{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۲

پارت ۴۲
جین پرده را کنار زد.
ماشین مشکی هنوز جلوی خانه بود.
ـ همه چراغ‌ها رو خاموش کنید.
جونگ‌کوک سریع چراغ‌ها را خاموش کرد.
آریانا با صدای آرام گفت:
ـ دو هیون فقط دنبالت اومده؟
جین نگاهش کرد.
ـ نه...
ـ پس کی دیگه؟
جین جواب نداد.
همان لحظه صدای باز شدن درِ ماشین آمد.
تق...
چند قدم روی سنگفرش حیاط شنیده شد.
جونگ‌کوک به سمت جین رفت.
ـ از کدوم راه بریم؟
جین درِ کوچکی پشت کمد را باز کرد.
ـ اینجا.
سوآ با تعجب گفت:
ـ این راه به کجا می‌رسه؟
ـ زیرزمین قدیمی خونه.
آریانا با تردید وارد شد.
ـ تو از قبل برای همچین روزی آماده بودی؟
جین تلخ خندید.
ـ وقتی سال‌ها فراری باشی، یاد می‌گیری همیشه یه راه خروج داشته باشی.
همه وارد تونل شدند.
جین آخرین نفر بود.
در مخفی را بست.
چند ثانیه بعد...
صدای کوبیدن درِ خانه بلند شد.
بـــوم!
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
ـ خیلی نزدیک بود.
جین گفت:
ـ هنوز تموم نشده.
آریانا با تعجب پرسید:
ـ این تونل کجا می‌ره؟
ـ به خیابون پشتی.
ـ و بعد؟
ـ یه ماشین اونجا منتظرمونه.
چند دقیقه بعد...
از تونل بیرون آمدند.
جین به سمت ماشین رفت.
اما وقتی در را باز کرد، ناگهان ایستاد.
روی صندلی راننده یک کاغذ قرار داشت.
جین آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«فرار کردن دیگه فایده‌ای نداره.»
جونگ‌کوک با نگرانی پرسید:
ـ چی نوشته؟
جین کاغذ را مچاله کرد.
ـ هیچ.
اما آریانا از نگاهش فهمید دروغ می‌گوید.
آن‌ها سوار ماشین دیگری شدند و جین با سرعت حرکت کرد.
چند دقیقه همه ساکت بودند.
تا اینکه آریانا آرام گفت:
ـ جین...
ـ بله؟
ـ اون شب تو دقیقاً چی دیدی؟
دست‌های جین روی فرمان محکم شد.
ـ یه اتاق.
ـ چه اتاقی؟
ـ اتاق شماره‌ی هفت.
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ همون اتاق بیمارستان؟
جین سر تکان داد.
ـ آره.
ـ و من اونجا بودم؟
ـ بله.
ـ چرا؟
جین چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون اون‌ها می‌خواستن از حافظه‌ی شاهدها استفاده کنن.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ یعنی چی؟
جین جواب داد:
ـ می‌خواستن کاری کنن که شاهدها اتفاقات رو فراموش کنن.
آریانا با ترس گفت:
ـ برای همین من چیزی یادم نبود...
جین آرام گفت:
ـ آره.
ـ پس چرا خاطراتم برگشته؟
جین به آینه نگاه کرد.
ـ چون چیزی که بهت داده بودن...
دیگه اثر نداره.
جونگ‌کوک با نگرانی به آریانا نگاه کرد.
ـ یعنی ممکنه همه‌چیز رو به یاد بیاره؟
جین گفت:
ـ نه فقط ممکنه...
باید به یاد بیاره.
آریانا پرسید:
ـ چرا؟
جین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون تو تنها کسی هستی که...
چهره‌ی واقعی کسی که اون شب اونجا بود رو دیدی.
ماشین ناگهان وارد یک خیابان تاریک شد.
آریانا به بیرون نگاه کرد.
و همان لحظه...
تصویر یک مرد در ذهنش ظاهر شد.
چهره‌ای آشنا.
خیلی آشنا.
آریانا با ترس زمزمه کرد:
ـ من...
اون مرد رو می‌شناسم.
جین با نگرانی پرسید:
ـ کیه؟
آریانا آرام برگشت.
ـ مدیر مدرسه.
پایان پارت ۴۲...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۱ آریانا با تعجب به جین خیره شده بود.ـ «اونا» یعنی کیا...

پارت ۴۰ جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.ـ جین... زنده‌ست؟م...

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط