𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟴
تهیونگ نگاهش رو از ویترین گرفت و برای چند لحظه به من خیره شد. گوشهی لبش بالا رفت.
تهیونگ: مگه مهمه؟
ا.ت: آره... جدی پرسیدم.
لبخندش کمی عمیقتر شد. چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت خاطرهای قدیمی رو از گوشهی ذهنش بیرون میکشید.
تهیونگ: اون موقعی که پات زخمی شده بود و برات پانسمان میکردم...
نگاهش برای لحظهای روی کفشها افتاد.
تهیونگ: سایز پوانت رو دیدم..از همون موقع یادم موند.
چشمهام از تعجب کمی گرد شد.
ا.ت: یعنی بعد از این همه مدت... هنوز یادت بود؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت..
تهیونگ: چیزایی که مربوط به تو هست، هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.
حرفش برای چند ثانیه توی ذهنم موند.
چطور ممکن بود بعد از این همه مدت، هنوز اینهمه جزئیات از من یادش مونده باشه؟
سایز پاهام... عادتهام... حتی اینکه بعد از تمرین چه چیزی سفارش میدادم...
صدای بشکن تهیونگ، جلوی صورتم منو از فکر بیرون کشید.
تهیونگ با خنده گفت...
تهیونگ: هی... کجایی؟
چند بار پشت سر هم پلک زدم و بهش نگاه کردم.
ا.ت: هان؟
تهیونگ: یهو رفتی تو فکر. چند دقیقهست داری به یه نقطه خیره میشی...به چی فکر میکنی؟
لبخند کوچیکی زدم و سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: هیچی...
_______
چند دقیقه بعد، به یه میدون کوچیک و دنج رسیدیم که چند تا هنرمند خیابونی، پشت سهپایههای چوبیشون نشسته بودن و از رهگذرها نقاشی میکشیدن.
یکی از نقاشها که کلاه فرانسوی قرمز رنگی روی سرش گذاشته بود، همین که چشمش به ما افتاد، دستش رو بالا آورد و با لهجهی غلیظ فرانسوی گفت..
_جوانها! بیاین، بیاین! بذارین چهرههاتون رو نقاشی کنم! بهترین کاریکاتورهای پاریس رو من میکشم!
تهیونگ نگاهم کرد و ابروش رو بالا انداخت.
تهیونگ: چی میگی؟ یه یادگاری داشته باشیم؟
نگاهی به نقاش انداختم و بعد به سهپایهی خالی کنار دستش.
ا.ت: باشه... ولی اگه منو زشت بکشه چی؟
تهیونگ با صدای بلندی خندید.
تهیونگ: توی کاریکاتور قرار نیست عین واقعیت بکشه که... نگران نباش. اگه زشت کشیدتت، مجبورش میکنم دوباره بکشه.
نقاش که ظاهرا از لحن ما متوجه شده بود داریم دربارهی خودش حرف میزنیم، با خنده زیر لب به فرانسوی چیزی گفت که متوجه نشدم...
تهیونگ که فهمید نقاش چی گفته، دستم رو گرفت و منو به سمت صندلی هدایت کرد..
تهیونگ: لو رفتیم، فهمید داریم راجع به چی حرف میزنیم..بشین.
هر دو روی صندلیهای کوچکی که جلوی سهپایه گذاشته بود نشستیم.
شونههامون به هم چسبیده بود و من سعی میکردم مستقیم به روبهرو نگاه کنم، اما تهیونگ مدام زیرچشمی منو نگاه میکرد.
نقاش مدادش رو روی کاغذ گذاشت و شروع کرد به کشیدن.
چند دقیقهای گذشت.
هر بار که سرش رو بالا میآورد، اول به من نگاه میکرد، بعد به تهیونگ و دوباره سرش رو پایین میانداخت و با لبخند چیزی به نقاشی اضافه میکرد.
تقریبا ده دقیقه بعد، مدادش رو کنار گذاشت و کاغذ رو از روی سهپایه جدا کرد.
_ تموم شد!
کاغذ رو به سمتمون گرفت.
با دیدنش، ناخودآگاه خندهام گرفت.
من با یه بینی خیلی کوچیک، گونههای گرد و سرخ و چشمهایی بیش از حد بزرگ کشیده شده بودم؛
کنارم هم تهیونگ با گوشهای گنده، ابروهای بالا رفته و یه لبخند عمیق روی صورتش بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، دستهامون بود... نقاش حتی دستهامون رو هم کشیده بود؛ انگشتهامون لای هم قفل شده بود، درست مثل همین لحظه که کنار هم نشسته بودیم.
تهیونگ چند ثانیه به نقاشی خیره موند.
بعد با ناباوری به نقاش نگاه کرد.
تهیونگ: چرا گوشهای من اینقدر بزرگه؟
نقاش با خونسردی شونه بالا انداخت.
_چون وقتی خانمی به این زیبایی کنار شماست، گوشهاتون باید انقدر بزرگ باشه که تموم حرفهاش رو بشنوید...
خندهام گرفت.
ا.ت: فکر کنم جواب خوبی بود.
تهیونگ: نخند. بینی خودت رو دیدی؟ اندازه نخوده...
ا.ت: حداقل گوشهام اندازهی گوشهای تو نیست.
تهیونگ دستش رو روی گوشش گذاشت و با حالت مظلومی گفت...
تهیونگ: شبیه گوشهای فیل شدن!
صدای خندهام دوباره بلند شد.
ا.ت: ولی بامزه شده...
تهیونگ: جدی میگی؟ یا داری مسخرهام میکنی؟
ا.ت: نه..واقعا بامزه شده.
لبخند کجی گوشهی لبش نشست و دوباره نگاهی به نقاشی انداخت.
تهیونگ: پس خوبه...
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، کاغذ رو از دستم گرفت، با دقت لولهاش کرد و داخل جیب پالتوش گذاشت.
ا.ت: هی! چرا گذاشتیش توی جیب خودت؟ من میخواستم نگهش دارم.
تهیونگ با آرامش دستش رو داخل جیب پالتوش فرو برد.
تهیونگ: نه، میخوام که این پیش من بمونه.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟴
تهیونگ نگاهش رو از ویترین گرفت و برای چند لحظه به من خیره شد. گوشهی لبش بالا رفت.
تهیونگ: مگه مهمه؟
ا.ت: آره... جدی پرسیدم.
لبخندش کمی عمیقتر شد. چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت خاطرهای قدیمی رو از گوشهی ذهنش بیرون میکشید.
تهیونگ: اون موقعی که پات زخمی شده بود و برات پانسمان میکردم...
نگاهش برای لحظهای روی کفشها افتاد.
تهیونگ: سایز پوانت رو دیدم..از همون موقع یادم موند.
چشمهام از تعجب کمی گرد شد.
ا.ت: یعنی بعد از این همه مدت... هنوز یادت بود؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت..
تهیونگ: چیزایی که مربوط به تو هست، هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.
حرفش برای چند ثانیه توی ذهنم موند.
چطور ممکن بود بعد از این همه مدت، هنوز اینهمه جزئیات از من یادش مونده باشه؟
سایز پاهام... عادتهام... حتی اینکه بعد از تمرین چه چیزی سفارش میدادم...
صدای بشکن تهیونگ، جلوی صورتم منو از فکر بیرون کشید.
تهیونگ با خنده گفت...
تهیونگ: هی... کجایی؟
چند بار پشت سر هم پلک زدم و بهش نگاه کردم.
ا.ت: هان؟
تهیونگ: یهو رفتی تو فکر. چند دقیقهست داری به یه نقطه خیره میشی...به چی فکر میکنی؟
لبخند کوچیکی زدم و سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: هیچی...
_______
چند دقیقه بعد، به یه میدون کوچیک و دنج رسیدیم که چند تا هنرمند خیابونی، پشت سهپایههای چوبیشون نشسته بودن و از رهگذرها نقاشی میکشیدن.
یکی از نقاشها که کلاه فرانسوی قرمز رنگی روی سرش گذاشته بود، همین که چشمش به ما افتاد، دستش رو بالا آورد و با لهجهی غلیظ فرانسوی گفت..
_جوانها! بیاین، بیاین! بذارین چهرههاتون رو نقاشی کنم! بهترین کاریکاتورهای پاریس رو من میکشم!
تهیونگ نگاهم کرد و ابروش رو بالا انداخت.
تهیونگ: چی میگی؟ یه یادگاری داشته باشیم؟
نگاهی به نقاش انداختم و بعد به سهپایهی خالی کنار دستش.
ا.ت: باشه... ولی اگه منو زشت بکشه چی؟
تهیونگ با صدای بلندی خندید.
تهیونگ: توی کاریکاتور قرار نیست عین واقعیت بکشه که... نگران نباش. اگه زشت کشیدتت، مجبورش میکنم دوباره بکشه.
نقاش که ظاهرا از لحن ما متوجه شده بود داریم دربارهی خودش حرف میزنیم، با خنده زیر لب به فرانسوی چیزی گفت که متوجه نشدم...
تهیونگ که فهمید نقاش چی گفته، دستم رو گرفت و منو به سمت صندلی هدایت کرد..
تهیونگ: لو رفتیم، فهمید داریم راجع به چی حرف میزنیم..بشین.
هر دو روی صندلیهای کوچکی که جلوی سهپایه گذاشته بود نشستیم.
شونههامون به هم چسبیده بود و من سعی میکردم مستقیم به روبهرو نگاه کنم، اما تهیونگ مدام زیرچشمی منو نگاه میکرد.
نقاش مدادش رو روی کاغذ گذاشت و شروع کرد به کشیدن.
چند دقیقهای گذشت.
هر بار که سرش رو بالا میآورد، اول به من نگاه میکرد، بعد به تهیونگ و دوباره سرش رو پایین میانداخت و با لبخند چیزی به نقاشی اضافه میکرد.
تقریبا ده دقیقه بعد، مدادش رو کنار گذاشت و کاغذ رو از روی سهپایه جدا کرد.
_ تموم شد!
کاغذ رو به سمتمون گرفت.
با دیدنش، ناخودآگاه خندهام گرفت.
من با یه بینی خیلی کوچیک، گونههای گرد و سرخ و چشمهایی بیش از حد بزرگ کشیده شده بودم؛
کنارم هم تهیونگ با گوشهای گنده، ابروهای بالا رفته و یه لبخند عمیق روی صورتش بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، دستهامون بود... نقاش حتی دستهامون رو هم کشیده بود؛ انگشتهامون لای هم قفل شده بود، درست مثل همین لحظه که کنار هم نشسته بودیم.
تهیونگ چند ثانیه به نقاشی خیره موند.
بعد با ناباوری به نقاش نگاه کرد.
تهیونگ: چرا گوشهای من اینقدر بزرگه؟
نقاش با خونسردی شونه بالا انداخت.
_چون وقتی خانمی به این زیبایی کنار شماست، گوشهاتون باید انقدر بزرگ باشه که تموم حرفهاش رو بشنوید...
خندهام گرفت.
ا.ت: فکر کنم جواب خوبی بود.
تهیونگ: نخند. بینی خودت رو دیدی؟ اندازه نخوده...
ا.ت: حداقل گوشهام اندازهی گوشهای تو نیست.
تهیونگ دستش رو روی گوشش گذاشت و با حالت مظلومی گفت...
تهیونگ: شبیه گوشهای فیل شدن!
صدای خندهام دوباره بلند شد.
ا.ت: ولی بامزه شده...
تهیونگ: جدی میگی؟ یا داری مسخرهام میکنی؟
ا.ت: نه..واقعا بامزه شده.
لبخند کجی گوشهی لبش نشست و دوباره نگاهی به نقاشی انداخت.
تهیونگ: پس خوبه...
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، کاغذ رو از دستم گرفت، با دقت لولهاش کرد و داخل جیب پالتوش گذاشت.
ا.ت: هی! چرا گذاشتیش توی جیب خودت؟ من میخواستم نگهش دارم.
تهیونگ با آرامش دستش رو داخل جیب پالتوش فرو برد.
تهیونگ: نه، میخوام که این پیش من بمونه.
- ۷.۵k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط