Love in the dark⑧⑥
Love in the dark⑧⑥
ا/ت: سلام
کوک: موجین
موجین: خوبی؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت
کوک: اینجا چه غلطی میکنی؟ تو خونه ی زن من چیکار میکنی؟
موجین: صبحونه گرفتم گفتم بیام اینجا فکر کردم یومی اینجاست
کوک: چرا موهاتون خیسه
ا/ت: جونگکوک عزیزم بیا داخل
کوک: پرسیدم چرا موهاتون خیسه؟
موجین: جونگکوک اشتباه فهمیدی من موهام کثیف شد مجبور شدم اینجا دوش بگیرم قبل از اینکه بیام ا/ت دوش گرفته بود
ا/ت: آره
کوک: فکر کردید من باور کردم؟ من بهت اعتماد داشتم تو بهترین دوستم بودی ا/ت تو چی؟ چی برات کم گذاشتم با خودت گفتی تا جونگکوک رو نیست با دوستش باشم آره
ا/ت: نه عزیزم اشتباه فهمیدی من و موجین...
کوک: خفه شو هیچی نگو همه چیز رو فهمیدم لازم نیست چیزی بگی دخترت بیرون منتظرته خواست سورپرایزت کنه و من عوضی احمق خواستم خاستگاری کنم چون میخواستم از هوجو طلاق بگیرم اما با چیزی که دیدم دیگه نه نه هیچکدوم از اینکار هارو انجام نمیدم
ا/ت: من بهت توضیح دادم
کوک: و اینکه دیگه زنگ به من نمیزنی و برای دیدن یومی هم هیچوقت نمیای.. تو لیاقت دیدن یومی نداری تو فقط لیاقت همین عوضی رو داری پس برو باهاش زندگی کن
این رو گفت رو رفت
ا/ت: موجین خیلی بد شد
موجین: الان هیچی نمیتونی بهش بگی بذار آروم بشه بعد برو باهاش حرف بزن
ا/ت: آره باید همینکار رو کنم
کوک
یومی: مامان کجاست؟
کوک: برمیگردیم خونه
یومی: مامان کجاست؟
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
چند دقیقه بعد
یومی: بابا مامان کجاست؟
کوک: میشه چیزی نگی مغز من رو تو خوردی مامانت گفت دیگه شمارو نمیخوام مامانت قصد ازدواج داره فکر کن مامانت مرده
یومی: بابا
کوک: هیچی نگو تو دیگه مامانت رو نمیبینی مامان تو دیگه هوجو هست به هوجو بگو مامان هرچی میخوای به او بگو
یومی: تو و خاله هوجو جدا نمیشین؟
کوک: نه این بادکنک و کیک هم بده به هوجو بگو بابا خریده برای عذرخواهی که به زندگی ادامه بدیم
یومی: تو نمیای؟
کوک: نه من شب میام
یومی: باشه
چند ساعت بعد
محل کارم بودم صدای در رو شنیدم
تق تق تق
کوک: بفرمایید
ا/ت: جونگکوک
کوک: لطفا بفرمایید بیرون
ا/ت: جونگکوک ازت خواهش میکنم اجازه بده توضیح بدم
کوک: نیاز به توضیح ندارم همه چیز رو دیدم شما چندتا بادیگارد دست این رو بگیرید و بیرونش کنید
دست ا/ت رو گرفتن ا/ت با میگفت
ا/ت: جونگکوک ازت خواهش میکنم تو داری اشتباه فکر میکنی اون روز هیچی نشد جونگکوک😭 ازت خواهش میکنم بذار توضیح بدم😭😭
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
ا/ت: سلام
کوک: موجین
موجین: خوبی؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت
کوک: اینجا چه غلطی میکنی؟ تو خونه ی زن من چیکار میکنی؟
موجین: صبحونه گرفتم گفتم بیام اینجا فکر کردم یومی اینجاست
کوک: چرا موهاتون خیسه
ا/ت: جونگکوک عزیزم بیا داخل
کوک: پرسیدم چرا موهاتون خیسه؟
موجین: جونگکوک اشتباه فهمیدی من موهام کثیف شد مجبور شدم اینجا دوش بگیرم قبل از اینکه بیام ا/ت دوش گرفته بود
ا/ت: آره
کوک: فکر کردید من باور کردم؟ من بهت اعتماد داشتم تو بهترین دوستم بودی ا/ت تو چی؟ چی برات کم گذاشتم با خودت گفتی تا جونگکوک رو نیست با دوستش باشم آره
ا/ت: نه عزیزم اشتباه فهمیدی من و موجین...
کوک: خفه شو هیچی نگو همه چیز رو فهمیدم لازم نیست چیزی بگی دخترت بیرون منتظرته خواست سورپرایزت کنه و من عوضی احمق خواستم خاستگاری کنم چون میخواستم از هوجو طلاق بگیرم اما با چیزی که دیدم دیگه نه نه هیچکدوم از اینکار هارو انجام نمیدم
ا/ت: من بهت توضیح دادم
کوک: و اینکه دیگه زنگ به من نمیزنی و برای دیدن یومی هم هیچوقت نمیای.. تو لیاقت دیدن یومی نداری تو فقط لیاقت همین عوضی رو داری پس برو باهاش زندگی کن
این رو گفت رو رفت
ا/ت: موجین خیلی بد شد
موجین: الان هیچی نمیتونی بهش بگی بذار آروم بشه بعد برو باهاش حرف بزن
ا/ت: آره باید همینکار رو کنم
کوک
یومی: مامان کجاست؟
کوک: برمیگردیم خونه
یومی: مامان کجاست؟
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
چند دقیقه بعد
یومی: بابا مامان کجاست؟
کوک: میشه چیزی نگی مغز من رو تو خوردی مامانت گفت دیگه شمارو نمیخوام مامانت قصد ازدواج داره فکر کن مامانت مرده
یومی: بابا
کوک: هیچی نگو تو دیگه مامانت رو نمیبینی مامان تو دیگه هوجو هست به هوجو بگو مامان هرچی میخوای به او بگو
یومی: تو و خاله هوجو جدا نمیشین؟
کوک: نه این بادکنک و کیک هم بده به هوجو بگو بابا خریده برای عذرخواهی که به زندگی ادامه بدیم
یومی: تو نمیای؟
کوک: نه من شب میام
یومی: باشه
چند ساعت بعد
محل کارم بودم صدای در رو شنیدم
تق تق تق
کوک: بفرمایید
ا/ت: جونگکوک
کوک: لطفا بفرمایید بیرون
ا/ت: جونگکوک ازت خواهش میکنم اجازه بده توضیح بدم
کوک: نیاز به توضیح ندارم همه چیز رو دیدم شما چندتا بادیگارد دست این رو بگیرید و بیرونش کنید
دست ا/ت رو گرفتن ا/ت با میگفت
ا/ت: جونگکوک ازت خواهش میکنم تو داری اشتباه فکر میکنی اون روز هیچی نشد جونگکوک😭 ازت خواهش میکنم بذار توضیح بدم😭😭
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۴۳۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط