ملافه اش رو آروم کنار زد و با چشمانی نیمه باز اطراف رو نگاه ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ملافه اش رو آروم کنار زد، و با چشمانی نیمه باز اطراف رو نگاه کرد، دستش به صورتش کشید و از تخت پایین شد.
صورتش رو شست، موهاش رو شونه زد و با بستنش، از اتاقش خارج شد و رفت پایین.
مادرش در حالی که میز ناهارخوری رو برای صبحانه میچید، با دیدنش غرغر کرد:
_ لنگه ظهره الان بیدار میشی؟
لوسیا لبخند ضایعی تحویلش داد و جلو تر رفت:
_ هنوز یازده نشده، چرا میگی لنگه ظهر
مادرش زیر لب « نچ نچ» ی کرد و بعد اتمام کارش رو به همسرش که داخل آشپزخانه قهوه درست میکرد گفت:
_ پابلو، دو ساعته اونجا داری چیکار میکنی؟
پدرش تنها با گفتن « اومدم» سینی به دست، با سه تا قهوه نزدیکِ میز رفت و نشست.
لوسیا فورا یکی از قهوه ها رو برداشت و جرعه ای کم ازش رو قورت داد.
.
.
.
زمان لوسیا یا با فیلم دیدن، یا درس خوندن و یا گشتن داخل اینستا گذشت.
خورشید کم کم پشت شهر غروب کرد، و آسمانِ شب کم کم بالا اومد.
قدم زنان در حال برگشت از سوپر مارکت بود، چون مادرش یه سری چیز بود که سپرد تا بخره.
زیر لب سوت میزد و کیسهی داخل دستش رو آهسته تاب میداد و قدم میزد.
به در خونه که رسید، دستش رو بلند کرد و تقه ای کوتاه به در زد.
زیاد طول نکشید که پدرش در رو باز کرد.
اما یه چیزی فرق میکرد...چهرهی پدرش، از خشم و دلخوری میجوشید.
و دختر تا خواست سوالی بپرسه، سیلیِ محکمی روی گونه اش نشست، صورتش با شدت به طرفی پرت شد، رد انگشتای پدرش، روی گونه اش خودنمایی کرد.
با تعجب و شوک، به زمین خیره شده بود
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ملافه اش رو آروم کنار زد، و با چشمانی نیمه باز اطراف رو نگاه کرد، دستش به صورتش کشید و از تخت پایین شد.
صورتش رو شست، موهاش رو شونه زد و با بستنش، از اتاقش خارج شد و رفت پایین.
مادرش در حالی که میز ناهارخوری رو برای صبحانه میچید، با دیدنش غرغر کرد:
_ لنگه ظهره الان بیدار میشی؟
لوسیا لبخند ضایعی تحویلش داد و جلو تر رفت:
_ هنوز یازده نشده، چرا میگی لنگه ظهر
مادرش زیر لب « نچ نچ» ی کرد و بعد اتمام کارش رو به همسرش که داخل آشپزخانه قهوه درست میکرد گفت:
_ پابلو، دو ساعته اونجا داری چیکار میکنی؟
پدرش تنها با گفتن « اومدم» سینی به دست، با سه تا قهوه نزدیکِ میز رفت و نشست.
لوسیا فورا یکی از قهوه ها رو برداشت و جرعه ای کم ازش رو قورت داد.
.
.
.
زمان لوسیا یا با فیلم دیدن، یا درس خوندن و یا گشتن داخل اینستا گذشت.
خورشید کم کم پشت شهر غروب کرد، و آسمانِ شب کم کم بالا اومد.
قدم زنان در حال برگشت از سوپر مارکت بود، چون مادرش یه سری چیز بود که سپرد تا بخره.
زیر لب سوت میزد و کیسهی داخل دستش رو آهسته تاب میداد و قدم میزد.
به در خونه که رسید، دستش رو بلند کرد و تقه ای کوتاه به در زد.
زیاد طول نکشید که پدرش در رو باز کرد.
اما یه چیزی فرق میکرد...چهرهی پدرش، از خشم و دلخوری میجوشید.
و دختر تا خواست سوالی بپرسه، سیلیِ محکمی روی گونه اش نشست، صورتش با شدت به طرفی پرت شد، رد انگشتای پدرش، روی گونه اش خودنمایی کرد.
با تعجب و شوک، به زمین خیره شده بود
ادامه دارد...
- ۲.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط