{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p³

p³

🐰 خب.. چه خوب

+ نمیشه ندیم؟

🐱 چرا؟ خوبه که

+ خب کی شروع کنیم؟

£ الان! برین توی اون اتاق.. و شروع کنین!

« منحرف شدم »

" یک ساعت بعد "

همینطوری داشتیم روی اهنگ کار میکردیم

که گوشیم زنگ خورد.

اسم "엄마🎀💗" نمایان شد..

« نوشته: مامان 🎀💗 »

جواب دادم

+ جونم؟

✓ دخترم حالت خوبه؟

+ اره تو خوبی

✓ میخوام بدونم که این همه شماره از دیگران داری اذیتت نمیکنه؟

+ چرا.. اذیت میکنه.. خیلی

✓ الهی قربونت بشم..

+ خدانکنه

✓ میخوای یروز خانوادگی بریم سفر؟

+ کجا؟

✓ خارج از کره

+ ارهههه بریممم

✓ من برنامه ریزی میکنم بهت خبر میدم.. دوست دارم

+ منم دوست دارم... فعلا

و قطع کردم

یونگی ویو:

وقتی ات داشت تلفن حرف میزد..

هر کلمه عاشقانه ای که از بین لباش خارج میشد..

رگ گردنم بیشتر باد میکرد و بیشتر غیرتی میشدم..

اون دوس پسر داره؟

🐱 نمیدونستم دوست پسر داری *سرد.. عصبی*

+ دوست پسر؟ چیمیگی؟ مامانم بود

با یه لبخند ضایع و خجالت عذرخواهی کردم

اخه این چه فکری بودددد

اه.. فاک

ااییششش چجوری تو روش نگاه کنم وووااایییی «این منم»

وانیلا:

چندساعت گذشته بود..

ساعت نزدیک ۱۲ شب شده بود..

و ات.. داشت از خواب بیهوش میشد

جیهوپ به سمتش رفت

🐿 خوبی؟

+ ها؟ اره خوابم میاد یکم *خابالو*

🐿 خب بخواب

+ کجا

هوپی دستاشو باز کرد و رو به دختر لب زد

🐿 اینجا

+ ممنون *لبخند خسته*

خودشو تو بغل جیهوپ ول کرد..

و همون لحظه خوابش برد

و جیهوپ مثل خری بود که بهش تیتاب داده بودن «توهین نمیکنممم شوخیه»

خوشحال..

جیمین با حسادت به سمتش رفت

🐥 به چه حقی بغلش کردی؟

🐿 خفه شو بزار بخوابه
دیدگاه ها (۶)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره مون...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

عشق مافیا:))!پارت هفت : پدر ات هیچ وقت گردن نگرفت که مادر ات...

پارت 17 رمان✨ عشق مدرسه ای ✨هیونجین: چشمکه یهو گوشی هیون زنگ...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

سناریو از کورو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط