{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁸⁷

(ویو مری،صبح)

با گرسنگی شدید از خواب بیدار شدم
دلم بدجور درد میکرد و خوب میدونستم که گشنمه

دستی به صورتم کشیدم که یهو ی ور صورتم بدجور سوخت
هنوز جای سیلی هایی که بهم زده بود درد میکرد و میسوخت

پاشدم و خواستم برم سمت در که یهو در باز شد
همون پسرع دیشبی ک اسمش تهیونگ بود وارد اتاق شد
پشت سرش هم جونگ کوک وارد شد

دست تهیونگ ی سینی غذا بود
منتظر بودم تا غذارو بیاره سمتم که راهشون کج کرد و گذاشتش ی گوشه دیگه زیر زمین

سمتم اومد و روی زانوهاش جلوی پاهام نشست و لب زد

تهیونگ:حالت خوبه؟

چیزی نکفتم و سعی کردم به نقطه دیگه ای نگاه کنم
وقتی دید چیزی نمیگم چونمو با دستش گرفت و مجبورم کرد زل بزنم توی چشماش

یهو دستشو بالا اورد و روی گونه ای گذاشت که جونگ کوک دیشب بهش سیلی زد

تهیونگ خواست چیزی بگه که جونگ کوک پرید وسط حرفش و گفت

_هی تهیونگ کافیه پا شو(عصبی)

تهیونگ:میبینم عصبی شدی ک ب خانومیت دست زدم هوم؟(خنده)

خانومی؟
این چی داشت میگفت

_خفه شو عوضی چرتو پرت نگو
گمشو اینور

تهیونگ:باشه باشه من تسلیمم(خنده و دستاشو ب نشونه تسلیم میاره بالا)

با این حرکتاشون لبخندی روی لبم نقش بست که متوجه نگاه خیره هردوشون شدم

+چی... چیزی شده؟
چیزی روی صو... صورتمه؟

تهیونگ:خیلی قشنگ میخندی
حیفه این خنده هارو پنهون کنی

سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم که حونگ کوک اومدو جلوی پاهام وایساد

_عین آدم سرجات بمون و بزار چندتا عکس ازت بگیرم بفرستم برا بابا جونت ببینه دخترش توی چ وضعتیه

چیزی نکفتم و گذاشتم عکساشو بگیره
ناخود آگاه قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد که سریع با پست دستم پسش زدم

+عکس گرفتنات تموم شد؟(بغض)

_اوهوم(سرد)

تهیونگ:خب بیخیال مری بیا غذاتو بخور

تهیونک سینی غذارو اورد و گذاشت جلوم

به سینی نگاهی انداختم
با خودم فکر کردم که چی میشد الان جونگ کوکم منو دوست داشت؟
چی میشد منو از دست بابام نجات میداد و مراقبم بود؟
چی میشد منم یکیو داشتم که درکم کنه و از ته قلبم دوسم داشته باشه
ی دوست داشتن واقعی!

بفضم گرفته بود و کنترل کردن گریم خیلی واسم سخت بود
هرجور شده با صدای لرزونم لب زدم

+می... میشه برین بی... بیرون؟(بغض)

تهیونگ:چیزی شده؟

+نه فقط لطفا برین

چیزی نگفتن و پاشدن و از زیر زمین بیرون رفتن

بیرون رفتنشون برابر شت با ریختم اشکام...
دیدگاه ها (۱۹)

سکوت پیستPart:⁸⁶(ویو تهیونگ،زمان حال)دستشو کشیدم و به زور او...

سکوت پیستPart:⁸⁵رفتیم داخل و داشتیم وسایلی که خاله آماده کرد...

پسر بد (6)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط