{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 26
✦.................................

نیکی پلک زد.

چند ثانیه فقط به چشم‌ های جونگکوک خیره ماند؛ انگار منتظر بود مرد هر لحظه بزند زیر خنده و بگوید همه‌ی این‌ها فقط یک شوخی است اما صورت جونگکوک مثل سنگ، بی احساس و سرد باقی ماند

+ ...براچی؟

صدایش کمی می‌لرزید، اما سعی می‌کرد پنهانش کند

جونگکوک حتی تغییرِ ریختِ نفسش هم مشخص نبود؛ نگاهش آنقدر سنگین و تاریک بود که انگار تمام فضای اتاق، زیر سلطه‌ی همان دو چشم قرار گرفته بود

_ گفتم زانو بزن.

این بار نه آرام‌تر، بلکه محکم‌تر دیگر بحثِ لحن نبود؛ این یک دستور بود، نه یک درخواست، نیکی خندید؛ یک خنده‌ی کوتاه، خشک و عصبی که زود از بین رفت.

جونگکوک یک قدم دیگر جلو آمد حالا فاصله‌شان فقط چند سانتی‌متر بود، بدون اینکه حتی ذره‌ای صدایش را بالا ببرد با همان آرامشِ ترسناک گفت:

_ هنوز نفهمیدی این خونه قانون داره.

نگاهش لحظه‌ای روی مچ دست نیکی افتاد؛ همان مچی که هنوز با قدرت در مشتِ او بود.

_ و کسی که قانون منو بشکنه...

نیکی سعی کرد دستش را عقب بکشد ولی بی‌فایده بود؛ انگشت‌های جونگکوک حتی ذره‌ای شل نشد فشارِ دستِ مرد روی مچ او بیشتر شد و برای اولین بار، اخمِ نیکی عمیق‌تر شد.

+ ولم کن!

جونگکوک بی‌اعتنا نگاهش کرد چند ثانیه سکوتِ سنگین بینشان کش آمد، بعد خیلی آرام با همان صدای بم و نافذ که لرزه به تن می‌انداخت، گفت:

_ سه ثانیه. یک... دو...س-

نیکی ناخودآگاه زانوهایش شل شد و با دو زانو روی زمین افتاد انگار که تمامِ غرورش در همان لحظه شکسته باشد، سعی کرد دوباره بلند شود اما زانوهایش از درد و فشارِ لحظه‌ی قبل، تیر می‌کشید

جونگکوک نگاهش را به نیکی دوخت برای لحظه‌ای نفسش در سینه حبس شد؛ در آن تاریکی نیکی از آن فاصله، به طرزِ لعنتی‌ای جذاب به نظر می‌رسید؛ جذابیتی که تمامِ کنترلِ جونگکوک را به بازی می‌گرفت...

آب دهانش را با صدایی که در سکوت اتاق پیچید، قورت داد و زیر لب گفت:

_ دختر خوبی باش و وحشی‌بازی درنیار، وگرنه بهت رحم نمیکنم!

نیکی سعی کرد مقاومت کند یا حتی بلند شود اما انگار هیچ کنترلی بر بدنش نداشت حتی کنترلِ نفس کشیدن را هم از دست داده بود.

جونگکوک نگاهش را از لب‌های صورتی و خوش‌ فرم نیکی گرفت، دستش را روی کمربندش گذاشت و با آرامش بازش کرد بعد، انگشت‌هایش روی دکمه‌های شلوارش نشست و شروع کرد به باز کردنشان.

نیکی با فهمیدنِ اینکه چه اتفاقی دارد می‌افتد، اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید نه از ترس، نه از ضعف؛ بلکه از این حسِ لعنتی که هیچ کنترلی بر خودش نداشت و حتی نمی‌توانست تکان بخورد.

جونگکوک سومین دکمه را باز کرد که چشمش به چشم‌ های اشکی نیکی خورد زیر لب لعنتی به خودش فرستاد، سریع دکمه‌ای که با وسواس باز کرده بود را بست، روی زانوهایش در برابر نیکی نشست

نگاهش روی تک‌تکِ جزئیات صورت نیکی چرخید و در نهایت روی لب‌هایش قفل شد حس عجیبی داشت که هیچ‌جوره نمی توانست توصیفش کند؛ قلبش داشت با شدت می‌زد و با وجود دمای سردِ اتاق، تمامِ بدنش داغ شده بود.

دستش را آرام بالا آورد و چانه‌ی دختر را گرفت؛ او را وادار کرد که مستقیم در چشم‌ هایش نگاه کند

_ چرا داری میلرزی توله دزد؟

+... ولم.. کن!

جونگکوک نگاهش را از صورت نیکی گرفت، نگاهش پایین رفت؛ سنگین و بی‌ رحمانه.

او با خشونت و بدون هیچ ملاحظه‌ای، فشار دستش را رها کرد انگار که از این نزدیکی و این وضعیت، با تنفری عمیق فاصله گرفته باشد.

نیکی با شوک دستش را روی مچِ سرخ‌ شده‌اش گذاشت؛ لرزشِ خفیفی در بدنش نشست، با لبی لرزان و چشم‌هایی که هنوز از اشک پر بود سعی کرد از آن وضعیتِ ذلت‌بار خلاص شود.

اما صدای جونگکوک مثل تیغ راه نفسش را بست:

_ اگه یه بار دیگه پاتو از از عمارت بیرون بزاری... جئون جونگکوک نیستم دهن خوشگلتو به فا៸ک ندم!

لحنش آنقدر خشک و بی‌رحمانه بود که نیکی را در جای خود خشک کرد؛ ترس خون را در رگ‌ هایش منجمد کرد لرزشِ دست‌هایش دیگر قابل پنهان کردن نبود

بدون اینکه جرئتِ پاسخ دادن داشته باشد، با حالتی دلخور و چشم‌ های پُر از بغض، از او فاصله گرفت، به سمت کاناپه رفت و خودش را روی آن رها کرد

همه اتفاقات در ذهنش میچرخید؛ تنهایی، سکوت و جمله اخر جونگکوک.

جونگکوک خیره به او ماند چشم‌هایش از عصبانیت تاریک شده بود. بدون کلامی از جای خود بلند شد و به سمت حمام رفت

نیکی روی کاناپه، زانوهایش را در شکمش جمع کرد سرش را میان آن‌ها پنهان کرد لرزشِ شانه‌ هایش با سکوتِ سنگینِ اتاق یکی شده بود
دیدگاه ها (۵)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24✦....................

– «نمی‌تونستم روزی رو بدون فکر به تو، بگذرونم مزرعه دارِ هات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط