دستش رو آهسته بالا آورد انگار که بخواد جلوی چیزی رو بگیره بعد با ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
دستش رو آهسته بالا آورد، انگار که بخواد جلوی چیزی رو بگیره… بعد با عصبانیت دستش رو بین دندونهاش فشرد. مزهی تلخ پوستش زیر دندونهاش پیچید اما رهاش نکرد. انگار اون دردِ کوچیک، حواسش رو از درد بزرگتر پرت میکرد..همیشه اینطور بود وقتی خیلی استرس یا اضطراب شدیدی میگرفت، دستش رو محکم گاز میگرفت تا آروم بشه.
مرواریدهای تلخ اشک، یکییکی از گوشهی چشمهاش جدا میشدن و روی گونههای یخزدهش سر میخوردن. بعضیهاشون تا روی چونه میرسیدن و همونجا میچکیدن روی زمین سرد.
ساعتها به همین شکل گذشت.
لوسیا زانوهاش رو بغل گرفته بود و به زمین خیره شده بود؛ و باد، هر از گاهی زوزهکشان از کنار گوشش رد میشد و موهای رهاشدهاش رو به صورتش میکوبید. لرز خفیفی به اندامش میافتاد، اما تکون نمیخورد.
تا اینکه ناگهان—
صدای خشک و واضح چرخیدن کلید توی قفل، سکوت رو شکست.
قلبش تندتر زد. سریع سرش رو چرخوند. در آهسته باز شد و نور زرد کمرنگ راهرو بیرون ریخت. با دیدن مادرش، لبخند کوچیکی روی لبهاش نشست. بیاختیار چند قدم جلو رفت:
— مادر…
مادرش قبل از اینکه چیزی بگه، نگاهی نگران به اطراف انداخت و آروم اما جدی گفت:
— پدرت خوابیده… بیا داخل.
لوسیا دماغ سرخش رو بالا کشید و سریع وارد خونه شد. موج گرمای داخل، مثل آغوشی نادیده، دورش پیچید. پوست یخزدهش کمکم سوز گرفت.
مادرش در رو بست، تکیه داد بهش و نفس عمیقی کشید؛ انگار خودش هم از این وضعیت خسته بود. بعد به آشپزخونه رفت، لیوانی آب برداشت و برگشت سمت لوسیا. لیوان رو به دستش داد:
— تو که میدونی پدرت چه اخلاقی داره… از این کارا متنفره. نمیدونی نباید همچین کارایی بکنی؟
لوسیا فوراً سرش رو بالا آورد:
— من کاری نکردم!
چشمهاش برق میزد؛ نه از لجبازی، از بیعدالتی.
مادرش «آهی» کشید و سری تکون داد:
— من بهت اعتماد دارم، لوسیا… ولی حس پدرت رو هم نمیتونم نادیده بگیرم.. از اون پسره فاصله بگیر.
لوسیا نگاهش رو به زمین دوخت. انگشتهاش دور لیوان سفت شد:
— باشه…
بغضش رو قورت داد. مادرش چند لحظه بهش خیره موند، انگار میخواست چیزی بگه… اما نگفت. بعد آهسته از پلهها بالا رفت و در اتاقش بسته شد.
لوسیا جرعهای از آب خورد. خنکی آب توی گلوی خشکشدهش دوید. بعد به دیوار تکیه داد و آروم سر خورد پایین تا روی زمین نشست و چشمهاش رو بست.
چند دقیقه بعد بلند شد، کفشهاش رو درآورد و بیصدا از پلهها بالا رفت. از جلوی اتاق پدرش که رد شد، صدای نفسهای سنگینش رو شنید. لحظهای ایستاد… بعد سریع گذشت.
وارد اتاق خودش شد. در رو بست. به میز تحریرش نگاه کرد. گوشیاش خاموش روی میز افتاده بود. چند ثانیه مردد موند… اما سمتش نرفت. چراغ رو خاموش کرد و زیر پتو خزید.
اما خواب… نیومد.
چشمهاش باز مونده بود و به تاریکی سقف خیره شده بود. بیرون، باد هنوز میوزید.
.
.
.
صبح.
نور کمرنگ خاکستری از لای پردهها خزید توی اتاق. صدای آلارم گوشی، سکوت رو شکست.
لوسیا با اخم دستش رو دراز کرد و خاموشش کرد. چشمهاش پفکرده و قرمز بود. انگار اصلاً نخوابیده باشه.
چند لحظه بیحرکت دراز کشید. بعد با اکراه نشست. هوای صبح سرد بود. یونیفرم مدرسه روی صندلی آویزون بود.
آروم لباس پوشید. موهاش رو بست، اما چند تار لجباز روی صورتش افتاد. کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
به پایین که رسید دید پدرش پشت میز نشسته بود، روزنامه جلوی صورتش. بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
— دیر نکن
همین کلمه، یعنی اینکه هنوز به فکر دخترش بود، حتی بعد قضیه دیشب، لبخندی به لب دخترک آورد.
کفشهاش رو پوشید، بندها رو محکم بست. و دستگیرهی در رو گرفت. لحظهای مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگه… اما منصرف شد.
در رو باز کرد.
هوای صبح سرد بود، اما نه به سردی دیشب.
قدم هاش رو برداشت و سمت مدرسه راهی شد.
ادامه دارد...
حمایت یادت نره.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
دستش رو آهسته بالا آورد، انگار که بخواد جلوی چیزی رو بگیره… بعد با عصبانیت دستش رو بین دندونهاش فشرد. مزهی تلخ پوستش زیر دندونهاش پیچید اما رهاش نکرد. انگار اون دردِ کوچیک، حواسش رو از درد بزرگتر پرت میکرد..همیشه اینطور بود وقتی خیلی استرس یا اضطراب شدیدی میگرفت، دستش رو محکم گاز میگرفت تا آروم بشه.
مرواریدهای تلخ اشک، یکییکی از گوشهی چشمهاش جدا میشدن و روی گونههای یخزدهش سر میخوردن. بعضیهاشون تا روی چونه میرسیدن و همونجا میچکیدن روی زمین سرد.
ساعتها به همین شکل گذشت.
لوسیا زانوهاش رو بغل گرفته بود و به زمین خیره شده بود؛ و باد، هر از گاهی زوزهکشان از کنار گوشش رد میشد و موهای رهاشدهاش رو به صورتش میکوبید. لرز خفیفی به اندامش میافتاد، اما تکون نمیخورد.
تا اینکه ناگهان—
صدای خشک و واضح چرخیدن کلید توی قفل، سکوت رو شکست.
قلبش تندتر زد. سریع سرش رو چرخوند. در آهسته باز شد و نور زرد کمرنگ راهرو بیرون ریخت. با دیدن مادرش، لبخند کوچیکی روی لبهاش نشست. بیاختیار چند قدم جلو رفت:
— مادر…
مادرش قبل از اینکه چیزی بگه، نگاهی نگران به اطراف انداخت و آروم اما جدی گفت:
— پدرت خوابیده… بیا داخل.
لوسیا دماغ سرخش رو بالا کشید و سریع وارد خونه شد. موج گرمای داخل، مثل آغوشی نادیده، دورش پیچید. پوست یخزدهش کمکم سوز گرفت.
مادرش در رو بست، تکیه داد بهش و نفس عمیقی کشید؛ انگار خودش هم از این وضعیت خسته بود. بعد به آشپزخونه رفت، لیوانی آب برداشت و برگشت سمت لوسیا. لیوان رو به دستش داد:
— تو که میدونی پدرت چه اخلاقی داره… از این کارا متنفره. نمیدونی نباید همچین کارایی بکنی؟
لوسیا فوراً سرش رو بالا آورد:
— من کاری نکردم!
چشمهاش برق میزد؛ نه از لجبازی، از بیعدالتی.
مادرش «آهی» کشید و سری تکون داد:
— من بهت اعتماد دارم، لوسیا… ولی حس پدرت رو هم نمیتونم نادیده بگیرم.. از اون پسره فاصله بگیر.
لوسیا نگاهش رو به زمین دوخت. انگشتهاش دور لیوان سفت شد:
— باشه…
بغضش رو قورت داد. مادرش چند لحظه بهش خیره موند، انگار میخواست چیزی بگه… اما نگفت. بعد آهسته از پلهها بالا رفت و در اتاقش بسته شد.
لوسیا جرعهای از آب خورد. خنکی آب توی گلوی خشکشدهش دوید. بعد به دیوار تکیه داد و آروم سر خورد پایین تا روی زمین نشست و چشمهاش رو بست.
چند دقیقه بعد بلند شد، کفشهاش رو درآورد و بیصدا از پلهها بالا رفت. از جلوی اتاق پدرش که رد شد، صدای نفسهای سنگینش رو شنید. لحظهای ایستاد… بعد سریع گذشت.
وارد اتاق خودش شد. در رو بست. به میز تحریرش نگاه کرد. گوشیاش خاموش روی میز افتاده بود. چند ثانیه مردد موند… اما سمتش نرفت. چراغ رو خاموش کرد و زیر پتو خزید.
اما خواب… نیومد.
چشمهاش باز مونده بود و به تاریکی سقف خیره شده بود. بیرون، باد هنوز میوزید.
.
.
.
صبح.
نور کمرنگ خاکستری از لای پردهها خزید توی اتاق. صدای آلارم گوشی، سکوت رو شکست.
لوسیا با اخم دستش رو دراز کرد و خاموشش کرد. چشمهاش پفکرده و قرمز بود. انگار اصلاً نخوابیده باشه.
چند لحظه بیحرکت دراز کشید. بعد با اکراه نشست. هوای صبح سرد بود. یونیفرم مدرسه روی صندلی آویزون بود.
آروم لباس پوشید. موهاش رو بست، اما چند تار لجباز روی صورتش افتاد. کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
به پایین که رسید دید پدرش پشت میز نشسته بود، روزنامه جلوی صورتش. بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
— دیر نکن
همین کلمه، یعنی اینکه هنوز به فکر دخترش بود، حتی بعد قضیه دیشب، لبخندی به لب دخترک آورد.
کفشهاش رو پوشید، بندها رو محکم بست. و دستگیرهی در رو گرفت. لحظهای مکث کرد. انگار میخواست چیزی بگه… اما منصرف شد.
در رو باز کرد.
هوای صبح سرد بود، اما نه به سردی دیشب.
قدم هاش رو برداشت و سمت مدرسه راهی شد.
ادامه دارد...
حمایت یادت نره.
- ۱.۶k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط