{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75
✦.................................

نیکی سریع خودش را جمع‌وجور کرد، یقه‌ی دوهیون را رها کرد و یک قدم عقب رفت

+ این موضوع... هیچ ربطی به تو نداره.

دوهیون آرام گفت:

دوهیون: از اینکه پسم زدی... پشیمون میشی.

نیکی نگاهش را از او گرفت؛ برای اولین بار، نتوانست همان جواب محکم همیشگی را بدهد، فقط بی‌صدا شدو را صدا زد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از کنار دوهیون رد شد.

پشت سرش، دوهیون همان‌جا ایستاده بود؛ با امیدی که تازه به زبان آورده بود و پاسخی که هنوز نگرفته بود...

ـ [ همان لحظه | فرودگاه بین‌المللی اینچئون ]

هواپیمای شخصی تازه روی باند متوقف شده بود، چند خودروی شاسی‌بلند مشکی کنار پله‌های هواپیما منتظر بودند. با باز شدن در، چند مرد کت‌وشلواری هم‌زمان صاف ایستادند

کسی که از هواپیما پایین آمد، نیکان بود؛ کت مشکی بلند روی شانه‌هایش افتاده بود و عینک دودی باریکی به چشم داشت، قدم‌ هایش آرام اما محکم بود؛ طوری که هیچ‌ کس جرئت نداشت قبل از او حرفی بزند.

همین که پایش روی زمین فرودگاه رسید، همه با احترام سر خم کردند

محافظ: خوش اومدید، قربان.

نیکان فقط بی‌وقفه به سمت خودرو حرکت کرد، یکی از محافظ‌ها سریع درِ ماشین را برایش باز کرد

محافظ: عمارت آماده‌ست، قربان. همون خونه‌ای که دستور داده بودید، امروز صبح به نامتون ثبت شد.

نیکان سوار شد، چند ثانیه بعد کاروان خودروها فرودگاه را ترک کردند.
...

ـ [ چهل دقیقه بعد ]

دروازه‌ی ویلای عظیم آهسته باز شد.. خودروها یکی‌یکی وارد محوطه شدند

عمارت تازه‌ساز، میان باغی بزرگ قرار داشت؛ ساختمانی مدرن با دیوارهای شیشه‌ای، استخر روباز و محوطه‌ای که بیشتر شبیه یک اقامتگاه اختصاصی بود تا یک خانه.

خودرو مقابل ورودی اصلی ایستاد محافظ دوباره در را باز کرد. نیکان بدون عجله پیاده شد؛ نگاهش فقط یک بار روی ساختمان چرخید

محافظ: امیدوارم مورد پسندتون باشه.

نیکان بی‌تفاوت سر تکان داد، همان لحظه مرد دیگری با یک تبلت جلو آمد

دستیار: اطلاعاتی که خواسته بودید آماده شده

تبلت را روشن کرد؛ چند عکس، چند آدرس
و چند پرونده روی صفحه ظاهر شد

دستیار: آدرس فعلی داییتون...

انگشتش صفحه را عوض کرد

دستیار: اطلاعاتش...

صفحه بعدی

دستیار: و همینطور تمام رفت‌وآمدهای اخیرشون.

نیکان چند ثانیه بدون حرف نگاه کرد، دستیار ادامه داد:

دستیار: پیشنهاد می‌کنم اول کمی استراحت کنید قربان. سفر طولانی بود. بعد برای دیدن اقای هیون‌وو اقدام میکنیم.

نیکان تبلت را بست و به دستش برگرداند برای اولین بار نگاهش کاملاً جدی شد

نیکان: استراحت؟

چند لحظه سکوت کرد، بعد همان لبخند هم از روی صورتش محو شد

نیکان: هشت سال... هشت ساله دنبال خواهرم می‌گردم حالا که بالاخره یه رد ازش پیدا کردم...

صدایش پایین‌تر شد:

نیکان: حتی یه دقیقه هم از دست نمیدم.

دستیار بی‌درنگ سر خم کرد

دستیار: ماشین آماده‌ست، قربان.

نیکان بدون حرف به سمت خودرو رفت.

...
ـ [ یک ساعت بعد | خانه‌ی هیون‌وو ]

زنگ خانه به صدا درآمد، داخل خانه نابی که مشغول جمع کردن ظرف‌ها بود، اخم کرد

نابی: این وقت شب کیه؟

هیون‌وو از روی مبل بلند شد

هیون‌وو: من باز می‌کنم.

چند قدم تا در برداشت در را که باز کرد برای چند ثانیه کاملاً خشکش زد؛ مرد قد بلندی با کت مشکی روبه‌رویش ایستاده بود، چند محافظ با فاصله پشت سر او قرار داشتند.

هیون‌وو ناخودآگاه آب دهانش را قورت داد، چند ثانیه فقط به چهره‌ی نیکان خیره ماند، بعد ناباورانه لبخند زد و یک قدم جلو آمد

هیون‌وو: نیکان...؟

نیکان نگاه سردش را از او برنداشت، هیون‌وو دیگر طاقت نیاورد جلو آمد و او را محکم در آغوش گرفت

هیون‌وو: خدایا... خودتی... چقدر بزرگ شدی، پسر...

نیکان برای چند لحظه خشک ایستاد، سال‌ ها دوری اجازه نمیداد مثل گذشته راحت احساساتش را نشان بدهد، اما احترامش به دایی‌اش باعث شد آرام دستش را روی شانه‌ی او بگذارد.

هیون‌وو کمی عقب رفت و لبخند زد

هیون‌وو: بیا تو... همه‌چی رو برات تعریف می‌کنم... نیکان عزیزم.

نیکان: خواهرم... نیکی حالش خوبه؟

هیون‌وو متعجب نگاهش کرد

نیکان: میدونم زندست.. و اینجاست.
دیدگاه ها (۹)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 73✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9✦.....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط