Part

Part68

((ا/ت))
یکم بعد از حرف زدن با فرین و فدرا زنگ در به صدا درومدو اینبار دایی و زندایی بابام پشت در بودن کنار پسرشون بابک و دخترشون بیتا
بابک با دیدن من هیجان زده شد و فوری بغلم کردو تو هوا چرخند ..یه لحظه چشمم به کوک خورد که سرشو کمی کج کرده بود و از صورتش تابلو بود میخواد الان بگیره پسررو بکشه ..
+ااا… بابک له شدم..
بابک : عووووفاااااه دختر تو زیادی خوب نشدی???!!!!! نمیتونم نگات نکنم
+مرسی (خندم گرفته بود )
بیتا: اووووووو… انگشترشووو… واقعا?? واقعا اره?? واقعا داری ازدواج میکنی?
بابک:  واقعا کنجکاوم ببینم پسررو.
×سلام
کوک یه دفعه پشتم ظاهر شدو محکم دستامو گرفت و به خودش چسبوند جوری که دخترا ریز ریز میخندیدن
سعی کردم یکم دستمو تو دستش ازاد کنم اما نشد
+کوک ..دستم.. درد گرفت
با زدن حرفم دستشو شل کرد
بابک : اوووو.. پسرررر نمیخومش نترس…. اون مثل خواهرمه
باشنیدن این حرفش 180 درجه تغیر کرد
×ااا.. نه ..منظوری نداشتم
بابک :الان چی گفت ? تو چجوری حرف اینو میفهمی اخه ا/ت
با زدن این حرفش این بار این من بودم که دستای کوک رو تو مشتم گرفتم
+(لبخند مصنوعی ای زدم)  به راحتی
بیتا : ولی از حق نگذریم خیلی جذابه
+بیتاااا..
بیتا:  خب باباااا(خندید )
بعد از چند دقیقه تمام مهمونا رسیدن
فرین : ا/ت برامون بخونین
+ااا.. اخه.. کوک که ..ایرانی…
فدرا: همین اهنگ جددتونو بخونین
دوست نداشتم جلوی جمع خانوادگی بخونم ..اخه خانوادم هیچوقت صدامو قبول نداشتن ..همه میگفتن صدات خوبه اما استعداد نیست ..من کلی سختی کشیدم تا تونستم بهشون قلبه کنم و بالاخره به ارزوم برسم ..نمیخواستم دوباره اون جملات رو بشنوم…
دیدگاه ها (۱)

اما کوک پیش قدم شد و شروع کرد… همه ساکت شدن و مات و مبهوت به...

Part69×ا/ت… .ا/تتتت.. نه بخدااا+خفه شوبیتا دستشو رو دهنش گذا...

Part67ته ته : رو تختی رو جمع کرد اونور و منو از پشت تو بغلش ...

در جعبه رو باز کرد… یه دستبند بود که ازش یه قلب کوچیک اویزون...

هرزه ی حکومتی پارت ۷ بردمش تو اتاق خودم...دستش و محکم ول کرد...

فیک مافیای سیاه من part 4

قلب یخیپارت ۱۰از زبان ا/ت:غذامون تموم شد منم میخواستم برم دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط