heart
heart
part 12
+خیلی زوده بیا بریم بخوابیم
ات از سر میز پایین اومد و خودشو تو بغـ،ـل کوک جا داد
و لبخنـد ملایمی زد
_اومم..بریم
از آشپز خونه خارج شدن
خانم هایی که اونجا حضور داشتن پوزخندی زدن و به کارشون ادامه دادن
(ویو ات و کوک/بعد خارج شدن از آشپز خونه)
سریع از بـ،ـغلش خارج شد که با چهره متعجب و کمی پو،کرش روبه رو شد
_چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی
+خودت چی فکر میکنی؟
_اوممممم...فکر نمیکنم
+مطمئنی؟
_مطمئنم. مشک،ل تو دقیقا چیه؟
چند لحضه ای به صورت مـ،ـسخـ،ـرش نگاه کرد
و بعد شروع کرد به صحبت
+برام سواله که تو این مدت توی آشپزخونه چیکار میکردی
چرا از اتاق رفتی؟چرا انقدر دیر کردی؟
چی انقدر طول کشید
باعث شدی مجبور بشم بیام دنبالت
+مثلا من دارم به اینا فکر میکنم.
_فقط رفتم آب بخورم
+چرا انقدر طول کشید
_دوست داشتم کاراشونو ببینم
تو چرا عصبانی شدی؟
+من عصبانی نشدم...فقط میگم که خوشم نیومد.
به اتاقشون رسیدن،ات به سمت تـ،ـخت رفت و پتو رو روی خودش کشید
کوک تیشرتشو د،ر آورد و لباس هاشو از تو کمو درآورد
یکم نزد،یک شدو و رو به روش وایساد
+من میرم دو،ش بگیرم
_اومم (سرشو به نشانه تایید تکون میده)
+تو با،هام نمیای؟
ات سرشو با تعجب و از تو گوشی در آورد و به صورتش نگاه کرد
_هاا؟
پوزخندی زد و گفت
+با،هام نمیای دو،ش بگیریم؟
ات با با شُک،ترس و حس مبهمی که داشت آروم ولی محکم جواب داد
_معلومه که نه..
و سرشو به نشانه تکــ،ذیب تــ،کون داد
+باشه.. ولی سری بعد باید با،هام بیای
(لبخند کوتاهی زد و به سمت حــ،موم حرکت کرد)
ات خودشو زیر پــتو جمع کرد
بعد چند دقیقه اضـ،ـطرا،بشو خورد و دوباره نگاهشو به صفحه گوشی داد.
چشماش چهار تا شد
_اوهااا.. چقدر میسـ،ـکا،ل دارم
یونا و سون تاک گوشیمو سو،را،خ کردن
کلا یادم رفته بود بهشون خبر بدم
حتما خیلی نگر،ان شدن
به صفحه چت رفتم و پیام یونا رو باز کردم
💬ات حالت خوبه؟کاری که باهات نکرده؟
به محــ،ض اینکه پیاممو دیدی زنگ بزن.
23:48
💬مگه مر،دی لعــ،نتی
23:56
💬اتییی جواب بده دیگههه..
من و سون تاک خیلی نگر،انتیم
اون داره دیــ،وونه میشه..
1:34
ات با نا،راحتی و عذ،اب وجد،انی که داشت
پیامی برای یونا نوشت
: ببخشید فدات شم..خیلی متأ،سفم
شب پر استــ،رسی بود بعدا بهت ز،نگ میزنم
6:11
و بعد از صفحه چت یونا خارج شد و پیام سون تاک رو باز کرد
کلی ویس(پیام صوتی)داده بود که ات حتی متوجه هم نشده بود
سه تای آخر رو باز کرد
💬ات کجایی دختتتر
بگو بیام دنبالت..
پیام بعد رو باز کرد که حدود ده دقیقه بعد ارسال شده بود.
💬ات کجاییی میام دنبالت، نترس اون مر،تیــکه نمیتونه کاری باهات بکنه..
از صداش خشــ،م و عصبـ،ـانیتی که نسبت به کوک داشت مشخص بود
بعد از مــ،کث کوتاهی گفت
"اصلا نترس.. من کنارتم
این مشکلو از طر،یق قا،نون حل میکنیم
میدونم تو رو به ز،ور اونجا نگه داشتن"
ات با صورت گرفته و بغــ،ضی سرشو از بالا آورد که با دیدن صـ،ـحنه رو به روش پنـ،ـیک کرد
با چهره عـصبـ،ـانی کوک موجه شد که با شلوار و پیراهن به در تکیه داده بود
(شلوار و پیراهنی که با کت میپوشن،همونایی که دکمه داره)
دند،وناش رو بهم فشا،ر میداد
_چیه؟چر...
یه ات نزد،یک شد
و قبل از اینکه حرفشو تموم کنه گو،شی رو از دستش گرفت
_هی چیکار میکنی..بدش به من
(از سر تــخت بلند شد)
_گوشیمو پس بده... با توام
+یه لحضه صبر کن عز،یزم
میخوام ببینم کیه که میخواد پدر،مو در بیا،ره
باید از قبل اینا رو بدونم تا وکــیلم خوب کارشو انجام بده (لحن تمســخر آمیز)
_لازم نیست بده به من
+صبر کن... این کیه؟
(از بالا به اسمش نگاه میکنه
ات اسمشو "سون تاکی♡/♥︎성택" ســیو کرده بود،که در فرهنگ عامیانه نوع تلفــظش نشان دهنده یه شخص عزیز و خاصه)
ات باز میخواست گو،شی رو بگیره که کوک دستشو گرفت و روی تخــت پر،تش کرد
_آییی چیکار میکنی.. در،دم گرفت
کوک یه تیــکه احسا،سی از چتا،شونو میخونه و با عصبـ،ـانیت به سمت ات بر میگرده
+اینا چیه؟ این پسر،ه کیه
_چرا د،اد میزنی، دوستمه فقط.
(و اشــکی از گوشه چشماش سرازیر میشه)
+تو چطور میتونی.. اه خدا لعنــتت کنه،روا،نیم کردی (د،اد)
از عصبا،نیت برگشت تا بتونه خشــمشو کنترل کنه
بعد از اینکه یکم آروم شد به سمت ات رفت و رو تخــت نشست
و اشکـ،ـای ات رو پا،ک کرد.
part 12
+خیلی زوده بیا بریم بخوابیم
ات از سر میز پایین اومد و خودشو تو بغـ،ـل کوک جا داد
و لبخنـد ملایمی زد
_اومم..بریم
از آشپز خونه خارج شدن
خانم هایی که اونجا حضور داشتن پوزخندی زدن و به کارشون ادامه دادن
(ویو ات و کوک/بعد خارج شدن از آشپز خونه)
سریع از بـ،ـغلش خارج شد که با چهره متعجب و کمی پو،کرش روبه رو شد
_چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی
+خودت چی فکر میکنی؟
_اوممممم...فکر نمیکنم
+مطمئنی؟
_مطمئنم. مشک،ل تو دقیقا چیه؟
چند لحضه ای به صورت مـ،ـسخـ،ـرش نگاه کرد
و بعد شروع کرد به صحبت
+برام سواله که تو این مدت توی آشپزخونه چیکار میکردی
چرا از اتاق رفتی؟چرا انقدر دیر کردی؟
چی انقدر طول کشید
باعث شدی مجبور بشم بیام دنبالت
+مثلا من دارم به اینا فکر میکنم.
_فقط رفتم آب بخورم
+چرا انقدر طول کشید
_دوست داشتم کاراشونو ببینم
تو چرا عصبانی شدی؟
+من عصبانی نشدم...فقط میگم که خوشم نیومد.
به اتاقشون رسیدن،ات به سمت تـ،ـخت رفت و پتو رو روی خودش کشید
کوک تیشرتشو د،ر آورد و لباس هاشو از تو کمو درآورد
یکم نزد،یک شدو و رو به روش وایساد
+من میرم دو،ش بگیرم
_اومم (سرشو به نشانه تایید تکون میده)
+تو با،هام نمیای؟
ات سرشو با تعجب و از تو گوشی در آورد و به صورتش نگاه کرد
_هاا؟
پوزخندی زد و گفت
+با،هام نمیای دو،ش بگیریم؟
ات با با شُک،ترس و حس مبهمی که داشت آروم ولی محکم جواب داد
_معلومه که نه..
و سرشو به نشانه تکــ،ذیب تــ،کون داد
+باشه.. ولی سری بعد باید با،هام بیای
(لبخند کوتاهی زد و به سمت حــ،موم حرکت کرد)
ات خودشو زیر پــتو جمع کرد
بعد چند دقیقه اضـ،ـطرا،بشو خورد و دوباره نگاهشو به صفحه گوشی داد.
چشماش چهار تا شد
_اوهااا.. چقدر میسـ،ـکا،ل دارم
یونا و سون تاک گوشیمو سو،را،خ کردن
کلا یادم رفته بود بهشون خبر بدم
حتما خیلی نگر،ان شدن
به صفحه چت رفتم و پیام یونا رو باز کردم
💬ات حالت خوبه؟کاری که باهات نکرده؟
به محــ،ض اینکه پیاممو دیدی زنگ بزن.
23:48
💬مگه مر،دی لعــ،نتی
23:56
💬اتییی جواب بده دیگههه..
من و سون تاک خیلی نگر،انتیم
اون داره دیــ،وونه میشه..
1:34
ات با نا،راحتی و عذ،اب وجد،انی که داشت
پیامی برای یونا نوشت
: ببخشید فدات شم..خیلی متأ،سفم
شب پر استــ،رسی بود بعدا بهت ز،نگ میزنم
6:11
و بعد از صفحه چت یونا خارج شد و پیام سون تاک رو باز کرد
کلی ویس(پیام صوتی)داده بود که ات حتی متوجه هم نشده بود
سه تای آخر رو باز کرد
💬ات کجایی دختتتر
بگو بیام دنبالت..
پیام بعد رو باز کرد که حدود ده دقیقه بعد ارسال شده بود.
💬ات کجاییی میام دنبالت، نترس اون مر،تیــکه نمیتونه کاری باهات بکنه..
از صداش خشــ،م و عصبـ،ـانیتی که نسبت به کوک داشت مشخص بود
بعد از مــ،کث کوتاهی گفت
"اصلا نترس.. من کنارتم
این مشکلو از طر،یق قا،نون حل میکنیم
میدونم تو رو به ز،ور اونجا نگه داشتن"
ات با صورت گرفته و بغــ،ضی سرشو از بالا آورد که با دیدن صـ،ـحنه رو به روش پنـ،ـیک کرد
با چهره عـصبـ،ـانی کوک موجه شد که با شلوار و پیراهن به در تکیه داده بود
(شلوار و پیراهنی که با کت میپوشن،همونایی که دکمه داره)
دند،وناش رو بهم فشا،ر میداد
_چیه؟چر...
یه ات نزد،یک شد
و قبل از اینکه حرفشو تموم کنه گو،شی رو از دستش گرفت
_هی چیکار میکنی..بدش به من
(از سر تــخت بلند شد)
_گوشیمو پس بده... با توام
+یه لحضه صبر کن عز،یزم
میخوام ببینم کیه که میخواد پدر،مو در بیا،ره
باید از قبل اینا رو بدونم تا وکــیلم خوب کارشو انجام بده (لحن تمســخر آمیز)
_لازم نیست بده به من
+صبر کن... این کیه؟
(از بالا به اسمش نگاه میکنه
ات اسمشو "سون تاکی♡/♥︎성택" ســیو کرده بود،که در فرهنگ عامیانه نوع تلفــظش نشان دهنده یه شخص عزیز و خاصه)
ات باز میخواست گو،شی رو بگیره که کوک دستشو گرفت و روی تخــت پر،تش کرد
_آییی چیکار میکنی.. در،دم گرفت
کوک یه تیــکه احسا،سی از چتا،شونو میخونه و با عصبـ،ـانیت به سمت ات بر میگرده
+اینا چیه؟ این پسر،ه کیه
_چرا د،اد میزنی، دوستمه فقط.
(و اشــکی از گوشه چشماش سرازیر میشه)
+تو چطور میتونی.. اه خدا لعنــتت کنه،روا،نیم کردی (د،اد)
از عصبا،نیت برگشت تا بتونه خشــمشو کنترل کنه
بعد از اینکه یکم آروم شد به سمت ات رفت و رو تخــت نشست
و اشکـ،ـای ات رو پا،ک کرد.
- ۱۰.۱k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط