عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۰۴
نفس هایش هر دقیقه به شمار میافتاد و قلب لعنتیش به حد تند و تند تر میتوپید .. چانمی با نگاه غمگین از اتاق بیرون رفت و یوبین هم رفت .. جیمین سمت مین جی آمد و کنارش ایستاد سپس آرنج اش را گرفت و سمت تخت برد .. با کمک میونشی پتو را رویش کشید سپس این جیمین بود که پیشانیش را بوسید و آروم گفت : استراحت کن بلند نشو ..
سپس همراه میونشی و جان از اتاق خارج شدن .. مین جی ماند با هزاران افکارش و بغض .. دست ای که سرم بهش وصل بود را بالا آورد سپس با گریه روی چشم هایش گذاشت .. اشک ریخت تنها و آروم .. بدون هیچ کس .. درونش پر از نفرت پراکنی شد درون قلبش .. اشک ریخت و سرش را به طرفین تکون داد ...
......
جیمین : جان پسرم گرسنه نیستی؟
جان غمگین آره گفت سپس چشم به زمین دوخت دستش را آروم در دست میونشی گره زد دخترک حالا از افکارش بیرون آمد .. سپس نگاهی به جان انداخت .. تند جلویش نشست و موهاش را نرم لمس کرد : ناراحت نباش عمه مین جی خوب میشه
جان : ولی داد میزد .. جیمین تند کنار میونشی زانو زد سپس لبخند زوری زد : ای بابا تو چرا ناراحت میشی عمه مین جی یه بچه ای مثل تو - نرم نک دماغ جان را کشید - رو از دست داد
جان غمگین گفت : آخییئییی بچه کوچولو ... دیگه نیست .. میونشی تلخ لبخند زد : آره ولی دیگه ناراحت نباش چون داییت برای شما یه همبرگر خوشمزه میخره
جیمین : آره زود باش بریم دیگه .. جان لبخندی زد سپس جیمین را گرفت و هر سه راهی شدن .. یوبین تند گفت : باید قهوه بخورم ..
میونشی لبخندی زد : بریم .. چانمی ماند آن هم تنها ... بدون حرفی دنبال آن ها راهی شد..
در آن کافه کوچک و گرم صدا های زیادی نبود بلکه آرامش و سکوت .. همه غرق افکار شون بودن ..
پارت ۲۰۴
نفس هایش هر دقیقه به شمار میافتاد و قلب لعنتیش به حد تند و تند تر میتوپید .. چانمی با نگاه غمگین از اتاق بیرون رفت و یوبین هم رفت .. جیمین سمت مین جی آمد و کنارش ایستاد سپس آرنج اش را گرفت و سمت تخت برد .. با کمک میونشی پتو را رویش کشید سپس این جیمین بود که پیشانیش را بوسید و آروم گفت : استراحت کن بلند نشو ..
سپس همراه میونشی و جان از اتاق خارج شدن .. مین جی ماند با هزاران افکارش و بغض .. دست ای که سرم بهش وصل بود را بالا آورد سپس با گریه روی چشم هایش گذاشت .. اشک ریخت تنها و آروم .. بدون هیچ کس .. درونش پر از نفرت پراکنی شد درون قلبش .. اشک ریخت و سرش را به طرفین تکون داد ...
......
جیمین : جان پسرم گرسنه نیستی؟
جان غمگین آره گفت سپس چشم به زمین دوخت دستش را آروم در دست میونشی گره زد دخترک حالا از افکارش بیرون آمد .. سپس نگاهی به جان انداخت .. تند جلویش نشست و موهاش را نرم لمس کرد : ناراحت نباش عمه مین جی خوب میشه
جان : ولی داد میزد .. جیمین تند کنار میونشی زانو زد سپس لبخند زوری زد : ای بابا تو چرا ناراحت میشی عمه مین جی یه بچه ای مثل تو - نرم نک دماغ جان را کشید - رو از دست داد
جان غمگین گفت : آخییئییی بچه کوچولو ... دیگه نیست .. میونشی تلخ لبخند زد : آره ولی دیگه ناراحت نباش چون داییت برای شما یه همبرگر خوشمزه میخره
جیمین : آره زود باش بریم دیگه .. جان لبخندی زد سپس جیمین را گرفت و هر سه راهی شدن .. یوبین تند گفت : باید قهوه بخورم ..
میونشی لبخندی زد : بریم .. چانمی ماند آن هم تنها ... بدون حرفی دنبال آن ها راهی شد..
در آن کافه کوچک و گرم صدا های زیادی نبود بلکه آرامش و سکوت .. همه غرق افکار شون بودن ..
- ۵.۱k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط