{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲

پارت ۱۲
از زبون ترنم
واسه چی گردن نفس این طوریه ؟ انگار خود خون آشامه واسش بقیه زده ؟!!

رادوین : این که سالمه .فقط یه زخم کوچیکه که اونم جای دندوناست .

هلیا : خب پس به متین و آرشام بگیم دکتر نیارن کسی با خبر نشه که چی شده بهتره

من : راست میگی . همین الان یه زنگ بزن بهشون و بگو .

هلیا رفت تا بهشون زنگ بزنه . منو رادوینم سعی داشتیم به هوشش بیارم . یکم اب پاشیدیم تو صورتش و سیلی بهش زدیم تا بیدار شه .

هلیا : ترنم هیچ کدومشون جواب نمیدن .

من : مگه میشه . دوباره بگیر .

هلیا : صد بار زدم جواب نمیدن. نکنه طوری شده باشه ؟

من : عه توام که فقط ضد حالی . نگران نباش انقدر بگیر تا بردارن .

یکم که گذشت نفس به هوش اومد .

من : سلام نفسی . حالت بهتره ؟

نفس : یه ...خ.خون..ن آ....آش.ا.م آشام بو..د ـ هم...همون ـ..ک..که ...ما.. دن..دنبال .ـ.م...ما .ب..و..بود .

من : میدونم چی شده . فقط بگو حالت بهتره یا نه .

نفس : خ . خوبم .

یه دفعه صدای داد هلیا بلند شد : متین چی شدهههه ؟ چرا صدات این طوریه ؟؟ چرا حرف نمیزنی ؟؟چچچیییییییییییییییی؟
تصادف کردین ؟؟ واییییی ؟ الان خوبین؟؟ خب بگو دقیقا کجایین ؟ باشه . ـ ما الان میایم .

وای یعنی تصادف کردن ؟ الان باید بریم . نفسو چیکار کنیم ؟ خوبه رادوین پیشش بمونه .

من : رادوین تو پیش نبس میمونی تا ما بریم ؟

رادوین : خب منم میخوام بیام .

من : به خاطر نفس . لطفا بمون

رادوین : باش

منو هلیا با همون لباسا رفتیم و سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت اون آدرسی که متین داده بود .

نمیدونم چرا یکم میترسیدم . و البته نگران ـ هم واسه ارشام و متین و یه حس بدی ام داشتم . فکر میکردم اتفاق بدی تو راهه.

تو این فکرا بودم که رسیدیم . وایییی این ماشینشون چرا این طوری شده ؟ جلوش کاملا مچاله شده بود . .

فورا از ماشین پریدیم پایین و رفتیم سمتشون . متین به هوش بود ولی آرشام ...

هلیا : وای متین چی شده خوبی ؟

متین : من خوبم ولی آرشامو یه کاریش کنین . هنوز بی هوشه از سرش هم داره خون میره

هلیا : اصلا چی شد که تصادف کردین ؟

متین : نمیدونم . یکی بود که به پشت میون خیابون وایساده بود . و انگار داشت عقب عقب میومد آرشام هم برا این که بهش نزنه فرمون و کج کرد و ما از جاده خارج شدیم .

رفتم سمت آرشام . یه دستمال برداشتم و خون روی پیشونی شو پاک کردم .و یکم اب برداشتم و پاشیدم تو صورتش و بهش دادم .
و صداش کردم . یکم که گذشت به هوش اومد . از ماشین پیاده شد .

من : خوبی . ؟

یکم که به وضعیتشون نگاه کرد فهمید چی شده .

آرشام : اره فقط یکم سرم درد میکنه .

یه مسکن دراوردم از تو کیفم و بهش دادم . بعدم سوار ماشین هلیا شدیم و رفتیم .

متین : ارشام میخوای با ماشین چی کار کنی ؟

ارشام :نمیدونم . حالا در یه صاف کاری میبرمش .

رسیدیم دم اتاق . وقتی در رو باز کردم نفس خواب بود و رادوینم کنار تختش خوابش برده بود .

تا ما اومدیم اونم از خواب پرید . اخی بیچاره . فورا اومد سمت متین و ارشام و یکم نگاهشون کرد و گفت .: خوبین ـ؟

آرشام : بعله .

رادوین : مطمئنین ؟

متین : بله . مطمئن
دیدگاه ها (۱)

❤ ❤ ❤

پارت ۱۳ از زبون هلیا شب شده بود و نفس یکم بهتر بود . اصلا مع...

پارت ۱۱از زبون نفسبعد این که ارشام کتاب هارو برداشت راه افتا...

نقاشیمممممم

حسم به تو... (فصل2

حسم به تو.... (فصل²p20:بکی: نمیتونیم نخشه”B”رو عملی کنیم چون...

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط