بانوی من
بانوی من
رو می زنم به آسمان، کمی بارانش را
برای ضیافت امشب به من قرض دهد..
ضیافت امشب یعنی
دستانم را صرف فعل گرفتن کنی
تا آغوشم
دوباره به حق دار برسد..
آغوشمــ ...ـان..
آغوشمـــان را در نزول باران
به هم جولان دهیم
در شبی که دلخوش به نگاه هم
پشت به شعور شهر می کنیم.. و
می ایستیم روی خیال تخت شده از لمس یکدیگر..
و با اشک های محکوم به شوق
از رویا سبقت می گیریم.. و
باور می کنیم هنوز
رویایی از زندگی در ما هست
که ارزش دیدن داشته باشد..
رو می زنم به آسمان، کمی بارانش را
برای ضیافت امشب به من قرض دهد..
ضیافت امشب یعنی
دستانم را صرف فعل گرفتن کنی
تا آغوشم
دوباره به حق دار برسد..
آغوشمــ ...ـان..
آغوشمـــان را در نزول باران
به هم جولان دهیم
در شبی که دلخوش به نگاه هم
پشت به شعور شهر می کنیم.. و
می ایستیم روی خیال تخت شده از لمس یکدیگر..
و با اشک های محکوم به شوق
از رویا سبقت می گیریم.. و
باور می کنیم هنوز
رویایی از زندگی در ما هست
که ارزش دیدن داشته باشد..
- ۵۴۵
- ۲۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط