فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۹۷
با لبخند گوشیش را از تو جیب شلوار مشکی اش را بیرون کشید و سمته جیمین گرفت جیمین بعد از گرفتن اش زود شماره تهیونگ رو گرفت و در همان حالت بدونه توجه به ات و گارسون گفت
جیمین : تهیونگ ... زود باش برو بیرون جول سو کاره خودشو کرد
تهیونگ گیچ گفت... تهیونگ : چی داری میگی جیمین ..
جیمین : وقت نداریم ات پیشه منه شما هم برید ما خودمون رو میایم
تهیونگ هولکی گفت ... تهیونگ : ب..باشه ات رو به تو میسپارم خواهش میکنم جیمین ...
جیمین : باشه گفتم که
تهیونگ: نه قول بده که حتی یه تار موش هم کم نشه باشه
جیمین برای لحظه ای سکوت کرد و چینی بین ابر هایش را بیشتر کرد چشم هایش را ناز تر و با خونسردی گفت
جیمین : قول
تهیونگ : .. ممنون ازت
جیمین بدونه جواب دادن بهش گوشی رو قطع کرد و به سمته گارسون گرفت بودن تشکر کردن باز روبه دختره کرد
جیمین : دنبالم بیا ...
سمته در آسانسور رفت و دکمه به زنگ سیز را فشار داد دختره زود کنارش ایستاد
گیچ و مات به جیمین خیره بود شاید ازش توضیح میخواست ...
جیمین بدونه نگاه کردن بهش گفت
جیمین : چشمات رو از حدقه بیرون میکنم اینقدر بهم زول نزن
دختره چندیدن بار پلک زد و قدمی جلو برداشت و دستش را گذاشت رو در فلزی آسانسور روبه جیمین کرد و با اشاره دست گفت ..
_ زود باش باید از اینجا بریم
جیمین مثل همیشه متوجه حرف های این دختر نمیشد همان دیقه درآسانسور باز شد حدود هفت هشت مرد لباسی به رنگ مشکی پوشیده یکی شون گوشی به دست اول به صفحه گوشی نگاه کرد و به همان موقع جیمین مچ دست دختره رو گرفت و با دویدن سمته در پله های اضطراری قدم برداشت زود در را باز کرد و با قدم های تند از پله ها پایین میرفتن...
....: گوره خرا برین دنبالشون زود..
با اطاعت کردن حرف رئیسشون به دنبال همان پسر و دختر جوان رفتن
دختره همچنان نفس نفس میزد توان این همه دویدن را نداشت از پله های پایین رفتن و از ساختمان خارج شدن دختره برای لحظه ای دستش را از تو دست جیمین کشید و هر دو دست هایش رو زانو ها اش گذاشت و خم شد برای کشیدن نفس چشم هایش را بست
پارت ۱۹۷
با لبخند گوشیش را از تو جیب شلوار مشکی اش را بیرون کشید و سمته جیمین گرفت جیمین بعد از گرفتن اش زود شماره تهیونگ رو گرفت و در همان حالت بدونه توجه به ات و گارسون گفت
جیمین : تهیونگ ... زود باش برو بیرون جول سو کاره خودشو کرد
تهیونگ گیچ گفت... تهیونگ : چی داری میگی جیمین ..
جیمین : وقت نداریم ات پیشه منه شما هم برید ما خودمون رو میایم
تهیونگ هولکی گفت ... تهیونگ : ب..باشه ات رو به تو میسپارم خواهش میکنم جیمین ...
جیمین : باشه گفتم که
تهیونگ: نه قول بده که حتی یه تار موش هم کم نشه باشه
جیمین برای لحظه ای سکوت کرد و چینی بین ابر هایش را بیشتر کرد چشم هایش را ناز تر و با خونسردی گفت
جیمین : قول
تهیونگ : .. ممنون ازت
جیمین بدونه جواب دادن بهش گوشی رو قطع کرد و به سمته گارسون گرفت بودن تشکر کردن باز روبه دختره کرد
جیمین : دنبالم بیا ...
سمته در آسانسور رفت و دکمه به زنگ سیز را فشار داد دختره زود کنارش ایستاد
گیچ و مات به جیمین خیره بود شاید ازش توضیح میخواست ...
جیمین بدونه نگاه کردن بهش گفت
جیمین : چشمات رو از حدقه بیرون میکنم اینقدر بهم زول نزن
دختره چندیدن بار پلک زد و قدمی جلو برداشت و دستش را گذاشت رو در فلزی آسانسور روبه جیمین کرد و با اشاره دست گفت ..
_ زود باش باید از اینجا بریم
جیمین مثل همیشه متوجه حرف های این دختر نمیشد همان دیقه درآسانسور باز شد حدود هفت هشت مرد لباسی به رنگ مشکی پوشیده یکی شون گوشی به دست اول به صفحه گوشی نگاه کرد و به همان موقع جیمین مچ دست دختره رو گرفت و با دویدن سمته در پله های اضطراری قدم برداشت زود در را باز کرد و با قدم های تند از پله ها پایین میرفتن...
....: گوره خرا برین دنبالشون زود..
با اطاعت کردن حرف رئیسشون به دنبال همان پسر و دختر جوان رفتن
دختره همچنان نفس نفس میزد توان این همه دویدن را نداشت از پله های پایین رفتن و از ساختمان خارج شدن دختره برای لحظه ای دستش را از تو دست جیمین کشید و هر دو دست هایش رو زانو ها اش گذاشت و خم شد برای کشیدن نفس چشم هایش را بست
- ۱۵.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط