.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
(فلشبک __پنج سال پیش)
مینجی با خنده و ذوق سرش رو بالا گرفته بود و به ابرهای خاکستریای نگاه میکرد که آسمون رو پوشونده بودن. قطرههای بارون یکییکی روی صورتش مینشستن و روی نوک بینیش میلغزیدن.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید؛ هوای خنک و بوی بارون انگار حالش رو بهتر میکرد.
با خنده دستهاش رو کمی باز کرد و زیر بارون چرخید.
تهیونگ با دیدنش خنده ای کرد و دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد:
_ مینجی عزیزم داری چیکار میکنی؟!
دختر با لبخند برگشت سمتش و عمیق نگاهش کرد و قهقهه زد:
_ هاهاها...تهیونگ عزیزم، ببین! داره بارون میباره!
تهیونگ لبخند محوی زد و نگاهش رو به آسمون گرفت:
_ دارم میبینم عزیزم...ولی هوا سرده، نمیشه برگردیم داخل؟
دختر با خنده سرش رو به دو طرف تکون داد:
_چیزی نمیشه! بیا...بیا یکم توی این هوا قدم بزنیم!
دستش رو گرفت و با خودش کشید زیر بارون و گفت:
_ فقط چند دقیقه...!
چطور میتونست بهش "نه" بگه! محض رضای خدا اون مثل همیشه وقتی بارون میدید بی توجه به سنش مثل دختر بچه های ۵ ساله ذوق میکرد و زیر قطرات بارون بالا و پایین میپرید و تهیونگ هر سری با عشق از همون فاصله نگاهش میکرد:
_ هر چی تو بگی.
نیم ساعتی میشد زیر بارون، بدون حتی چتر توی پیاده رو دست تو دست قدم میزدن و لبخندی که روی لب هاشون جا خوش کرده بود انگار قصد ترک کردن نداشت.
تهیونگ با حس سرما کمی لرزید و سرجاش ایستاد که مینجی با فهمیدنش برگشت سمتش و با بهش زل زد:
_ چیشد؟
هوا سرد و باد با کمی تندی میون موهاشون میرقصید و توی هوا پخششون میکرد، اما انگار تنها با دیدن چشمای عسلی رنگ دختر همچی یادش رفت، هم سرما..هم لرزشی که ثانیه ای قبل توی تنش پیچیده بود:
_ هیچی!
دختر که انگار متوجه سردیش شد بالافاصله چشم هاش رو گرد کرد و نگاهش رو اطراف چرخوند تا مغازه ای پیدا کنه، ناگهان با دیدن کافهی کوچیکی چشماش برق خوشحالی زد و به سرعت برگشت سمت تهیونگ:
_ من الان میرم دوتا قهوه داغ بگیرم و برمیگردم تا کمی از سرمای بدنمون رو کم کنه باشه؟
تهیونگ بعد کمی مکث رد نگاه دختر رو گرفت و با دیدن کافه کوچیکی که اون طرف خیابون بود و چراغ تابلوی نئونیش از همین فاصله تو چشم بود برگشت دوباره سمت دختر:
_ لازم نیست حالا این همه راه رو بری..برمیگردیم خونه خودت برام درست کنی...اون جوری خوشمزه تره!
خب از نظر مینجی لاس تمیزی بود، ولی زیادی از خونه فاصله گرفته بودن و نمیتونست سرمای بدن تهیونگ رو تحمل کنه پس با لبخند گفت:
_ فقط چند دقیقه طول میکشه عزیزم..سریع میرم و میام.
_ ولی آخه...
قبل اینکه بخواد باز اعتراضی بکنه دور شدن دختر رو تماشا کرد، با قدم های تند و بلند تا اون طرف خیابون رفت و وارد کافه شد.
نگاهش رو به اطراف دوخت، برگ های نارنجی و قهوهای که در هم آمیخته شده بودن هارمونی زیبایی با ماه اکتبر داشتن مخصوصا با بارونی که با کمی شدت روی سر و لباسش برخورد میکرد.
نمیدونست چند دقیقه گذشت نگاهش رو به اون طرف جاده دوخت و با ندیدن دختر خواست دستش رو سمت گوشیِ توی جیبش ببره تا بهش زنگ بزنه، اما با دیدن دختر خندونِ چشم عسلیش که از کافه بیرون اومد و با ماگ های قهوهی دستش سمت پسر قدم برمیداشت مکث کرد
تهیونگ با لبخند بهش زل زد، مینجی نگاهی به ماشین هایی که کمو بیش رد میشدن کرد و با حس اینکه دیگه راه بازه و میتونه راحت رد شه قدم اول رو برداشت و از اون طرف خیابون شروع به قدم برداشتن کرد.
اما انگار اون روز، سرنوشت دردآور و عذاب آوری رو از قبل برای تهیونگ توی دفتر زندگیش نوشته بودن.
نفهمید چیشد، نفهمیدن چیشد!
صدای جیغ لاستیک ها و برخورد محکمش با جسم کسی باعث شد با تعجب توی جاش بپره.
چند باری پلک زد، همهمهی مردم کم کم بلند شد، مردم دور ماشین، و کسی که ماشین باهاش برخورد کرده بودن جمع شدن و یکی با صدای بلند میگفت « به آمبولانس زنگ بزنید!»
اما یکی دیگه درست چند ثانیه بعدش بلند داد زد: « نبضش نمیزنه!»
و بالاخره مردمک های لرزونش سمت ماگ های قهوهی پخش شده وسط جاده کشیده شد.
انگار قدم برداشتن هم براش سنگینی میکرد.
یک قدم سمت جمعیت برداشت.
بعد دو قدم.
سه قدم.
و قدم چهارم...حالا میون اون حلقهی رعب آوری بود که میترسید نگاهش رو از نوک کفش هاش بلند کنه و اون جسم بیجونی که با ماشین برخورد کرده بود رو ببینه ایستاده بود.
ادامه دارد...
حمایت نمیکنید؟🤧
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
(فلشبک __پنج سال پیش)
مینجی با خنده و ذوق سرش رو بالا گرفته بود و به ابرهای خاکستریای نگاه میکرد که آسمون رو پوشونده بودن. قطرههای بارون یکییکی روی صورتش مینشستن و روی نوک بینیش میلغزیدن.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید؛ هوای خنک و بوی بارون انگار حالش رو بهتر میکرد.
با خنده دستهاش رو کمی باز کرد و زیر بارون چرخید.
تهیونگ با دیدنش خنده ای کرد و دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد:
_ مینجی عزیزم داری چیکار میکنی؟!
دختر با لبخند برگشت سمتش و عمیق نگاهش کرد و قهقهه زد:
_ هاهاها...تهیونگ عزیزم، ببین! داره بارون میباره!
تهیونگ لبخند محوی زد و نگاهش رو به آسمون گرفت:
_ دارم میبینم عزیزم...ولی هوا سرده، نمیشه برگردیم داخل؟
دختر با خنده سرش رو به دو طرف تکون داد:
_چیزی نمیشه! بیا...بیا یکم توی این هوا قدم بزنیم!
دستش رو گرفت و با خودش کشید زیر بارون و گفت:
_ فقط چند دقیقه...!
چطور میتونست بهش "نه" بگه! محض رضای خدا اون مثل همیشه وقتی بارون میدید بی توجه به سنش مثل دختر بچه های ۵ ساله ذوق میکرد و زیر قطرات بارون بالا و پایین میپرید و تهیونگ هر سری با عشق از همون فاصله نگاهش میکرد:
_ هر چی تو بگی.
نیم ساعتی میشد زیر بارون، بدون حتی چتر توی پیاده رو دست تو دست قدم میزدن و لبخندی که روی لب هاشون جا خوش کرده بود انگار قصد ترک کردن نداشت.
تهیونگ با حس سرما کمی لرزید و سرجاش ایستاد که مینجی با فهمیدنش برگشت سمتش و با بهش زل زد:
_ چیشد؟
هوا سرد و باد با کمی تندی میون موهاشون میرقصید و توی هوا پخششون میکرد، اما انگار تنها با دیدن چشمای عسلی رنگ دختر همچی یادش رفت، هم سرما..هم لرزشی که ثانیه ای قبل توی تنش پیچیده بود:
_ هیچی!
دختر که انگار متوجه سردیش شد بالافاصله چشم هاش رو گرد کرد و نگاهش رو اطراف چرخوند تا مغازه ای پیدا کنه، ناگهان با دیدن کافهی کوچیکی چشماش برق خوشحالی زد و به سرعت برگشت سمت تهیونگ:
_ من الان میرم دوتا قهوه داغ بگیرم و برمیگردم تا کمی از سرمای بدنمون رو کم کنه باشه؟
تهیونگ بعد کمی مکث رد نگاه دختر رو گرفت و با دیدن کافه کوچیکی که اون طرف خیابون بود و چراغ تابلوی نئونیش از همین فاصله تو چشم بود برگشت دوباره سمت دختر:
_ لازم نیست حالا این همه راه رو بری..برمیگردیم خونه خودت برام درست کنی...اون جوری خوشمزه تره!
خب از نظر مینجی لاس تمیزی بود، ولی زیادی از خونه فاصله گرفته بودن و نمیتونست سرمای بدن تهیونگ رو تحمل کنه پس با لبخند گفت:
_ فقط چند دقیقه طول میکشه عزیزم..سریع میرم و میام.
_ ولی آخه...
قبل اینکه بخواد باز اعتراضی بکنه دور شدن دختر رو تماشا کرد، با قدم های تند و بلند تا اون طرف خیابون رفت و وارد کافه شد.
نگاهش رو به اطراف دوخت، برگ های نارنجی و قهوهای که در هم آمیخته شده بودن هارمونی زیبایی با ماه اکتبر داشتن مخصوصا با بارونی که با کمی شدت روی سر و لباسش برخورد میکرد.
نمیدونست چند دقیقه گذشت نگاهش رو به اون طرف جاده دوخت و با ندیدن دختر خواست دستش رو سمت گوشیِ توی جیبش ببره تا بهش زنگ بزنه، اما با دیدن دختر خندونِ چشم عسلیش که از کافه بیرون اومد و با ماگ های قهوهی دستش سمت پسر قدم برمیداشت مکث کرد
تهیونگ با لبخند بهش زل زد، مینجی نگاهی به ماشین هایی که کمو بیش رد میشدن کرد و با حس اینکه دیگه راه بازه و میتونه راحت رد شه قدم اول رو برداشت و از اون طرف خیابون شروع به قدم برداشتن کرد.
اما انگار اون روز، سرنوشت دردآور و عذاب آوری رو از قبل برای تهیونگ توی دفتر زندگیش نوشته بودن.
نفهمید چیشد، نفهمیدن چیشد!
صدای جیغ لاستیک ها و برخورد محکمش با جسم کسی باعث شد با تعجب توی جاش بپره.
چند باری پلک زد، همهمهی مردم کم کم بلند شد، مردم دور ماشین، و کسی که ماشین باهاش برخورد کرده بودن جمع شدن و یکی با صدای بلند میگفت « به آمبولانس زنگ بزنید!»
اما یکی دیگه درست چند ثانیه بعدش بلند داد زد: « نبضش نمیزنه!»
و بالاخره مردمک های لرزونش سمت ماگ های قهوهی پخش شده وسط جاده کشیده شد.
انگار قدم برداشتن هم براش سنگینی میکرد.
یک قدم سمت جمعیت برداشت.
بعد دو قدم.
سه قدم.
و قدم چهارم...حالا میون اون حلقهی رعب آوری بود که میترسید نگاهش رو از نوک کفش هاش بلند کنه و اون جسم بیجونی که با ماشین برخورد کرده بود رو ببینه ایستاده بود.
ادامه دارد...
حمایت نمیکنید؟🤧
- ۷۲۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط