𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
زیر حلقه ی سمت راست.
«از لوپست، راحت ترینه. »
یک دریبل بی نهایت، بی نهایت خاطره.
اطراف خط سهامتیازی، نیمهی سمت راست زمین، زیر حلقهی سمت راست... توپ طوسیرنگت و توپ نارنجیرنگم، یکییکی به تختهی پشت حلقه میخوردند.
چیزی که همونجا فهمیدم، این نبود که « از لوپست راحت ترینه. » یا « اگر بدنت مثل فنر عمل کنه شوت بهتری میزنی. »
این بود که میخوام هردو توپ، هم زمان گل بشن. اون هم با یک حلقه!
کیم تهیونگ:
۴ سال از ۱۸ سالی که عمر کرده رو صرف تمرین فشرده ی بسکتبالش کرده.
برای همه، یه توپ بود و یه حلقه ی فلزی؛ اما برای تهیونگ، همون حلقه ی فلزی شبیه به دروازه ای به دنیایی دیگه عمل میکرد.
دنیایی که کلیدش، فقط و فقط دست توپ نارنجی رنگش بود.
انگار غیر از تهیونگ هیچکس اجازه ی ورود به اون « دنیای دیگه » رو نداشت.
شاید چون هنوز برای تهیونگ امن نبودن، شاید چون هنوز دنیای تهیونگ و نمیفهمیدن..
اما یک روز...
جئون جونگکوک:
۲۲ سالشه، اما درست یادشه که از همون ۲ سالگی، قبل از اینکه راه رفتن رو یاد بگیره، دریبل زدن رو یاد گرفت.
از همون زمانی که به دنیا اومد، به جای صدای ظریف و زنونه به مادرش، صدای دریبل به هم پیوسته ای در گوشش پخش میشد.
انگار سرنوشت جونگکوک از همون اول به حلقه ی فلزی گره خورده بود.
بعضی خاطره ها، هیچوقت از زیر حلقه ی سمت راست زمین فرار نمیکنن.
بعضی نگاه ها، همیشه روی بیس لاینِ نیمه ی چپِ زمین باقی می مونن.
انگار حتی سالن بسکتبال هم نمیتونه نگاه هایی که بین ما رد و بدل میشه رو نادیده بگیره.
و بعضی حرف ها، بعضی حرکات کوچیک و بعضی چیزهایی که فقط بین خودِ ماست، تا ابد گوشه ای از ذهنم حک میشن.
«الهامگرفته از خاطراتِ واقعیِ نویسنده؛ بازآفرینیشده در قالبِ یک فیکشنِ تهکوک.»
زیر حلقه ی سمت راست.
«از لوپست، راحت ترینه. »
یک دریبل بی نهایت، بی نهایت خاطره.
اطراف خط سهامتیازی، نیمهی سمت راست زمین، زیر حلقهی سمت راست... توپ طوسیرنگت و توپ نارنجیرنگم، یکییکی به تختهی پشت حلقه میخوردند.
چیزی که همونجا فهمیدم، این نبود که « از لوپست راحت ترینه. » یا « اگر بدنت مثل فنر عمل کنه شوت بهتری میزنی. »
این بود که میخوام هردو توپ، هم زمان گل بشن. اون هم با یک حلقه!
کیم تهیونگ:
۴ سال از ۱۸ سالی که عمر کرده رو صرف تمرین فشرده ی بسکتبالش کرده.
برای همه، یه توپ بود و یه حلقه ی فلزی؛ اما برای تهیونگ، همون حلقه ی فلزی شبیه به دروازه ای به دنیایی دیگه عمل میکرد.
دنیایی که کلیدش، فقط و فقط دست توپ نارنجی رنگش بود.
انگار غیر از تهیونگ هیچکس اجازه ی ورود به اون « دنیای دیگه » رو نداشت.
شاید چون هنوز برای تهیونگ امن نبودن، شاید چون هنوز دنیای تهیونگ و نمیفهمیدن..
اما یک روز...
جئون جونگکوک:
۲۲ سالشه، اما درست یادشه که از همون ۲ سالگی، قبل از اینکه راه رفتن رو یاد بگیره، دریبل زدن رو یاد گرفت.
از همون زمانی که به دنیا اومد، به جای صدای ظریف و زنونه به مادرش، صدای دریبل به هم پیوسته ای در گوشش پخش میشد.
انگار سرنوشت جونگکوک از همون اول به حلقه ی فلزی گره خورده بود.
بعضی خاطره ها، هیچوقت از زیر حلقه ی سمت راست زمین فرار نمیکنن.
بعضی نگاه ها، همیشه روی بیس لاینِ نیمه ی چپِ زمین باقی می مونن.
انگار حتی سالن بسکتبال هم نمیتونه نگاه هایی که بین ما رد و بدل میشه رو نادیده بگیره.
و بعضی حرف ها، بعضی حرکات کوچیک و بعضی چیزهایی که فقط بین خودِ ماست، تا ابد گوشه ای از ذهنم حک میشن.
«الهامگرفته از خاطراتِ واقعیِ نویسنده؛ بازآفرینیشده در قالبِ یک فیکشنِ تهکوک.»
- ۳.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط