{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند :

عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتـــــــش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،
تا مردم خـــــ♥ـــــدا را فقط به خاطر عشـــ♥ـــــق به او بپرستند،
نه به خاطر عیـــــــاشی در بهشت و تــــــــرس از جهنم!!!
دیدگاه ها (۱)

خدایا دلیل روشن نشدن دلم رامیدانم...!!کبریت ایمانم خیس شده ا...

به خاطر بسپاریم که ،همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است ؛آ...

واقعا زیباست...

به ما گفتند بازی کنید. گفتیم با کی؟گفتند با تیم دنیاتا خواست...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭[دیدگاه ته...

Rofile of the wolf...۹

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

007-پنهان در مه - پارت ۷۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط