ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۶
تابستان بود. سئول چهار سال و نیمش بود.
مهدکودک تعطیل شده بود. سئول هر روز صبح میدوید توی باغچه. برفی دنبالش. برفی هنوز هم میدوید. پیر شده بود اما هنوز هم جون داشت. سئول گاهی میایستاد. برفی نفس نفس میزد. سئول میگفت «برفی، تو زیادی پیر شدی.» برفی دم تکان میداد. انگار میگفت «تو زیادی کوچیکی.»
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. چای سرد. پنکه. می-سوک رفته بود خرید. سون-اوک توی آشپزخانه مربا درست میکرد. صدای خفهای ازش میآمد. آواز میخواند. سون-اوک همیشه توی آشپزخانه آواز میخواند. هیچکس نمیفهمید چه میگوید. ولی صدا گرم بود. خونه را پر میکرد.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سئول فردا میخواد بره شهربازی.»
تهیونگ نگاه کرد. «با کی؟»
«ما. تو. من. برفی.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. «شلوغه. نمیشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «قول دادی دیگه نترسی. یادت رفت؟»
تهیونگ نگاهش کرد. به دست جونگ کوک. به چشمهایی که هنوز هم بعد از چهار سال، هر روز صبح نگاهشان میکرد و هنوز هم نفسش بند میآمد.
«نترسیدم. فقط... برفی رو ول کن خونه. زیادی پیر شده. گرما براش خوب نیست.»
جونگ کوک خندید. «باشه. برفی میمونه پیش سون-اوک.»
فردا رفتند شهربازی. شلوغ بود. بچهها. بادکنک. بستنی. تاب. سرسره. سئول ذوق زده بود. از این میدوید به اون. تهیونگ دستش را ول نمیکرد. جونگ کوک عقبتر بود. نگاه میکرد. دلش پر بود.
سئول ایستاد. به یک غرفه نگاه کرد. جایزهاش یک عروسک بزرگ بود. خرس صورتی. سئول گفت «بابا! اون عروسک رو میخوام!»
تهیونگ نگاه کرد. غرفه بازی با حلقه بود. باید حلقه رو میانداختی روی بطری. تهیونگ پول داد. چند حلقه. اولی خورد به بطری. نیفتاد. دومی. سومی. چهارمی. آخرش، یکی از حلقهها روی بطری نشست. مرد غرفهدار عروسک را داد دست تهیونگ. تهیونگ عروسک را گرفت. نگاه کرد. صورتی. بزرگ. خرس.
سئول عروسک را بغل کرد. ذوق زده بود. ولی اسمی برایش انتخاب نکرد. فقط بغلش کرد و بوسیدش.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد.
روز قشنگی بود. گرم. شلوغ. خستهکننده. اما قشنگ. موقع برگشتن، سئول توی ماشین خوابید. عروسک را بغل کرده بود. برفی خونه منتظرشان بود. وقتی رسیدند، دم تکان داد. لیس زد دست سئول. سئول بیدار نشد. تهیونگ بردش توی اتاق. عروسک را گذاشت کنارش. برفی هم رفت کنار سئول.
تهیونگ و جونگ کوک رفتند ایوان. غروب بود. خورشید داشت میرفت پایین.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«امروز خوب بود.»
تهیونگ دستش را گرفت. «آره. خوب بود.»
«فردا چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به آسمون نگاه کرد. «هر چی دوست داری.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. همیشه همین میگی. «هر چی دوست داری»
«چون برام مهمه تو چی دوست داری. نه من.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «من تو رو دوست دارم. همین.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور.»
ستارهها کم کم آمدند. هوا خنک شد. پتو روی پاهاشان. چای داغ. سکوت. صدای جیرجیرک. صدای سئول که توی خواب عروسک را بغل کرده بود. صدای برفی که نفس میکشید. صدای سون-اوک که توی آشپزخانه ظرف میشست. صدای می-سوک که داشت کتاب میخواند.
همه این صداها. یک خونه. یک خانواده. چیزی که تهیونگ هیچوقت نداشت. حالا داشت. نه با زور. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. برفی میماند. تا هر چی هست. تا آخر خط. تا وقتی که دیگر هیچ سایهای نباشد. هیچ تهدیدی. فقط خودشان. زیر آسمان. کنار هم. با قلبی که بالاخره آرام گرفته بود.
پارت ۴۶
تابستان بود. سئول چهار سال و نیمش بود.
مهدکودک تعطیل شده بود. سئول هر روز صبح میدوید توی باغچه. برفی دنبالش. برفی هنوز هم میدوید. پیر شده بود اما هنوز هم جون داشت. سئول گاهی میایستاد. برفی نفس نفس میزد. سئول میگفت «برفی، تو زیادی پیر شدی.» برفی دم تکان میداد. انگار میگفت «تو زیادی کوچیکی.»
تهیونگ و جونگ کوک روی ایوان نشسته بودند. چای سرد. پنکه. می-سوک رفته بود خرید. سون-اوک توی آشپزخانه مربا درست میکرد. صدای خفهای ازش میآمد. آواز میخواند. سون-اوک همیشه توی آشپزخانه آواز میخواند. هیچکس نمیفهمید چه میگوید. ولی صدا گرم بود. خونه را پر میکرد.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سئول فردا میخواد بره شهربازی.»
تهیونگ نگاه کرد. «با کی؟»
«ما. تو. من. برفی.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. «شلوغه. نمیشه.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «قول دادی دیگه نترسی. یادت رفت؟»
تهیونگ نگاهش کرد. به دست جونگ کوک. به چشمهایی که هنوز هم بعد از چهار سال، هر روز صبح نگاهشان میکرد و هنوز هم نفسش بند میآمد.
«نترسیدم. فقط... برفی رو ول کن خونه. زیادی پیر شده. گرما براش خوب نیست.»
جونگ کوک خندید. «باشه. برفی میمونه پیش سون-اوک.»
فردا رفتند شهربازی. شلوغ بود. بچهها. بادکنک. بستنی. تاب. سرسره. سئول ذوق زده بود. از این میدوید به اون. تهیونگ دستش را ول نمیکرد. جونگ کوک عقبتر بود. نگاه میکرد. دلش پر بود.
سئول ایستاد. به یک غرفه نگاه کرد. جایزهاش یک عروسک بزرگ بود. خرس صورتی. سئول گفت «بابا! اون عروسک رو میخوام!»
تهیونگ نگاه کرد. غرفه بازی با حلقه بود. باید حلقه رو میانداختی روی بطری. تهیونگ پول داد. چند حلقه. اولی خورد به بطری. نیفتاد. دومی. سومی. چهارمی. آخرش، یکی از حلقهها روی بطری نشست. مرد غرفهدار عروسک را داد دست تهیونگ. تهیونگ عروسک را گرفت. نگاه کرد. صورتی. بزرگ. خرس.
سئول عروسک را بغل کرد. ذوق زده بود. ولی اسمی برایش انتخاب نکرد. فقط بغلش کرد و بوسیدش.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد.
روز قشنگی بود. گرم. شلوغ. خستهکننده. اما قشنگ. موقع برگشتن، سئول توی ماشین خوابید. عروسک را بغل کرده بود. برفی خونه منتظرشان بود. وقتی رسیدند، دم تکان داد. لیس زد دست سئول. سئول بیدار نشد. تهیونگ بردش توی اتاق. عروسک را گذاشت کنارش. برفی هم رفت کنار سئول.
تهیونگ و جونگ کوک رفتند ایوان. غروب بود. خورشید داشت میرفت پایین.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«امروز خوب بود.»
تهیونگ دستش را گرفت. «آره. خوب بود.»
«فردا چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به آسمون نگاه کرد. «هر چی دوست داری.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. همیشه همین میگی. «هر چی دوست داری»
«چون برام مهمه تو چی دوست داری. نه من.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «من تو رو دوست دارم. همین.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «منم همینطور.»
ستارهها کم کم آمدند. هوا خنک شد. پتو روی پاهاشان. چای داغ. سکوت. صدای جیرجیرک. صدای سئول که توی خواب عروسک را بغل کرده بود. صدای برفی که نفس میکشید. صدای سون-اوک که توی آشپزخانه ظرف میشست. صدای می-سوک که داشت کتاب میخواند.
همه این صداها. یک خونه. یک خانواده. چیزی که تهیونگ هیچوقت نداشت. حالا داشت. نه با زور. نه با پول. با بودن. با ماندن. با انتخابی که هر روز میکرد. جونگ کوک میماند. تهیونگ میماند. سئول میماند. برفی میماند. تا هر چی هست. تا آخر خط. تا وقتی که دیگر هیچ سایهای نباشد. هیچ تهدیدی. فقط خودشان. زیر آسمان. کنار هم. با قلبی که بالاخره آرام گرفته بود.
- ۶۵۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط