پارت ۴۴
پارت ۴۴
صدای قدمهای مدیر در راهروی بایگانی نزدیکتر شد.
تق... تق... تق...
آریانا نفسش را حبس کرده بود.
جونگکوک دستش را محکم گرفته بود و جین آرام کنار در ایستاده بود.
مدیر دوباره گفت:
ـ میدونم اینجایید.
سوآ خیلی آهسته زمزمه کرد:
ـ چیکار کنیم؟
جین به قفسهی پشت سرش اشاره کرد.
ـ اونجا.
چهار نفر آرام پشت قفسه پنهان شدند.
چند ثانیه بعد، درِ بایگانی باز شد.
مدیر وارد شد.
چراغ قوهاش را روی قفسهها میانداخت.
ـ میدونستم برمیگردی، جین.
جونگکوک با شنیدن اسم برادرش به سمتش برگشت.
جین انگشتش را روی لب گذاشت.
مدیر چند قدم جلو آمد.
بعد جلوی قفسهای که پروندهی ۷۲۱ قرار داشت ایستاد.
آرام گفت:
ـ هنوز دیر نشده.
جین از پشت قفسه بیرون آمد.
ـ برای چی دیر نشده؟
مدیر برگشت.
چهرهاش برای لحظهای درهم رفت.
ـ تو...
جونگکوک هم بیرون آمد.
ـ آره. منم هستم.
مدیر نگاهش را به آریانا انداخت.
ـ و اون هم اینجاست...
آریانا جلو آمد.
ـ چرا از من میترسید؟
مدیر چیزی نگفت.
آریانا ادامه داد:
ـ چرا هر بار اسم اون شب میاد، سعی میکنید منو از حقیقت دور کنید؟
مدیر آرام جواب داد:
ـ چون تو چیزی رو به یاد آوردی که نباید به یاد میآوردی.
ـ چی؟
مدیر به پروندهی ۷۲۱ اشاره کرد.
ـ اتاق شمارهی هفت.
آریانا با شنیدن این اسم، سرش درد گرفت.
یک تصویر ناگهانی در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق سفید...
یک تخت...
جین کنار در...
و مدیر که با مردی بحث میکرد.
اما این بار چهرهی مرد را دید.
آریانا با ترس زمزمه کرد:
ـ اون مرد...
جونگکوک پرسید:
ـ کی بود؟
آریانا به مدیر خیره شد.
ـ پدر جونگکوک.
جونگکوک خشکش زد.
ـ چی؟
مدیر فوراً گفت:
ـ نه!
آریانا با صدای لرزان ادامه داد:
ـ اونجا بود.
تو و پدر جونگکوک داشتید با هم حرف میزدید.
جین آرام گفت:
ـ آریانا، مطمئنی؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ آره...
بعد ناگهان تصویر دیگری به ذهنش برگشت.
پسربچهای روی تخت نشسته بود.
کنارش یک دختر کوچک.
و جین جلوی در ایستاده بود.
مدیر گفت:
ـ اگه این بچهها چیزی یادشون بمونه، همهچیز خراب میشه.
و پدر جونگکوک جواب داده بود:
ـ پس کاری کنید فراموش کنن.
جونگکوک چند قدم عقب رفت.
ـ نه...
مدیر با صدای لرزان گفت:
ـ اون چیزی که دیدی، تمام حقیقت نیست.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ پس حقیقت چیه؟!
مدیر سکوت کرد.
جین ناگهان به سمتش رفت.
ـ تو اون شب به آریانا چی دادی؟
مدیر رنگش پرید.
ـ من...
ـ جواب بده!
مدیر بالاخره گفت:
ـ دارویی که باعث میشد حافظهی کوتاهمدتش پاک بشه.
آریانا با وحشت گفت:
ـ پس من...
جین آرام گفت:
ـ برای همین هیچچیز یادت نمیاومد.
جونگکوک به مدیر خیره شد.
ـ چرا آریانا؟
مدیر جواب نداد.
اما سوآ که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان به قفسهی کناری نگاه کرد.
ـ بچهها...
همه برگشتند.
سوآ یک پروندهی باریک بیرون کشید.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده ۷۲۱ ـ شاهد اصلی»
اما زیر عنوان، یک اسم دیگر هم بود.
«آریانا ـ تنها شاهد باقیمانده»
آریانا آرام گفت:
ـ تنها شاهد؟
جین پرونده را از دست سوآ گرفت.
صفحهی آخر را باز کرد.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکس آریانا و جونگکوک در کودکی.
اما پشت سرشان...
جین ایستاده بود.
و کنار جین، مردی که همه فکر میکردند سالهاست مرده.
جونگکوک به عکس خیره شد.
ـ این...
جین با صدای گرفته گفت:
ـ اون مرد...
پدر من نیست.
مکث کرد.
ـ اون کسیه که همهی این سالها فکر میکردیم مرده.
آریانا با ناباوری پرسید:
ـ کی؟
جین عکس را برگرداند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر روزی این عکس پیدا شد، یعنی او برگشته.»
و درست در همان لحظه...
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
این بار نه مدیر بود...
نه دو هیون.
صدایی که جونگکوک سالها بود نشنیده بود.
ـ دلم براتون تنگ شده بود...
جونگکوک آرام برگشت.
و وقتی چهرهی مرد را دید، تمام بدنش یخ کرد.
پدر جین و جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
پایان پارت ۴۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صدای قدمهای مدیر در راهروی بایگانی نزدیکتر شد.
تق... تق... تق...
آریانا نفسش را حبس کرده بود.
جونگکوک دستش را محکم گرفته بود و جین آرام کنار در ایستاده بود.
مدیر دوباره گفت:
ـ میدونم اینجایید.
سوآ خیلی آهسته زمزمه کرد:
ـ چیکار کنیم؟
جین به قفسهی پشت سرش اشاره کرد.
ـ اونجا.
چهار نفر آرام پشت قفسه پنهان شدند.
چند ثانیه بعد، درِ بایگانی باز شد.
مدیر وارد شد.
چراغ قوهاش را روی قفسهها میانداخت.
ـ میدونستم برمیگردی، جین.
جونگکوک با شنیدن اسم برادرش به سمتش برگشت.
جین انگشتش را روی لب گذاشت.
مدیر چند قدم جلو آمد.
بعد جلوی قفسهای که پروندهی ۷۲۱ قرار داشت ایستاد.
آرام گفت:
ـ هنوز دیر نشده.
جین از پشت قفسه بیرون آمد.
ـ برای چی دیر نشده؟
مدیر برگشت.
چهرهاش برای لحظهای درهم رفت.
ـ تو...
جونگکوک هم بیرون آمد.
ـ آره. منم هستم.
مدیر نگاهش را به آریانا انداخت.
ـ و اون هم اینجاست...
آریانا جلو آمد.
ـ چرا از من میترسید؟
مدیر چیزی نگفت.
آریانا ادامه داد:
ـ چرا هر بار اسم اون شب میاد، سعی میکنید منو از حقیقت دور کنید؟
مدیر آرام جواب داد:
ـ چون تو چیزی رو به یاد آوردی که نباید به یاد میآوردی.
ـ چی؟
مدیر به پروندهی ۷۲۱ اشاره کرد.
ـ اتاق شمارهی هفت.
آریانا با شنیدن این اسم، سرش درد گرفت.
یک تصویر ناگهانی در ذهنش ظاهر شد.
یک اتاق سفید...
یک تخت...
جین کنار در...
و مدیر که با مردی بحث میکرد.
اما این بار چهرهی مرد را دید.
آریانا با ترس زمزمه کرد:
ـ اون مرد...
جونگکوک پرسید:
ـ کی بود؟
آریانا به مدیر خیره شد.
ـ پدر جونگکوک.
جونگکوک خشکش زد.
ـ چی؟
مدیر فوراً گفت:
ـ نه!
آریانا با صدای لرزان ادامه داد:
ـ اونجا بود.
تو و پدر جونگکوک داشتید با هم حرف میزدید.
جین آرام گفت:
ـ آریانا، مطمئنی؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ آره...
بعد ناگهان تصویر دیگری به ذهنش برگشت.
پسربچهای روی تخت نشسته بود.
کنارش یک دختر کوچک.
و جین جلوی در ایستاده بود.
مدیر گفت:
ـ اگه این بچهها چیزی یادشون بمونه، همهچیز خراب میشه.
و پدر جونگکوک جواب داده بود:
ـ پس کاری کنید فراموش کنن.
جونگکوک چند قدم عقب رفت.
ـ نه...
مدیر با صدای لرزان گفت:
ـ اون چیزی که دیدی، تمام حقیقت نیست.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
ـ پس حقیقت چیه؟!
مدیر سکوت کرد.
جین ناگهان به سمتش رفت.
ـ تو اون شب به آریانا چی دادی؟
مدیر رنگش پرید.
ـ من...
ـ جواب بده!
مدیر بالاخره گفت:
ـ دارویی که باعث میشد حافظهی کوتاهمدتش پاک بشه.
آریانا با وحشت گفت:
ـ پس من...
جین آرام گفت:
ـ برای همین هیچچیز یادت نمیاومد.
جونگکوک به مدیر خیره شد.
ـ چرا آریانا؟
مدیر جواب نداد.
اما سوآ که تمام این مدت ساکت بود، ناگهان به قفسهی کناری نگاه کرد.
ـ بچهها...
همه برگشتند.
سوآ یک پروندهی باریک بیرون کشید.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده ۷۲۱ ـ شاهد اصلی»
اما زیر عنوان، یک اسم دیگر هم بود.
«آریانا ـ تنها شاهد باقیمانده»
آریانا آرام گفت:
ـ تنها شاهد؟
جین پرونده را از دست سوآ گرفت.
صفحهی آخر را باز کرد.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکس آریانا و جونگکوک در کودکی.
اما پشت سرشان...
جین ایستاده بود.
و کنار جین، مردی که همه فکر میکردند سالهاست مرده.
جونگکوک به عکس خیره شد.
ـ این...
جین با صدای گرفته گفت:
ـ اون مرد...
پدر من نیست.
مکث کرد.
ـ اون کسیه که همهی این سالها فکر میکردیم مرده.
آریانا با ناباوری پرسید:
ـ کی؟
جین عکس را برگرداند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر روزی این عکس پیدا شد، یعنی او برگشته.»
و درست در همان لحظه...
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
این بار نه مدیر بود...
نه دو هیون.
صدایی که جونگکوک سالها بود نشنیده بود.
ـ دلم براتون تنگ شده بود...
جونگکوک آرام برگشت.
و وقتی چهرهی مرد را دید، تمام بدنش یخ کرد.
پدر جین و جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
پایان پارت ۴۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۸۶
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط