{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۹
✦.................................

نیکی، در حالی که هنوز روی زمین دست و پا می‌زد، سعی کرد خود را جمع کند اما تمامِ توانِ بد៸نش در لرزش‌هایِ بی‌پایانِ عضلاتش تلف می‌شد

وقتی جونگکوک به او نزدیک شد، نیکی ناخودآگاه خود را عقب کشید، اما سایه‌یِ بلند و سنگینِ جونگکوک، تمامِ دنیایِ کوچکِ او را پوشاند

_ پاشو

جونگکوک با لحنی که هیچ اثری از عصبانیت در آن نبود، فقط یک دستورِ مطلق بود گفت:

_ وقتِ بازی کردن با لجبازی‌هایِ بچه‌گانه‌‌ ات تموم شده.

او با دستِ دیگرش، بازوی نیکی را گرفت و او را با قدرتی که هیچ جای تردیدی در آن نبود، به سمتِ صندلیِ فلزیِ وسطِ اتاق کشاند

نیکی در حالی که به آن نگهبان نیمه‌ جان و خو៸ن‌ آلود نگاه می‌کرد، احساس می‌کرد که خودِ او هم در حالِ تبدیل شدن به بخشی از این صحنه‌یِ جنا៸یت است

وقتی نیکی روی صندلی نشست، دست‌ بند هایِ فلزیِ سردِ روی دسته‌های صندلی، مچ‌ هایش را در آغوش گرفتن، صدایِ بسته شدنِ آن‌ها، حکمِ پایانِ آزادیِ او را می‌داد

جونگکوک، در حالی که ابزارِ تیز را در دست می‌چرخاند، مقابلِ او ایستاد و به آرامی روی لبه‌یِ صندلی نشست تا هم‌ سطحِ چشم‌هایِ نیکی شود، با انگشتِ آزادش، گونه‌یِ رنگ‌پریده و خیس از اشکِ نیکی را نوازش کرد؛ نوازشی که مثلِ حرکتِ یک مارِ سمی روی پوست بود

_ می‌دونی چرا اینارو نگه داشتم؟

با صدایی که حالا از حدِ آرامش هم فراتر رفته بود، زمزمه کرد:

_ چون هر کدومشون یه داستان دارن، یکی واسه اینه که بدونی درد چطوری می‌تونه لذت‌بخش باشه، یکی واسه اینکه وقتی نا៸له میکنی صدات تویِ این دیوارها گم بشه...

_ و یکی هم... واسه وقتی که میخوام مطمئن بشم دیگه هیچوقت نمی‌تونی بهم بگی عو៸ضی یا روانی.

او ابزار را به سمتِ چشم‌های نیکی گرفت. نیکی با دیدنِ درخششِ تیزِ فلز، نفسش در سینه حبس شد

_ چشات رو من باشه...

جونگکوک با خشو៸نتِ ملایمی، چانه‌ی او را بالا آورد

_ قراره یاد بگیری که وقتی با من طرفی تنها حق تو، جیغ زدن و التماس کردنه.

او ابزار را به آرامی روی پوستِ حساسِ بازوی نیکی کشید، طوری که فقط یک خطِ باریک و قرمز ایجاد کرد

نیکی از شدتِ وحشت، لرزید و سعی کرد خود را رها کند، اما جونگکوک با دستِ دیگر، موهای او را گرفت و سرش را عقب کشید

نیکی با صدایی که از خشکیِ گلو و ترس، به سختی بیرون می‌آمد، هق‌هق کرد:

+ ولم کن..

جونگکوک نیشخندی زد و با لحنی که حالا کاملاً بی‌رحمانه بود گفت:

_ التماس کن، شاید این شک.نجه رو یکم کوتاه‌تر کنم.

نیکی با تمام توانِ باقی‌مانده‌اش، با چشمانی که از خشم و اشک می‌سوخت، به صورتِ درهم‌رفته‌ی جونگکوک خیره شد با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، فریاد زد:

+ بمیرم هم به تویی که یه روانیِ عو៸ضی‌ بیشتر نیستی، التماس نمی‌کنم!
دیدگاه ها (۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 40✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41✦....................

بانو فالوشه: @sugaaaaaaa

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۸✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط