{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه حس خاص از دیدن این تصویر بهم دست داد...شاید یه جورایی

یه حس خاص از دیدن این تصویر بهم دست داد...شاید یه جورایی رفتم به دنیای رویایی کودکی ها...خیال بافی های بکر اونروزام...قدم زدن توی حیاط بزرگ و گلی مادر بزرگه ...توی دلم یه جوریه..یه حس غریب...من بزرگ شدم و با کودکی غریبه شدم یا با احساسات زلال؟؟؟کاش میشد روحمون هیچوقت بزرگ نشه..کاش توی دنیای پر از فریب بزرگترا گم نمیشدیم...کاش..
دیدگاه ها (۱)

کناره پنجره سیگار میکشید!!!خسته بود!آنقدر خسته بود که یادش ر...

ﺁﻧﮑـــــــــﺲ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨـــــﯿﺴﺖﺑﮕـــــــــــﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﻟﺘــــــ...

ﺍﻭﻥ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﻭﺑﺮﺍﯼ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ 20 ﺳﺎﻧﺘﻪ ؟ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺎ...

پسر 16ساله ای از مادرش پرسید:مامان برای تولد 18 سالگیم چی کا...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

پارت ۳۵

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفانصبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی ...

‍خلاصه لایو تولد نامجون(pt²):🐨:الان ۳۲ سالمه. وقتی برای اولی...

‍خلاصه لایو تولد نامجون(pt²):🐨:الان ۳۲ سالمه. وقتی برای اولی...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادم...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

I'm not jealous part 47اون که در مورد من نگران نبود پس چه اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط