تتو آرتیست من Part
تتو آرتیست من [Part¹]
*کوک ویو*
از اینکه تتو آرتیستم مرده بود هم عصبی و هم ناراحت بودم، از بس اشکام رو پاک کرده بودم که زیر چشمام میسوخت. بعد از حدود ۳۰ دقیقه گریه به هق هق افتادم، سعی کردم گریه هام رو کنترل کنم تا هیونگام صدام رو نشنون. نفسم به سختی میومد، تلاش کردم گریه نکنم ولی نمیتونستم؛ اصلا درکش برام سخت بود که مرده، جون هو (تتو آرتیست کوک) رفته، اون دیگه برنمیگرده.
بعد از مدتی صدای قدم هایی رو شنیدم و اشکام رو با پشت دستام پاک کردم و به سمت صدا برگشتم، نامجون بود.
نامجون: پسر انقد گریه نکن چشمات قرمز شد، حداقل یکم برو بیرون حال و هوات عوض بشه.
چون حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداشتم فقط سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم.
*فلش بک به دو هفته پیش*
*کوک ویو*
خونهی جون هو بودم، داشت تتوهام رو ترمیم میکرد که یهو گوشیش زنگ خورد.
حدودا ۵ دقیقه داشت با تلفن حرف میزد و بالاخره بعد از مدتی پیشم برگشت.
(علامت جون هو#)
(علامت کوک-)
#شرمنده کوک من باید برگردم آمريکا.
-چی شده؟!! اتفاقی افتاده؟!! چرا انقد نگرانی؟!
#میدونی که مادرم سرطان داره... و حالا هم سرطانش عود کرده... باید برم آمریکا و پیشش باشم... خیلی نگرانشم (بانگرانی)
-اوو... امیدوارم حالش زودتر خوب بشه... خب منم تا فرودگاه باهات میام.
#خب پس بزار اول تتوهات رو کامل ترمیم کنم.
-نه نیازی نیست... آماده شو زودتر بریم.
#اگه اینطوری راحتی باشه.
*پرش زمانی به فرودگاه*
#خب دیگه کوک... من باید برم... خدافظ.
-مواظب خودت باش جون هو... خدافظ.
*جون هو ویو*
وقتی از کوک خدافظی کردم، گوشیم زنگ خورد، پدرم بود، سریع و با کلی نگرانی جواب دادم.
(علامت پدر جون هو~)
~الو... جون هو؟
#الو... بله بابا چی شده؟؟
~جون هو نگران نباش پسرم... مادرت از اتاق عمل بیرون اومده... دکترا میگن حالش خوبه.
#جدی، خیلی خب من الان توی فرودگاهم و دارم میام.
~باشه پسرم... من باید برم پیش مادرت... خدافظ.
#خدافظ.
بعد از قطع کردن گوشیم رفتم سمت هواپیما و سوار شدم، ۳۰ دقیقه ای از مکالمه منو و پدرم گذشت.
خلبان: سلام خانم ها و آقایان من لی سون جی خلبان هواپیمای بوئینگ در شماره پرواز ۰۰۷ هستم... سفر خوشی رو براتون آرزومندم و امیدوارم از سفر لذت ببرید.
بعد از مدتی مهماندار اومد و شروع به صحبت در مورد هواپیما و کارهایی که باید در شرایط بحرانی انجام بدیم کرد. بعد از مدتی خلبان گفت که تا چند دقیقه دیگه هواپیما شروع به حرکت میکنه.
وقتی که کمربندم رو بستم، از پنجره به بیرون نگاه کردم که متوجه به خواب رفتنم نشدم. وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که هواپیما توی هواست که متوجه چیز عجیبی شدم، بال هواپیما به طرز عجیبی بالا و پایین میشد.
خلبان: خانم ها و آقایان خونسردی خودتون رو حفظ کنید. مشکلی به وجود آمده... مشکل به زودی رفع خواهد شد.
بعد از چند دقیقه موتور هواپیما دود کرد و بال هواپیما کنده شد و هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتم.
هواپیما لرزش زیادی داشت، حدس میزدم چاله هوایی باشه. ولی مشکلی که قرار بود رفع بشه، علاوه بر اینکه رفع نشد تازه بدترم شد. هواپیما در حال سقوط بود. (نینا: داره میمیره حیحی~~)
همون یه ذره امیدی هم که داشتم راز بین رفت، هواپیما سقوط کرد، آره، من، مردم، دیگه هم برنمیگردم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه از جون هو خدافظی کردم، از فرودگاه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونم حرکت کردم. بعد از ۱۵ دقیقه به خونم رسیدم. رفتم تو و بعد از عوض کردن لباسم یکم با گوشیم ور رفتم و توی اینستا رفتم. انقد غرق گوشیم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. چشمام رو که باز کردم اول به ساعت نگاه کردم، ساعت ۶ غروب بود.
-ایششش... یعنی دو ساعت خواب بودم... عهههه...
حوصلم سر رفته بود، از اتاقم بیرون اومدم و رفتم توی اتاق نشیمن، روی کاناپهی رو به روی تلویزیون نشستم، تلویزیون رو روشن کردم، با چیزی که توی تلویزیون دیدم، اشکام از چشمام سرازیر شد، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
خبر: هواپیمای بوئینگ از سئول به آمریکا سقوط کرد و تمام سرنشینان هواپیما به خصوص خلبانان و مهمانداران فوت کردند.
انقدر توی شوک بودم که فقط داشتم میخندیدم در حالی که اشک هم از چشمانم سرازیر میشد. به جون هو زنگ زدم اما جواب نداد. بعد از ۵ دقیقه فقط خندیدن، به خودم اومدم و فقط گریه کردم. اخبار تا سراسر کره پخش شده بود طوری که حتی اعضا هم بهم زنگ زدن و وقتی فهمیدن که واقعیت داره، توی شوک رفتن.
خلاصه جون مرد، تتو آرتیستم مرد، اون دیگه هیچوقت برنمیگرده.
خب اینم از پارت اول... امیدوارم که خوشتون بیاد و لطفا حمایت فراموش نشه... لطفا اگه خوشتون اومد لایک کنید و کامنت بزارید و فالو کنید😁
فعلا این پارت شرطی نداره
بدرود عسلیا🫠
*کوک ویو*
از اینکه تتو آرتیستم مرده بود هم عصبی و هم ناراحت بودم، از بس اشکام رو پاک کرده بودم که زیر چشمام میسوخت. بعد از حدود ۳۰ دقیقه گریه به هق هق افتادم، سعی کردم گریه هام رو کنترل کنم تا هیونگام صدام رو نشنون. نفسم به سختی میومد، تلاش کردم گریه نکنم ولی نمیتونستم؛ اصلا درکش برام سخت بود که مرده، جون هو (تتو آرتیست کوک) رفته، اون دیگه برنمیگرده.
بعد از مدتی صدای قدم هایی رو شنیدم و اشکام رو با پشت دستام پاک کردم و به سمت صدا برگشتم، نامجون بود.
نامجون: پسر انقد گریه نکن چشمات قرمز شد، حداقل یکم برو بیرون حال و هوات عوض بشه.
چون حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداشتم فقط سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم.
*فلش بک به دو هفته پیش*
*کوک ویو*
خونهی جون هو بودم، داشت تتوهام رو ترمیم میکرد که یهو گوشیش زنگ خورد.
حدودا ۵ دقیقه داشت با تلفن حرف میزد و بالاخره بعد از مدتی پیشم برگشت.
(علامت جون هو#)
(علامت کوک-)
#شرمنده کوک من باید برگردم آمريکا.
-چی شده؟!! اتفاقی افتاده؟!! چرا انقد نگرانی؟!
#میدونی که مادرم سرطان داره... و حالا هم سرطانش عود کرده... باید برم آمریکا و پیشش باشم... خیلی نگرانشم (بانگرانی)
-اوو... امیدوارم حالش زودتر خوب بشه... خب منم تا فرودگاه باهات میام.
#خب پس بزار اول تتوهات رو کامل ترمیم کنم.
-نه نیازی نیست... آماده شو زودتر بریم.
#اگه اینطوری راحتی باشه.
*پرش زمانی به فرودگاه*
#خب دیگه کوک... من باید برم... خدافظ.
-مواظب خودت باش جون هو... خدافظ.
*جون هو ویو*
وقتی از کوک خدافظی کردم، گوشیم زنگ خورد، پدرم بود، سریع و با کلی نگرانی جواب دادم.
(علامت پدر جون هو~)
~الو... جون هو؟
#الو... بله بابا چی شده؟؟
~جون هو نگران نباش پسرم... مادرت از اتاق عمل بیرون اومده... دکترا میگن حالش خوبه.
#جدی، خیلی خب من الان توی فرودگاهم و دارم میام.
~باشه پسرم... من باید برم پیش مادرت... خدافظ.
#خدافظ.
بعد از قطع کردن گوشیم رفتم سمت هواپیما و سوار شدم، ۳۰ دقیقه ای از مکالمه منو و پدرم گذشت.
خلبان: سلام خانم ها و آقایان من لی سون جی خلبان هواپیمای بوئینگ در شماره پرواز ۰۰۷ هستم... سفر خوشی رو براتون آرزومندم و امیدوارم از سفر لذت ببرید.
بعد از مدتی مهماندار اومد و شروع به صحبت در مورد هواپیما و کارهایی که باید در شرایط بحرانی انجام بدیم کرد. بعد از مدتی خلبان گفت که تا چند دقیقه دیگه هواپیما شروع به حرکت میکنه.
وقتی که کمربندم رو بستم، از پنجره به بیرون نگاه کردم که متوجه به خواب رفتنم نشدم. وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که هواپیما توی هواست که متوجه چیز عجیبی شدم، بال هواپیما به طرز عجیبی بالا و پایین میشد.
خلبان: خانم ها و آقایان خونسردی خودتون رو حفظ کنید. مشکلی به وجود آمده... مشکل به زودی رفع خواهد شد.
بعد از چند دقیقه موتور هواپیما دود کرد و بال هواپیما کنده شد و هیچ امیدی به زنده موندنم نداشتم.
هواپیما لرزش زیادی داشت، حدس میزدم چاله هوایی باشه. ولی مشکلی که قرار بود رفع بشه، علاوه بر اینکه رفع نشد تازه بدترم شد. هواپیما در حال سقوط بود. (نینا: داره میمیره حیحی~~)
همون یه ذره امیدی هم که داشتم راز بین رفت، هواپیما سقوط کرد، آره، من، مردم، دیگه هم برنمیگردم.
*کوک ویو*
بعد از اینکه از جون هو خدافظی کردم، از فرودگاه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونم حرکت کردم. بعد از ۱۵ دقیقه به خونم رسیدم. رفتم تو و بعد از عوض کردن لباسم یکم با گوشیم ور رفتم و توی اینستا رفتم. انقد غرق گوشیم بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. چشمام رو که باز کردم اول به ساعت نگاه کردم، ساعت ۶ غروب بود.
-ایششش... یعنی دو ساعت خواب بودم... عهههه...
حوصلم سر رفته بود، از اتاقم بیرون اومدم و رفتم توی اتاق نشیمن، روی کاناپهی رو به روی تلویزیون نشستم، تلویزیون رو روشن کردم، با چیزی که توی تلویزیون دیدم، اشکام از چشمام سرازیر شد، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
خبر: هواپیمای بوئینگ از سئول به آمریکا سقوط کرد و تمام سرنشینان هواپیما به خصوص خلبانان و مهمانداران فوت کردند.
انقدر توی شوک بودم که فقط داشتم میخندیدم در حالی که اشک هم از چشمانم سرازیر میشد. به جون هو زنگ زدم اما جواب نداد. بعد از ۵ دقیقه فقط خندیدن، به خودم اومدم و فقط گریه کردم. اخبار تا سراسر کره پخش شده بود طوری که حتی اعضا هم بهم زنگ زدن و وقتی فهمیدن که واقعیت داره، توی شوک رفتن.
خلاصه جون مرد، تتو آرتیستم مرد، اون دیگه هیچوقت برنمیگرده.
خب اینم از پارت اول... امیدوارم که خوشتون بیاد و لطفا حمایت فراموش نشه... لطفا اگه خوشتون اومد لایک کنید و کامنت بزارید و فالو کنید😁
فعلا این پارت شرطی نداره
بدرود عسلیا🫠
- ۸.۹k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط