترس، بلکه انگار چیزی داشت هوای ریه‌هایش را می‌کشید. به پایین نگاه کرد و دید که رنگ صورت هانا به سرعت در حال رنگ‌پریدگی است. چشمانش گشاد شده بودند و نفس‌نفس می‌زد.

"جونگ‌کوک... من... نمی‌تونم..."

در همین لحظه، صدای جیغ بلند و وحشتناک هانا در خانه پیچید و بعد... سکوت. سکوتی که حتی از قبل هم سنگین‌تر بود.

جونگ‌کوک دیگر هیچ صدایی از هانا نمی‌شنید. فقط صدای لرزش گهواره و خنده دیوانه‌وار عروسک در تاریکی بود. حس کرد چیزی در کنارش ایستاده. چیزی سرد و نامرئی.

"حالا نوبت توئه..." زمزمه از جایی نزدیک گوشش شنیده شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

زمزمه‌ی "حالا نوبت توئه..." در گوش جونگ‌کوک طنین‌انداز شد. ا...

ناگهان، مثل یک شوک الکتریکی، تمام چراغ‌های خانه، که تا آن لح...

چند پارتیییی از جونگکوک شییی؟؟؟؟جونگ‌کوک دست هانا را محکم گر...

تک‌پارتییی جدید از جونگکوکیییی؟؟نور غروب خورشید، رنگ طلایی د...

#دبیرستان_مخفیپارت 3هانا نفس عمیقی کشید، دستش را محکم روی در...

#دبیرستان_مخفیپارت 2(داخل کلاس – زنگ هنوز نخورده)هانا (در حا...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط