پارت ۱۳۸
پارت ۱۳۸
رزت : تو هم حس خوبی نداری؟
کیان : اوهوم.... ولی تا جایی که من میدونم اصلا خانواده اش بهش محل نمیذارن
رزت : واقعا
کیان : آره
رزت : چه بد
کیان : حدس میزنم خودشون نمیخوان واسش تولد بگیرن
رزت : آره منم همین حسو دارم به هر حال... برم از بابام میپرسم
کیان : باشه من دیگه میرم مایک همینجا میمونه توی نامه بنویس بهش بده برام بیاره
رزت : باشه... فردا میبینمت
کیان : باشه
*وقتی رفت منم رفتم پیش بابام *
رزت : بابا
کلود : هوم؟
رزت : میریم تولدش؟
کلود : اگه میخوای نریم نمیریم
رزت : نه... بریم بهتره
کلود : باشه هرچی تو بخوای ولی باید بریم یه یه عمارت دیگه
رزت : اینو میدونم... خب کی میریم
کلود : بهت میگم فعلا برو
رزت : باشه ...
* از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم ...خبر اینکه میریم رو باید به کیان بدم... توی نامه نوشتم و دادم مایک ببره *
رزت : اینو به کیان
* پنجره رو باز کردم و اونم پرواز کرد رفت *
رزت : تو هم حس خوبی نداری؟
کیان : اوهوم.... ولی تا جایی که من میدونم اصلا خانواده اش بهش محل نمیذارن
رزت : واقعا
کیان : آره
رزت : چه بد
کیان : حدس میزنم خودشون نمیخوان واسش تولد بگیرن
رزت : آره منم همین حسو دارم به هر حال... برم از بابام میپرسم
کیان : باشه من دیگه میرم مایک همینجا میمونه توی نامه بنویس بهش بده برام بیاره
رزت : باشه... فردا میبینمت
کیان : باشه
*وقتی رفت منم رفتم پیش بابام *
رزت : بابا
کلود : هوم؟
رزت : میریم تولدش؟
کلود : اگه میخوای نریم نمیریم
رزت : نه... بریم بهتره
کلود : باشه هرچی تو بخوای ولی باید بریم یه یه عمارت دیگه
رزت : اینو میدونم... خب کی میریم
کلود : بهت میگم فعلا برو
رزت : باشه ...
* از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم ...خبر اینکه میریم رو باید به کیان بدم... توی نامه نوشتم و دادم مایک ببره *
رزت : اینو به کیان
* پنجره رو باز کردم و اونم پرواز کرد رفت *
- ۲۴۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط