پارت ۴۳
پارت ۴۳
ـ مدیر مدرسه...
صدای آریانا آنقدر آرام بود که برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
جونگکوک با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
آریانا دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
ـ نمیدونم... ولی هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر یادم میاد.
جین سرعت ماشین را کم کرد.
ـ چی یادت میاد؟
آریانا چشمهایش را بست.
ـ یه اتاق سفید...
صدای دستگاهها...
و تو.
جین به آینه نگاه کرد.
ـ من؟
ـ آره. تو کنار یه در ایستاده بودی.
مکث کرد.
ـ بعد مدیر وارد شد.
جونگکوک پرسید:
ـ چی گفت؟
آریانا نفس عمیقی کشید.
ـ گفت...
«اگه این بچهها چیزی یادشون بمونه، همهچیز خراب میشه.»
جین ناگهان ترمز کرد.
ماشین کنار خیابان متوقف شد.
ـ چی گفتی؟
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ همین جمله.
جین چند ثانیه به روبهرو خیره ماند.
ـ این جمله...
ـ چی؟
ـ من اون شب این جمله رو شنیدم.
جونگکوک آرام گفت:
ـ پس آریانا حقیقت رو دیده.
جین سر تکان داد.
ـ بیشتر از اون.
جین دوباره ماشین را حرکت داد.
ـ باید قبل از اینکه مدیر بفهمه خاطراتت برگشته، پیداش کنیم.
سوآ پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون اگه بفهمه آریانا چیزی یادش اومده، میدونه که پروندهها دوباره میتونن باز بشن.
جونگکوک گفت:
ـ پس بریم مدرسه.
جین مخالفت کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون مدرسه اولین جاییه که دنبالمون میگرده.
آریانا آرام گفت:
ـ پس کجا بریم؟
جین جواب داد:
ـ جایی که مدیر هیچوقت فکر نمیکنه.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شد.
آریانا به تابلوی بالای ساختمان نگاه کرد.
«مرکز اسناد پزشکی شهر»
جونگکوک گفت:
ـ اینجا چیکار داریم؟
جین پیاده شد.
ـ پروندهی اصلی آریانا اینجاست.
داخل ساختمان، جین با کلیدی قدیمی در را باز کرد.
آنها وارد اتاق بایگانی شدند.
قفسهها پر از پروندههای قدیمی بود.
جین به سمت قفسهی انتهایی رفت.
ـ اینجاست.
پروندهای را بیرون کشید.
اما وقتی آن را باز کرد...
صفحات داخلش خالی بود.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ چی؟
جین ورق زد.
ـ غیرممکنه.
سوآ گفت:
ـ یکی پرونده رو پاک کرده.
آریانا به جلد پرونده نگاه کرد.
روی آن یک شماره نوشته شده بود.
۷۲۱
ناگهان آریانا گفت:
ـ صبر کنید.
ـ چی؟
ـ این شماره رو یادمه.
جونگکوک نزدیک شد.
ـ از کجا؟
آریانا آرام جواب داد:
ـ روی دیوار اتاق شمارهی هفت بود.
جین با شنیدن این حرف، رنگش پرید.
ـ نه...
جونگکوک پرسید:
ـ چی شده؟
جین پرونده را بست.
ـ ما اشتباه میکردیم.
ـ دربارهی چی؟
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ اون اتاق فقط برای نگهداری پروندهها نبود.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ پس برای چی بود؟
جین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ اتاقی بود که اونها ازش برای مخفی کردن شاهدها استفاده میکردن.
در همان لحظه، صدای باز شدن درِ اصلی ساختمان آمد.
جین فوراً چراغ را خاموش کرد.
صدای قدمها در راهرو پیچید.
یک نفر وارد بایگانی شد.
صدایی آشنا گفت:
ـ میدونستم بالاخره میاین اینجا.
آریانا نفسش بند آمد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
صدا دوباره گفت:
ـ آریانا...
این بار دیگه نمیتونی از گذشته فرار کنی.
آریانا با ترس به جین نگاه کرد.
جین فقط یک جمله گفت:
ـ مدیره.
پایان پارت ۴۳...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
ـ مدیر مدرسه...
صدای آریانا آنقدر آرام بود که برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
جونگکوک با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
آریانا دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
ـ نمیدونم... ولی هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر یادم میاد.
جین سرعت ماشین را کم کرد.
ـ چی یادت میاد؟
آریانا چشمهایش را بست.
ـ یه اتاق سفید...
صدای دستگاهها...
و تو.
جین به آینه نگاه کرد.
ـ من؟
ـ آره. تو کنار یه در ایستاده بودی.
مکث کرد.
ـ بعد مدیر وارد شد.
جونگکوک پرسید:
ـ چی گفت؟
آریانا نفس عمیقی کشید.
ـ گفت...
«اگه این بچهها چیزی یادشون بمونه، همهچیز خراب میشه.»
جین ناگهان ترمز کرد.
ماشین کنار خیابان متوقف شد.
ـ چی گفتی؟
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ همین جمله.
جین چند ثانیه به روبهرو خیره ماند.
ـ این جمله...
ـ چی؟
ـ من اون شب این جمله رو شنیدم.
جونگکوک آرام گفت:
ـ پس آریانا حقیقت رو دیده.
جین سر تکان داد.
ـ بیشتر از اون.
جین دوباره ماشین را حرکت داد.
ـ باید قبل از اینکه مدیر بفهمه خاطراتت برگشته، پیداش کنیم.
سوآ پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون اگه بفهمه آریانا چیزی یادش اومده، میدونه که پروندهها دوباره میتونن باز بشن.
جونگکوک گفت:
ـ پس بریم مدرسه.
جین مخالفت کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون مدرسه اولین جاییه که دنبالمون میگرده.
آریانا آرام گفت:
ـ پس کجا بریم؟
جین جواب داد:
ـ جایی که مدیر هیچوقت فکر نمیکنه.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شد.
آریانا به تابلوی بالای ساختمان نگاه کرد.
«مرکز اسناد پزشکی شهر»
جونگکوک گفت:
ـ اینجا چیکار داریم؟
جین پیاده شد.
ـ پروندهی اصلی آریانا اینجاست.
داخل ساختمان، جین با کلیدی قدیمی در را باز کرد.
آنها وارد اتاق بایگانی شدند.
قفسهها پر از پروندههای قدیمی بود.
جین به سمت قفسهی انتهایی رفت.
ـ اینجاست.
پروندهای را بیرون کشید.
اما وقتی آن را باز کرد...
صفحات داخلش خالی بود.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ چی؟
جین ورق زد.
ـ غیرممکنه.
سوآ گفت:
ـ یکی پرونده رو پاک کرده.
آریانا به جلد پرونده نگاه کرد.
روی آن یک شماره نوشته شده بود.
۷۲۱
ناگهان آریانا گفت:
ـ صبر کنید.
ـ چی؟
ـ این شماره رو یادمه.
جونگکوک نزدیک شد.
ـ از کجا؟
آریانا آرام جواب داد:
ـ روی دیوار اتاق شمارهی هفت بود.
جین با شنیدن این حرف، رنگش پرید.
ـ نه...
جونگکوک پرسید:
ـ چی شده؟
جین پرونده را بست.
ـ ما اشتباه میکردیم.
ـ دربارهی چی؟
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ اون اتاق فقط برای نگهداری پروندهها نبود.
آریانا با نگرانی پرسید:
ـ پس برای چی بود؟
جین چند ثانیه سکوت کرد.
ـ اتاقی بود که اونها ازش برای مخفی کردن شاهدها استفاده میکردن.
در همان لحظه، صدای باز شدن درِ اصلی ساختمان آمد.
جین فوراً چراغ را خاموش کرد.
صدای قدمها در راهرو پیچید.
یک نفر وارد بایگانی شد.
صدایی آشنا گفت:
ـ میدونستم بالاخره میاین اینجا.
آریانا نفسش بند آمد.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
صدا دوباره گفت:
ـ آریانا...
این بار دیگه نمیتونی از گذشته فرار کنی.
آریانا با ترس به جین نگاه کرد.
جین فقط یک جمله گفت:
ـ مدیره.
پایان پارت ۴۳...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۷۶
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط