{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۱

صبح دانشگاه با همهمه‌ی همیشگی شروع شده بود، اما برای نااون همه‌چیز فرق می‌کرد. از لحظه‌ای که آن خبر منتشر شده بود، احساس می‌کرد نگاه همه روی اوست. هر قدمی که در محوطه دانشگاه برمی‌داشت، چند نفر آرام درباره‌اش حرف می‌زدند.

یکی از دانشجوها زمزمه کرد:
«همون دختره نیست؟»

دیگری گفت:
«آره... همونی که با مدیرعامل هان‌گروپ دیده شده.»

نااون سرش را پایین انداخت و با قدم‌های تند وارد ساختمان شد. او هیچ علاقه‌ای به جلب توجه نداشت و این شایعات فقط او را مضطرب‌تر می‌کرد.

بعد از پایان آخرین کلاس، تلفنش لرزید.

پیام کوتاهی از جونگ کوک بود:

«پایان کلاس جلوی درِ جنوبی منتظرم. تنها بیرون نیا.»

نااون لبخند محوی زد و وسایلش را جمع کرد.

اما درست وقتی از ساختمان خارج شد، زنی حدوداً سی‌ساله با لباس رسمی جلو آمد.

«خانم نااون؟»

نااون با تعجب گفت:
«بله؟»

زن کارت شناسایی‌اش را نشان داد.

«من خبرنگارم. فقط چند سؤال کوتاه درباره رابطه‌تون با آقای جئون...»

نااون مؤدبانه پاسخ داد:
«متأسفم، نظری ندارم.»

او خواست از کنار خبرنگار رد شود، اما چند نفر دیگر هم نزدیک شدند و شروع به سؤال پرسیدن کردند.

«درسته که با ایشون زندگی می‌کنین؟»

«شما نامزدشون هستین؟»

«چرا هر روز همراه ایشون دیده می‌شین؟»

نااون که از این وضعیت غافلگیر شده بود، یک قدم عقب رفت.

در همان لحظه، دو نفر از محافظان جونگ کوک از میان جمعیت عبور کردند.

یکی از آن‌ها با احترام گفت:
«لطفاً راه رو باز کنین.»

محافظ‌ها نااون را از میان خبرنگارها عبور دادند و به سمت خودروی مشکی بردند.

جونگ کوک که داخل ماشین منتظر بود، به محض دیدن چهره نگران نااون، در را باز کرد.

«حالت خوبه؟»

نااون نفس عمیقی کشید.

«آره... فقط انتظارش رو نداشتم.»

ماشین به‌آرامی از دانشگاه دور شد.

چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد جونگ کوک سکوت را شکست.

«ببخشید... این اتفاق به خاطر منه.»

نااون سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.

«نه... تو تقصیری نداری.»

جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

«از امروز، هر جا بری محافظ‌ها همراهتن.»

نااون با تعجب گفت:
«ولی این‌طوری همه بیشتر شک می‌کنن.»

«برام مهم نیست مردم چی فکر می‌کنن.»

چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:

«فقط امنیت تو برام مهمه.»

نااون لبخند آرامی زد.

«می‌دونم...»

ماشین وارد محوطه عمارت شد.

اما هیچ‌کدام متوجه نشدند که چند صد متر آن‌طرف‌تر، خودرویی تیره‌رنگ از همان لحظه خروجشان آن‌ها را تعقیب می‌کرد.

داخل خودرو، مردی تلفنش را برداشت و گفت:

«رئیس... برنامه‌شون رو فهمیدیم.»

صدای مردی از آن طرف خط شنیده شد.

«فعلاً کاری نکنین...»

چند لحظه سکوت کرد و با لحنی سرد ادامه داد:

«اول بذارین بیشتر به هم وابسته بشن... اون وقت ضربه می‌زنیم.»

━━━━━━━━━━━━━━━

دشمنان جونگ کوک عجله‌ای نداشتند... چون می‌خواستند درست زمانی حمله کنند که جدا شدن از نااون، برای او غیرممکن شده باشد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

پدرخوانده پارت : ۲۲ سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود. خبره...

پدرخوانده پارت : ۲۰ صبح عمارت برخلاف همیشه، پر از آرامش بود....

پدرخوانده پارت : ۱۹ نسیم خنکی روی سطح آب می‌وزید. نااون کتاب...

پدرخوانده پارت : ۱۷ صبح روز بعد، نااون با صدای زنگ ساعت از خ...

پدرخوانده پارت : ۵ صبح زود، نااون مثل همیشه قبل از همه وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط