「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 73
✦.................................
دایون با خندهی کوتاهی گفت:
دایون: یا شاید فکر کردی جونگکوک بخاطر چند روز بیمارستان رفتن، عاشقت شده؟
نیکی لبخند بسیار کمرنگی زد، لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود
+ شماها از کی اینقدر نگران زندگی من شدین؟
سولی اخمش در هم رفت
سولی: هنوزم زبون درازی میکنی؟
نیکی یک قدم جلو رفت، با اینکه هنوز ضعف در چهرهاش پیدا بود، نگاهش محکم ماند
+ تا وقتی کسی بیدلیل جلوی من وایسه آره.
سولی از شدت عصبانیت قدم آخر را برداشت و دستش را بالا آورد
سولی: دیگه نمیتونم تحملت کنم...
اما قبل از اینکه سیلیاش به صورت نیکی برسد، نیکی مچ دستش را در هوا گرفت؛ صدای برخورد دست هایشان در سالن پیچید، چشمهای سولی از تعجب گرد شد
سولی: چطور جرعت میکنی
نیکی بدون اینکه حتی پلک بزند، دستش را کمی بیشتر فشرد، دایون با عصبانیت از پشت سر به سمت نیکی حمله کرد
دایون: ولش کن، عو៸ضی!
اما نیکی صدای قدمهایش را شنید
در آخرین لحظه، بدنش را نیمدور چرخاند، دست دایون را از هوا گرفت و با یک حرکت سریع که سالها تمرین بوکس و دفاع شخصی در آن مشخص بود، بازوی او را از پشت پیچاند، دایون از درد جیغ کشید
دایون: آااااه... ول کن... شکست!
همزمان نیکی با دست دیگرش موهای سولی را از پشت مشت کرد و سرش را عقب کشید، سولی هم از درد نا៸له زد:
سولی: موهام... ولم کن... روانیی!
نیکی با وجود رنگپریده بودن صورتش، نفسهایش کاملاً کنترلشده بود، نگاهش بین هر دو دختر میچرخید
+ دو نفری حمله کردین، تهش این شد؟
دایون سعی کرد خودش را آزاد کند اما هرچه بیشتر تقلا میکرد، فشار روی مفصلش بیشتر میشد، اشک از گوشه چشمش پایین آمد
دایون: مامان...!
در همان لحظه صدای قدمهای تند روی پلههای مرمر پیچید؛ دو عمه با چهرههایی عبوس وارد سالن شدند، سونجا با دیدن دخترش که از درد خم شده بود، رنگ از صورتش پرید
سونجا: دایون!
جیهی هم با وحشت به سمت سولی رفت
جیهی: سولی!
هر دو زن با عصبانیت به نیکی خیره شدند سونجا با صدایی بلند گفت:
سونجا: چطور جرئت کردی نیومده به دختر من دست بزنی؟
نیکی بدون اینکه عقب بکشد، نگاهش را از آنها نگرفت
+ اول از دخترت بپرس کی دستشو بلند کرد
جیهی با خشم جلو آمد
جیهی: فکرکردی چون روز اول باهات مهربون بودیم قراره همیشه اینجوری باشه؟
نیکی آرام دستهایش را رها کرد
سولی و دایون بلافاصله چند قدم عقب رفتند و پشت مادرهایشان پناه گرفتند؛ هر دو هنوز از درد مچ و شانهشان را گرفته بودند
نیکی دستهایش را در جیب سویشرتش فرو برد و با خونسردی گفت:
+ دفعهی بعد قبل از حمله کردن... مطمئن بشین طرف مقابلتون مریضه، نه ناتوان.
و با قدمهایی آرام از کنارشان گذشت؛ آنقدر آرام که انگار چند ثانیه قبل هیچ اتفاقی نیفتاده بود. صدای فریاد سونجا از پشت سرش بلند شد:
سونجا: این رفتارِ تو بیجواب نمیمونه!
اما نیکی حتی سرش را هم برنگرداند، در شیشهای را باز کرد و وارد حیاط شد؛ هوای عصر، خنکتر از داخل عمارت بود. نسیم آرامی شاخههای درختان را تکان میداد و بوی گلهای یاس در باغ پیچیده بود.
چند دقیقه بیهدف میان مسیر سنگفرش قدم زد؛ سعی میکرد ذهنش را از تمام اتفاقات این چند روز خالی کند. بعد بیاختیار مسیرش را به سمت پشت عمارت کج کرد.
آن قسمت همیشه خلوتتر بود؛ درختهای بلند، دیوار سنگی و فضای وسیع سبزی که کمتر کسی به آن سر میزد، همین که به انتهای باغ رسید لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
با دو انگشت سوت کوتاهی زد. چند ثانیه بعد صدای خشخش شاخهها شنیده شد
از میان درختها، ببر عظیمالجثه با قدم هایی آرام بیرون آمد؛ نگاه طلاییِ شدو به محض دیدن نیکی نرم شد، بدون کوچک ترین نشانهای از تهاجم مستقیم به سمت او رفت
نیکی چند قدم جلو آمد و درست مقابلش ایستاد. دستش را آرام روی سر ببر گذاشت و میان موهای نرمش کشید
+ سلام شدو...
ببر چشمهایش را نیمهباز کرد و خودش را به کف دست او نزدیکتر کرد
نیکی خندید
+ معلومه حسابی دلت برام تنگ شده
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 73
✦.................................
دایون با خندهی کوتاهی گفت:
دایون: یا شاید فکر کردی جونگکوک بخاطر چند روز بیمارستان رفتن، عاشقت شده؟
نیکی لبخند بسیار کمرنگی زد، لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود
+ شماها از کی اینقدر نگران زندگی من شدین؟
سولی اخمش در هم رفت
سولی: هنوزم زبون درازی میکنی؟
نیکی یک قدم جلو رفت، با اینکه هنوز ضعف در چهرهاش پیدا بود، نگاهش محکم ماند
+ تا وقتی کسی بیدلیل جلوی من وایسه آره.
سولی از شدت عصبانیت قدم آخر را برداشت و دستش را بالا آورد
سولی: دیگه نمیتونم تحملت کنم...
اما قبل از اینکه سیلیاش به صورت نیکی برسد، نیکی مچ دستش را در هوا گرفت؛ صدای برخورد دست هایشان در سالن پیچید، چشمهای سولی از تعجب گرد شد
سولی: چطور جرعت میکنی
نیکی بدون اینکه حتی پلک بزند، دستش را کمی بیشتر فشرد، دایون با عصبانیت از پشت سر به سمت نیکی حمله کرد
دایون: ولش کن، عو៸ضی!
اما نیکی صدای قدمهایش را شنید
در آخرین لحظه، بدنش را نیمدور چرخاند، دست دایون را از هوا گرفت و با یک حرکت سریع که سالها تمرین بوکس و دفاع شخصی در آن مشخص بود، بازوی او را از پشت پیچاند، دایون از درد جیغ کشید
دایون: آااااه... ول کن... شکست!
همزمان نیکی با دست دیگرش موهای سولی را از پشت مشت کرد و سرش را عقب کشید، سولی هم از درد نا៸له زد:
سولی: موهام... ولم کن... روانیی!
نیکی با وجود رنگپریده بودن صورتش، نفسهایش کاملاً کنترلشده بود، نگاهش بین هر دو دختر میچرخید
+ دو نفری حمله کردین، تهش این شد؟
دایون سعی کرد خودش را آزاد کند اما هرچه بیشتر تقلا میکرد، فشار روی مفصلش بیشتر میشد، اشک از گوشه چشمش پایین آمد
دایون: مامان...!
در همان لحظه صدای قدمهای تند روی پلههای مرمر پیچید؛ دو عمه با چهرههایی عبوس وارد سالن شدند، سونجا با دیدن دخترش که از درد خم شده بود، رنگ از صورتش پرید
سونجا: دایون!
جیهی هم با وحشت به سمت سولی رفت
جیهی: سولی!
هر دو زن با عصبانیت به نیکی خیره شدند سونجا با صدایی بلند گفت:
سونجا: چطور جرئت کردی نیومده به دختر من دست بزنی؟
نیکی بدون اینکه عقب بکشد، نگاهش را از آنها نگرفت
+ اول از دخترت بپرس کی دستشو بلند کرد
جیهی با خشم جلو آمد
جیهی: فکرکردی چون روز اول باهات مهربون بودیم قراره همیشه اینجوری باشه؟
نیکی آرام دستهایش را رها کرد
سولی و دایون بلافاصله چند قدم عقب رفتند و پشت مادرهایشان پناه گرفتند؛ هر دو هنوز از درد مچ و شانهشان را گرفته بودند
نیکی دستهایش را در جیب سویشرتش فرو برد و با خونسردی گفت:
+ دفعهی بعد قبل از حمله کردن... مطمئن بشین طرف مقابلتون مریضه، نه ناتوان.
و با قدمهایی آرام از کنارشان گذشت؛ آنقدر آرام که انگار چند ثانیه قبل هیچ اتفاقی نیفتاده بود. صدای فریاد سونجا از پشت سرش بلند شد:
سونجا: این رفتارِ تو بیجواب نمیمونه!
اما نیکی حتی سرش را هم برنگرداند، در شیشهای را باز کرد و وارد حیاط شد؛ هوای عصر، خنکتر از داخل عمارت بود. نسیم آرامی شاخههای درختان را تکان میداد و بوی گلهای یاس در باغ پیچیده بود.
چند دقیقه بیهدف میان مسیر سنگفرش قدم زد؛ سعی میکرد ذهنش را از تمام اتفاقات این چند روز خالی کند. بعد بیاختیار مسیرش را به سمت پشت عمارت کج کرد.
آن قسمت همیشه خلوتتر بود؛ درختهای بلند، دیوار سنگی و فضای وسیع سبزی که کمتر کسی به آن سر میزد، همین که به انتهای باغ رسید لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
با دو انگشت سوت کوتاهی زد. چند ثانیه بعد صدای خشخش شاخهها شنیده شد
از میان درختها، ببر عظیمالجثه با قدم هایی آرام بیرون آمد؛ نگاه طلاییِ شدو به محض دیدن نیکی نرم شد، بدون کوچک ترین نشانهای از تهاجم مستقیم به سمت او رفت
نیکی چند قدم جلو آمد و درست مقابلش ایستاد. دستش را آرام روی سر ببر گذاشت و میان موهای نرمش کشید
+ سلام شدو...
ببر چشمهایش را نیمهباز کرد و خودش را به کف دست او نزدیکتر کرد
نیکی خندید
+ معلومه حسابی دلت برام تنگ شده
- ۴۰۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط