پارت 33
پارت 33
و گفت ممنونم داداش تو بهترین داداشه دنیای....
چند روزه همش کارم شده تمیرین کردن تو دانشگاهم جدیدا یه پسری اومد همش دوره آرنیکا میچرخه اما نمیدونم چرا این موضوع عصبیم میکنه ارنیکا هم حالش ظاهرا خوبه امروز بهم زنگ زد گفت میخوام باهات حرف بزنم و تو کافه قرار گذاشت حدس میزدم میخواد چی بگه تصمیم گرفتم راستشو بگم حق داره بدونه در واقعه باید کمکم کنه...
رسیدم به کافه کناره پنجره نشسته بود رفتم سمتش و میزه روبه روش رو کشیدم عقب و نشستم سلام برگشت و گفت سالام خوبی گفتم ممنون شما خوبی اروم سرشو انداخت پاین و هیچی نگفت... خب؟ زول زد تو چشمام و گفت اون شت اونجا چیکار میکردی تو اون مجود رو دیدی درسته من دیونه نشدم اون واقعا اونجا بود و توهم بودی اینو مطمعینم دیدمت بگو حرف بزن بگو اونجا بودی پرسدم وسط حرفش و گفتم اره اونجا بودم و باید اینم بگم که اون بلاهای هم که سرت اومده به خاطره منه یعنی یه سوتفاهمه اگه گوش کنی برات توضیح میدم
گفت اول اینو بگو تو چجوری رو هوا معلق بودی و وارده اتاقم شدی؟ ببین همه چیو برات توضیح میدم اما نه اینجا ممکنه کسی بشنوه گفت خب باشه پس کجا بریم؟ تو چشماش زول زدم و گفتم بهم اعتماد داری؟ نگاهم کرد و گفت اره گفتم پس پاشو بریم بی صدا دنبالم اومد رفتیم سمت ماشین و حرکت کردیم رفتم اونجای که هر روز با بابام برا تمرین میرم... وقتی رسیدیم چون جای خلوتی بود و از شهرم دور بود حس کردم ترسیده پیاده شدم و گفتم بیا پایین دیگه اونم پیاده شد! تکیه زدم به ماشین که اروم اومد کنارم گفتم ببین میخوام از اولش برات تعریف کنم.... بعد از تعریف کردنه کله ماجرا سکوت کرده بود و زول زده بود به روبه رو بعد برگشت گفت یعنی تو الان نصفت جنه نصفت انسان؟ اره گفت فقط یه سوال برام پیش اومده اینکه اون باید به عزیزات اسیب بزنه من که جزه عزیزات حساب نمیشم چرا ب من اسیب زد؟ خودمم جوابه این سوالو نمیدونستم چی باید میگفتم اخه؟ یه نفسه عمیق کشیدم و گفتم ببیین نمیدونم چرا ب تو اسیب زده اما مطمعینم دوباره میاد سراقت ومن نمیخوام دوباره اسیب ببینی شاید دلیلش این باشه که مارو باهم دیده و فکر کرده چیزی بینمونه پس باید مراقبت باشم یهو پرسید یعنی چیزی بینمون نیست؟ من تاحالا حتی یه بارم به اسن سوال فکر نکرده بودم درسته یه کششه خواصی نسبت بهش دارم اما مطمعینن عشق نبود شاید یه دوستی ساده (پس چرا وقتی اون پسره نزدیکش میشه عصبی میشی؟) هیسسس... ساکت زول زده بود بهم و منتظره جواب بود خب ببین من نمیدونم چجوری باید به این سوالت جواب بدم چون تاحالا بهش فکر نکردم بی حرف رفت نشست داخل ماشین اه گندت بزنن پسر با این حرف زدنت... رسوندمش خونشون تو راه هرچی حرف زدم یک کلمه هم جواب نداد
و گفت ممنونم داداش تو بهترین داداشه دنیای....
چند روزه همش کارم شده تمیرین کردن تو دانشگاهم جدیدا یه پسری اومد همش دوره آرنیکا میچرخه اما نمیدونم چرا این موضوع عصبیم میکنه ارنیکا هم حالش ظاهرا خوبه امروز بهم زنگ زد گفت میخوام باهات حرف بزنم و تو کافه قرار گذاشت حدس میزدم میخواد چی بگه تصمیم گرفتم راستشو بگم حق داره بدونه در واقعه باید کمکم کنه...
رسیدم به کافه کناره پنجره نشسته بود رفتم سمتش و میزه روبه روش رو کشیدم عقب و نشستم سلام برگشت و گفت سالام خوبی گفتم ممنون شما خوبی اروم سرشو انداخت پاین و هیچی نگفت... خب؟ زول زد تو چشمام و گفت اون شت اونجا چیکار میکردی تو اون مجود رو دیدی درسته من دیونه نشدم اون واقعا اونجا بود و توهم بودی اینو مطمعینم دیدمت بگو حرف بزن بگو اونجا بودی پرسدم وسط حرفش و گفتم اره اونجا بودم و باید اینم بگم که اون بلاهای هم که سرت اومده به خاطره منه یعنی یه سوتفاهمه اگه گوش کنی برات توضیح میدم
گفت اول اینو بگو تو چجوری رو هوا معلق بودی و وارده اتاقم شدی؟ ببین همه چیو برات توضیح میدم اما نه اینجا ممکنه کسی بشنوه گفت خب باشه پس کجا بریم؟ تو چشماش زول زدم و گفتم بهم اعتماد داری؟ نگاهم کرد و گفت اره گفتم پس پاشو بریم بی صدا دنبالم اومد رفتیم سمت ماشین و حرکت کردیم رفتم اونجای که هر روز با بابام برا تمرین میرم... وقتی رسیدیم چون جای خلوتی بود و از شهرم دور بود حس کردم ترسیده پیاده شدم و گفتم بیا پایین دیگه اونم پیاده شد! تکیه زدم به ماشین که اروم اومد کنارم گفتم ببین میخوام از اولش برات تعریف کنم.... بعد از تعریف کردنه کله ماجرا سکوت کرده بود و زول زده بود به روبه رو بعد برگشت گفت یعنی تو الان نصفت جنه نصفت انسان؟ اره گفت فقط یه سوال برام پیش اومده اینکه اون باید به عزیزات اسیب بزنه من که جزه عزیزات حساب نمیشم چرا ب من اسیب زد؟ خودمم جوابه این سوالو نمیدونستم چی باید میگفتم اخه؟ یه نفسه عمیق کشیدم و گفتم ببیین نمیدونم چرا ب تو اسیب زده اما مطمعینم دوباره میاد سراقت ومن نمیخوام دوباره اسیب ببینی شاید دلیلش این باشه که مارو باهم دیده و فکر کرده چیزی بینمونه پس باید مراقبت باشم یهو پرسید یعنی چیزی بینمون نیست؟ من تاحالا حتی یه بارم به اسن سوال فکر نکرده بودم درسته یه کششه خواصی نسبت بهش دارم اما مطمعینن عشق نبود شاید یه دوستی ساده (پس چرا وقتی اون پسره نزدیکش میشه عصبی میشی؟) هیسسس... ساکت زول زده بود بهم و منتظره جواب بود خب ببین من نمیدونم چجوری باید به این سوالت جواب بدم چون تاحالا بهش فکر نکردم بی حرف رفت نشست داخل ماشین اه گندت بزنن پسر با این حرف زدنت... رسوندمش خونشون تو راه هرچی حرف زدم یک کلمه هم جواب نداد
- ۹.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط