part

part³⁸
حضاری که در جلسه حضور داشتن متعجب به اتی که با نفس نفس کنار پدرش نشست نگاه کردن! توقع اومدن ات رو نداشتن چون به گفته ی جئون (کوک) ات حالش خوب نیست و تا مدت طولانی قرار نبود بیاد(هنوز ماجرای باردار شدن ات به طور رسمی اعلام نشده)
_خانم جئون شما اینجا چیکار میکنین؟
+نباید میومدم؟*با لبخند جدی
_چرا که نه اما...
باک هیون: بهتره هرچه سریعتر به موضوع جلسه بپردازیم!
⁵³minutes later _ات ویو
پوزخند ریزی زدم و بلند شدم: +منتظر شنیدن ایده های جدید تون هستیم مستر جئون!(کوک)
+خسته نباشید !*رو به بقیه
بعد از برداشتن کیفم با غرور از جلسه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم؛
²³minutes later
بطری های دیرینک رو از داخل کمد خارج کردم و گذاشتم رو میز، گوشیم برداشتم و از تمام دیرینک ها عکس گرفتم، شراب ¹⁰ساله ای که دیرینک مورد علاقه ام بود کنار گذاشتم و بقیه دوباره تو کمد گذاشتم، جام ش‌راب رو آماده کردم و بعد از باز کردن در دیرینک و ریختن محتوای شیشه به درون جام رو مبل نشستم و پوزخند صدا داری زدم؛ لبم روی لبه جام قرار دادم که در با شتاب باز شد،دیر تر از چیزی که پیش بینی میکردم اومد
+بهت یاد ندادن موقع ورود در بزنی؟
_اینجا چیکار میکنی
+اومدم پ‌ا‌ر‌ت‌‌ی مگه واضح نیست*با خنده
_ مسخره بازی در نیار*عصبی و کمی بلند
کمی با شتاب از روی مبل بلند شدم و به سمتش رفتم
+انجام دادن وظیفه مسخره بازیه؟
_نه نیست ، ولی تو بارداری نمیتونی بیای .....یا لب به این کوفتی ها بزنی
اتمام ویو ات
جئون جام شرابی که در دست ات قرار داشت رو گرفت و محتویات جام رو داخل سطل زباله سرریز کرد و بعد گوشیش رو از داخل جیبش در اورد و به بادیگاردش زنگ زد، طبق معمول هم با گذر ²⁰ثانیه بادیگاردش جواب داد
_اونجا دقیقا چه گ‌و‌ه‌ی‌ میخوری؟*
_سریع بیا ات رو ببر خونه
دخترک که تمام مدت با خشم به شریک زندگیش خیره بود ، تلفن رو از کوک گرفت و قطع کرد
+حواست رو جمع کن مستر!تو صاحب زندگیم نیستی، نمیتونی بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم
......
¹¹/³⁷pm-ویو کوک
_باشه ب‌ی‌ب‌ی تا ساعت ¹² خونه ام!
_میدونم ساعت اداری تا ¹⁰ اما مجبور بودم
_باشه ميبينمت
بعد از قطع کردن تلفن از روی صندلی بلند شدم و کتم که بروی جالباسی قراره داده بودم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون؛همینطور که به سمت آسانسور میرفتم نگاهی کوتاه به اتاق ات کردم،چراغهای اتاقش روشن بود هنوز نرفته بود؟نفس عمیقی کشیدم و راهم رو به سمت اتاق ات منحرف کردم....
دیدگاه ها (۲۱)

part³⁹در رو باز کردم و با صحنه عجیبی مواجه شدم ، ات روی مبل ...

HBD MY LOVELY...WISH THE BESTFOR YOU ,MY STRONG CUTE BABY🌚❤️

part³⁷A few moments laterهمینطور که بهش خیره بودم دستش رو بو...

part³⁶جئون با دیدن چشم های نیمه باز ات لبخندی بر لبش نشست و ...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۱که یهو پدر لوسیفر اومد و تفنگ رو سمت من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط