آواز مرگ
part 5
کف دستم حرارتی تشکیل دادم و با اون یکی دستم گردنشو گرفتم و داشتم دست داغمو نزدیکش میکردم که یهو چشماش...چشماش پر ترس شده بود ولی هنوز چهره ی پر غرورشو حفظ کرده بود...
نمیدونم چقد داشتم نگاش میکردم که یهو دستی از پشت منو کشید و به خودم اومدم...
دکوی پخمه بود...
برگشتم و با تن صدای بلندی سرش داد کشیدم و بحثمون شد
شوتو اومد و جدامون کرد،هع داداش بی عرضه تری دارم
برگشتم و دیدم همه دور کوروی و گرفتن خواستم برم جلو که توگا استین لباسمو کشید و زمزمه کرد.
توگا:نرو جلو...وگرنه من میدونمو تو
چشم غره ای بهش رفتم و رامو کشیدم رفتم تو خوابگاه و رفتم تو اتاقم و توی جام لش کردم و تا صبح به فکر کوروی بودم که نکنه ازم متنفر شه؟
*از زبون کوروی*
وقتی میدوریا از پشت کشیدش و بحثشون شد اشیدو و اوراراکا و بقیه دخترا داشتن حالمو میپرسیدن و منم فقط زل زده بودم به بحث اون دونفر...
دابی رفت...مثل همیشه ترک کرد اونجارو...بزدل ترسو
بچه هارو اروم کردم و بزوووور بهشون ثابت کردم خوبم و فرستادمشون داخل
سیگاری روشن کردم و توگا نشست کنارم
توگا:میدونم حالت بده ولی بیا بریم داخل انقدرم سیگار نکش
بغضی تو گلوم بود و به حرفش گوش دادم چون بهترین دوستم توگاعه...نمبخام ناراحتش کنم
رفتیم داخل و امشب کنارم تو اتاقم موند و فردا صبح زود رفت اتاقش
ولی خب فردا تعطیل بود و اکیپ ما و توگا اینا قرار بود برن شهربازی
*فردا*
.....
╞═════𖠁𐂃𖠁═════╡
امیدوارم خوشتون اومده باشه عزیزانم
من مادرم بیمارستانه و کنارشم و انتن ندارم ببخشید
بنظرتون اخرشو چجوری تموم کنم؟ احساسی و خوب؟تلخ و ناراحت کننده؟ منطقی و اذیت کننده؟
نظر بدید بهم دوستان
مثل همیشه
لایک سیو کامنت فراموش نشه
دوستون دارم
فعلاااا
#انیمه#مای_هیرو_اکادمی#دابی#کوروی#اسمات#سناریو#وانشات#رمان#ویسگون#بتمن#توگا
کف دستم حرارتی تشکیل دادم و با اون یکی دستم گردنشو گرفتم و داشتم دست داغمو نزدیکش میکردم که یهو چشماش...چشماش پر ترس شده بود ولی هنوز چهره ی پر غرورشو حفظ کرده بود...
نمیدونم چقد داشتم نگاش میکردم که یهو دستی از پشت منو کشید و به خودم اومدم...
دکوی پخمه بود...
برگشتم و با تن صدای بلندی سرش داد کشیدم و بحثمون شد
شوتو اومد و جدامون کرد،هع داداش بی عرضه تری دارم
برگشتم و دیدم همه دور کوروی و گرفتن خواستم برم جلو که توگا استین لباسمو کشید و زمزمه کرد.
توگا:نرو جلو...وگرنه من میدونمو تو
چشم غره ای بهش رفتم و رامو کشیدم رفتم تو خوابگاه و رفتم تو اتاقم و توی جام لش کردم و تا صبح به فکر کوروی بودم که نکنه ازم متنفر شه؟
*از زبون کوروی*
وقتی میدوریا از پشت کشیدش و بحثشون شد اشیدو و اوراراکا و بقیه دخترا داشتن حالمو میپرسیدن و منم فقط زل زده بودم به بحث اون دونفر...
دابی رفت...مثل همیشه ترک کرد اونجارو...بزدل ترسو
بچه هارو اروم کردم و بزوووور بهشون ثابت کردم خوبم و فرستادمشون داخل
سیگاری روشن کردم و توگا نشست کنارم
توگا:میدونم حالت بده ولی بیا بریم داخل انقدرم سیگار نکش
بغضی تو گلوم بود و به حرفش گوش دادم چون بهترین دوستم توگاعه...نمبخام ناراحتش کنم
رفتیم داخل و امشب کنارم تو اتاقم موند و فردا صبح زود رفت اتاقش
ولی خب فردا تعطیل بود و اکیپ ما و توگا اینا قرار بود برن شهربازی
*فردا*
.....
╞═════𖠁𐂃𖠁═════╡
امیدوارم خوشتون اومده باشه عزیزانم
من مادرم بیمارستانه و کنارشم و انتن ندارم ببخشید
بنظرتون اخرشو چجوری تموم کنم؟ احساسی و خوب؟تلخ و ناراحت کننده؟ منطقی و اذیت کننده؟
نظر بدید بهم دوستان
مثل همیشه
لایک سیو کامنت فراموش نشه
دوستون دارم
فعلاااا
#انیمه#مای_هیرو_اکادمی#دابی#کوروی#اسمات#سناریو#وانشات#رمان#ویسگون#بتمن#توگا
- ۶.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط