چه روزگار درازی
چه روزگار درازی
در انتظار " تو " بوده ام !
بنشین و مرا پاک کن
از گرد آفتاب پوک
ک بر سر من باریده ست
چ روزگار درازی
در انتظار دست های " تو " بوده ام !
آرام تر ، این تندیس غبار
ب سر انگشتی فرو خواهد ریخت
دست از من بدار
می خواهم " تو " را
از جان بنگرم
زان پیش تر که ب لرزش آهی
خاکستر شوم ...
در انتظار " تو " بوده ام !
بنشین و مرا پاک کن
از گرد آفتاب پوک
ک بر سر من باریده ست
چ روزگار درازی
در انتظار دست های " تو " بوده ام !
آرام تر ، این تندیس غبار
ب سر انگشتی فرو خواهد ریخت
دست از من بدار
می خواهم " تو " را
از جان بنگرم
زان پیش تر که ب لرزش آهی
خاکستر شوم ...
- ۶۰۸
- ۱۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط