{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه ایرانی .

داستان کوتاه ایرانی .
چهار نفر بودند.


اسمشان اینها بود.


همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.


کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.


سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد....

با ارزش ترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزهایی را داریم؛ ب...

Pyrite sometimes called iron pyrite is a compound of iron an...

Rome, ItalyA bishop walks past a new street art piece by the...

🔹امام شهید می‌گفت قصه انقلاب ما خیلی شبیه به داستان بنی اسرا...

🔹امام شهید می‌گفت قصه انقلاب ما خیلی شبیه به داستان بنی اسرا...

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

رهبر شهید می‌فرمایند:یکی از عواملی که در جامعه از بدیها جلوگ...

Iove and the moonPart ۲جونکوک حتا به صورت ایهون هم نگاه نک...

پارت ۶هاشیراما با یک سینی شربت آمد داخل . کمی بازیگوشانه گف...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط