part
part6
قهوه تلخ ☕
از زبان راوی
بعد آن هردو آنها به خانه رفتن
لونا کلی روی دفاع شخصی و تیراندازی کار کرد و خیلی مهارت پیدا کرد میرفت باشگاه و اندامش رو خوب حفظ کرده بود
از اون زمان درسش رو خونده بود و حسابی خوب شده بود
جین هم کلی مهارت در تیراندازی و دفاع شخصی پیدا کرد و با کمک نامجون درسش هم تموم کرد باشگاه میرفت و حسابی به خودش میرسید
(میخوام یه چیزی بهتون بگم راجب لیانا و نامجون )
لیانا و نامجون قبلاً خیلی به همدیگه نزدیک بودن و از بچگی
دوست بودن ولی به دلایلی که بعداً میگم از همدیگه جدا شدن و قرار گذاشتن دیگه همدیگرو نبینن و وقتی این ماجرا پیش آمد باهم دیگه توافق کردن که بچه ها هیچ وقت هم رو نبینن
و از اون روز به بعد هیچ خبری از هم نداشتن
پنج سال بعد
۴:۵۶
£لونا زود باش دیگه دیر شد
$بریم
£واو چه خوشگل شدی
|$هعی روزگار بچه یازده ساله رو میخوای ببری
جاسوسی
£اره بریم دیگه حرف نزن
$باش بریم
از زبان لونا
هر سال برام سخت میگذشت درسته الان باید کلاس پنجم باشم ولی من خیلی سخت و فشرده درس خوندم و الان دارم کلاس هشتم رو میخونم
قرار بود به یه مهمونی بریم و من اونجا جاسوسی یکی رو کنم و به لیانا بگم هنوز بچه بودم برای این کارا ولی چه میشه کرد دیگه زندگی هست اما ه شدیم و رفتیم اونجا
برای من هنوز زیادی زود بود که با بار آشنا بشم ولی این بار سوم هست اومدم اینجا لیانا میگه یه دشمن داریم به اسم گروه ماه خونین رسیدیم اونجا رفتیم داخل سیگار مشروب و الکل داشت بوی اونجا خفه ام میکرد که دیدم لیانا دستم رو سمت اتاقی کشوند که
همیشه میرفتیم قرارداد اونجا بسته میشد
به اون روز داخل بیمارستان فکر میکردم و همین همش حواسم رو به جاهایی پرت میکرد
پس سعی کردم حواسم رو جمع کنم یه مرد آمد
به من و لیانا سلام کرد ماهم باهاش سلام و
احوالپرسی کردیم لیانا به بهونه آب خوردن به بیرون رفت زمان خوبی بود با یه
شماره ناشناس
به مرد زنگ زدن
اون مرد هم فکر کرد من سواد ندارم
و جلوی من شروع به حرف
زدن کرد منم با دقت گوش کردم لیا ما آمد و دستم رو گرفت و رفتیم داخل ماشین کامل توضیح دادم و بهم گفت تا پانزده سالگیم دیگه اینجا نباشم منم قبول کردم و
رفتیم خونه
قهوه تلخ ☕
از زبان راوی
بعد آن هردو آنها به خانه رفتن
لونا کلی روی دفاع شخصی و تیراندازی کار کرد و خیلی مهارت پیدا کرد میرفت باشگاه و اندامش رو خوب حفظ کرده بود
از اون زمان درسش رو خونده بود و حسابی خوب شده بود
جین هم کلی مهارت در تیراندازی و دفاع شخصی پیدا کرد و با کمک نامجون درسش هم تموم کرد باشگاه میرفت و حسابی به خودش میرسید
(میخوام یه چیزی بهتون بگم راجب لیانا و نامجون )
لیانا و نامجون قبلاً خیلی به همدیگه نزدیک بودن و از بچگی
دوست بودن ولی به دلایلی که بعداً میگم از همدیگه جدا شدن و قرار گذاشتن دیگه همدیگرو نبینن و وقتی این ماجرا پیش آمد باهم دیگه توافق کردن که بچه ها هیچ وقت هم رو نبینن
و از اون روز به بعد هیچ خبری از هم نداشتن
پنج سال بعد
۴:۵۶
£لونا زود باش دیگه دیر شد
$بریم
£واو چه خوشگل شدی
|$هعی روزگار بچه یازده ساله رو میخوای ببری
جاسوسی
£اره بریم دیگه حرف نزن
$باش بریم
از زبان لونا
هر سال برام سخت میگذشت درسته الان باید کلاس پنجم باشم ولی من خیلی سخت و فشرده درس خوندم و الان دارم کلاس هشتم رو میخونم
قرار بود به یه مهمونی بریم و من اونجا جاسوسی یکی رو کنم و به لیانا بگم هنوز بچه بودم برای این کارا ولی چه میشه کرد دیگه زندگی هست اما ه شدیم و رفتیم اونجا
برای من هنوز زیادی زود بود که با بار آشنا بشم ولی این بار سوم هست اومدم اینجا لیانا میگه یه دشمن داریم به اسم گروه ماه خونین رسیدیم اونجا رفتیم داخل سیگار مشروب و الکل داشت بوی اونجا خفه ام میکرد که دیدم لیانا دستم رو سمت اتاقی کشوند که
همیشه میرفتیم قرارداد اونجا بسته میشد
به اون روز داخل بیمارستان فکر میکردم و همین همش حواسم رو به جاهایی پرت میکرد
پس سعی کردم حواسم رو جمع کنم یه مرد آمد
به من و لیانا سلام کرد ماهم باهاش سلام و
احوالپرسی کردیم لیانا به بهونه آب خوردن به بیرون رفت زمان خوبی بود با یه
شماره ناشناس
به مرد زنگ زدن
اون مرد هم فکر کرد من سواد ندارم
و جلوی من شروع به حرف
زدن کرد منم با دقت گوش کردم لیا ما آمد و دستم رو گرفت و رفتیم داخل ماشین کامل توضیح دادم و بهم گفت تا پانزده سالگیم دیگه اینجا نباشم منم قبول کردم و
رفتیم خونه
- ۴.۶k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط