پارت

#پارت317

_عاطفه‌؟ دخترم تو اصن خوب نیستی ، باید استراحت کنی ، بیا بخواب سرجات...

عاطفه به طرف عکس بزرگی که از فرشید روی دیوار بود رفت.

_گفتم خوبم!

عکس را از دیوار برداشت و به گوشه ی پرت کرد...

_برو بیرون ، میخوام تنها باشم !

غزاله جلو رفت و خواست دست های عاطفه را بگیرد که خودش را عقب کشید و
بلند تر گفت :

_تنهام بزار

غزاله کمی جلو تر رفت و گفت:

_اما...

عاطفه روی زمین کنار عکس فرشید نشست و جیغ کشید:

_گفتم بروووو

غزاله ناراحت و دست پاچه از اتاق بیرون زد.

حالش تعریفی نداشت!
هیچ جوره تحمل آدم های اطرافش را نداشت!
ب خصوص غزاله ، از دیدنش حالش بدتر میشد ، زانوهایش را بغل گرفت و سرش را روی پاهایش گذاشت...

دلش میخواست همه چیز خواب باشد ،
چرا یک بار هم که شده فرشید آن عکس ها را انکار نمیکرد؟
چرا سعی نمیکرد ، واقعی بودن عکس ها را زیر سوال ببرد؟
پس این یعنی همه چیز واقعیت دارد!
چشم های آبی اش از پشت پلک هایش جُم نمیخورد!
از او متنفر بود ...
باور اینکه روزی به فرشید نزدیک بوده ، ذهن و دلش را آشوب میکرد ...
باید کنار می آمد؟
باید بیخیال این علاقه ای ک تا مغز استخوانش رسیده بود ، میشد؟؟
کار سختی بود ، خیلی سخت...

...
دیدگاه ها (۷)

#پارت318چند روز بعد...با بی حسی و کلافگی از جا بلند شد و به ...

#پارت319با صدای گلی از جا بلند شد و کیفش را برداشت و از اتاق...

#پارت316با حسِ گرمای دستی روب پیشانی اش ، پلک هایش به هم خور...

#پارت315روزبه کمی ب جلو خم شد و مچ دست فرشید را گرفت و دست...

زخم کهنه فصل دوم )پارت ۵۴ میشد تف بندازه به هر چی قانون و قا...

کیم تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط